<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

<channel>
<title>زنانه‌ها</title>
<link>http://www.zananeha.com/</link>
<description>فروغ: &quot;از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ات را...&quot;</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>mahshid_r@hotmail.com</dc:creator>
<dc:date>2010-03-09T06:04:32+00:00</dc:date>
<admin:generatorAgent rdf:resource="http://www.movabletype.org/?v=3.35" />
<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

<item>
<title>روز جهانی زن </title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-03/002824.html</link>
<description><![CDATA[روز جهانی زن در راه سپری شد. از آرامبول با اتوبوس به مومبای آمدم و تا فردا اینجا هستم تا با پرواز سحرگاه به استکهلم برگردم. مومبای بعد از دو ماه گرمتر شده . وگرنه همان است که بود. امروز برای ورود به کافه لئوپاد ( کسانی که شانترام را خوانده اند میدانند کجاست ) پلیس جلویم را گرفت و با دستگاه مغناطیس بدنم را گشت و دستگاهش طبق معمول بوق زد. از من خواست که کیفم را باز کنم. ابتدای صبح بود و کیف را باز کردم و نگاهی به درون آن انداخت و گفت برو. خودم به کیف نگاه کردم . سایه ی سیاهی دیده میشد و نه بیشتر. به او گفتم تو توانستی چیزی ببینی ؟ خودش و دیگر پلیس ها خنده سر دادند و گفت : د برو دیگه...روز زن گذشت . مثل همه ی روزهای دیگر . دو ماه سفر گذشت. مثل همه ماههای دیگر.ولی فکر میکنم در این دو ماه قدری قد کشیده ام. اندکی بزرگتر شده ام. نه به اندازه ی 47 سال سنم البته. ولی قدری...به دخترم قول داده بودم که هرگز بزرگ نشوم. و بعد به خودم قول دادم که به زنی مسن و غر غرو که همه اش از دردها و ناراحتی ها و قرص ها و دوا ها و نگرانی های آینده حرف میزند تبدیل نشوم.تا حالا به این قولها عمل کرده ام.ترجیح میدهم یک کودک 47 ساله باشم تا یک پارچه خانم :)))امروز به دفتر پست برای پیگیری بسته ای که برای تولد دخترم در حدود یک ماه پیش پست کرده بودم و هنوز هم نرسیده رفتم. آن روز گفته بودند که 10 روزه میرسد . و برای همین هم اکسپرس کردم. الان هم گفتند که بسته در دهلی است و ده روز دیگر میرسد. به این میگن پست اکسپرس هندی....امسال تولد دخترم را پیشش نبودم. و بسته ای که برایش فرستادم هم نرسید :)))خیابانهای بمبئی با بوی ادویه و گرما و عرق تن&nbsp; و دیزل و زباله و&nbsp; فریادهای فروشندگان که میگویند : چیزی از من بخر و فریاد های ریکشا و تاکسی و .... یک روز دیگر در اختیار من است.&nbsp;&nbsp;و من چرا پای کامپیوتر نشسته ام ؟؟این هم برای شما...&nbsp;مرد پیر و دریا ]]></description>
<guid isPermaLink="false">2824@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-03-09T06:04:32+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>یعنی مثلا شعر</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-03/002823.html</link>
<description><![CDATA[&nbsp;یعنی مثلا شعرتنها رفتن نیست که توان می طلبد گاه ماندن دشوار تر است.اگر در پشت بيشه زار های درياچه ی شيرين آنجا که هيچ اتو ريکشايی راهش نمی افتد گم شدم پیدایم میکنی ؟اینجا ,روی شنها ,کنارم دراز میکشی ؟تا نفس هایمان را بشمریم تا از زنده بودن مطمئن شویم ؟چرا این همه ستاره اینجا جمع شده اند ؟پس سهم من و آسمان بی ستاره ام چه می شود ؟یک لحظه گوش کن می شنوی ؟موجها که به ساحل پناه آورده اند تمنای بازگشت ندارندولی باید به خانه باز گردند. مثل من مثل تو مثل همه ی مسافران خداحافظ مسافر هند وعده ی ما روزی دیگر روزگاری دیگر در آرامش آرامبول یا هر جای دیگر تا آن روز نفس ها را می شماریم و ستاره ها رازندگی این جاست عشق این&nbsp; جاست وقتی که زنده ای و نفس هایت به شمار ستاره هاست.دلتنگی نام دوم من است...آرامبول مارس ۲۰۱۰&nbsp;]]></description>
<guid isPermaLink="false">2823@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-03-07T17:16:36+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>دلفين ها</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-03/002822.html</link>
<description><![CDATA[در آرامبول زندگی آرام است. چند روز پيش با چند ماهيگير قرار گذاشتم تا در ازای مبلغی صبح زود به ديدن دلفين ها بروم. هنوز مقدار زيادی از ساحل دور نشده بوديم که دلفين ها همه جا بودند. شروع کردم به عکس گرفتن و بعد ديدم که دارم کار آن ژاپنی را ميکنم که وقتی از سفر اروپا برگشت و دوستانش پرسيدند سفر چطور بوده در جواب گفت : نميدانم . هنوز عکسها را نديده ام. اين بود که دوربين را خاموش کردم و به تماشای بازی و شيطنت های دلفين ها نشستم. اين عکس از بهترين هايش بود . غر هم نزنيد. اگر ميخواهيد دلفين ببينيد راز بقا تماشا کنيد :))&nbsp;&nbsp;ديروز به ماپسا به جمعه بازار رفتم . در آنجا صدف و ماهی ميفروختند و صدف ها را که ديدم نتوانستم خودداری کنم. مقداری صدف و گوجه فرنگی و پياز و فلفل و اينا خريدم و وقتی برگشتم به کلبه ام از صاحب پلاژ خواستم که مدتی از آشپز خانه ی رستورانش استفاده کنم. و سوپ صدف زيادی درست کردم و بچه های پلاژ را هم دعوت کردم. صاحب پلاژ وقتی سوپ درست شد آمد و پرسيد ميتواند بچشد و گفتم که حتما... قدری چشيد و پرسيد که ميتواند چيزی اضافه کند ؟ و گفتم که حتما. و مقداری گشنيز خورد شده و ادويه های هندی اضافه کرد و بهترين سوپی شد که تا کنون خورده بودم.البته زنش که در خورد کردن پیاز و سیر به من کمک کرد نخورد. گفت صدف کلا دوست ندارد. بعد از شام صاحب پلاژ از من سوال کرد که چرا تنها هستم و چرا جدا شده ام. بحث جالبی داشتیم که در فرصت دیگری برایتان می نویسم...آرامبول برای بعضی ها مثل من يک آرامش موقت است و برای تعداد زيادی يک قلعه امن است. خارجيانی در اينجا هستند که به سبک هیپی های دهه شصت اينجا زندگی می کنند و از هجوم اسرائيلی ها &nbsp;( دراگ &nbsp;تا دلت بخواد )​و روس ها ( خرید و خرید و باز هم خرید ) و تغييرات آرامبول بسيار ابراز ناراحتی ميکنند. بچه های خوبی هستند. ولی حصاری که دور خود کشيده اند و خود را از دنيا جدا کرده اند برای من جذاب نيست. نميدانم چطور زندگی ميکنند و درآمدشان از کجاست . آنها که اهل موسيقی هستند البته بعد از شو های شبانه در کافه لوکی کلاهی ميگرداند ولی ديگران ... نميدانم. اما بچه های خوبی هستند. روشنفکر و آگاه به مسائل دنيا ولی &nbsp;قطع امید کرده و فراری از آن.شايد هم حق با آنها باشد... نميدانم!&nbsp;]]></description>
<guid isPermaLink="false">2822@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-03-06T06:36:00+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>اطلاعيه</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-03/002821.html</link>
<description><![CDATA[اطلاعيهلطفا اينها که هی تعريف ميکنند در اسراء ( اسراء رو درست نوشتم ديگه ؟ ها ؟ &quot;زهرا خانم جنبش زنان&quot;&nbsp;يه چک کنيد لطفل و ميل بزنيد به گروه&nbsp; و به اطلاع همه برسانید و بعد هم البته خاطر نشان کنید&nbsp; که خیلی کار میکنید برای جنبش غیر سبز مردم ایران و وقت سر خاراندن ندارید چه رسد به خواندن این مزخرفات&nbsp; :)) وقت خودشان را به اطلاعات معرفی کنند. آخه چطوره که من وقتی هستم و می نويسم همه اش فحش ميخورم و وقتی نيستم همه اش تعريف و دلتنگی ؟ :))))))]]></description>
<guid isPermaLink="false">2821@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-03-04T08:12:52+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Arambol</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-03/002820.html</link>
<description><![CDATA[&nbsp;آرام بول به&nbsp; قسمت&nbsp; هيپی های گوا مشهور است. در اینجا از مسافران چارتر که دیروز آمده اند و فردا میروند و دائما در استرس خرید و خوردن هستند خبری نیست . روزها را با خواندن کتاب . يوگا , شنا و پیاده روی و ميوه های تازه سر ميکنم و شبها با رقص کنار ساحل. اينجا ماريجوانا جوينت و هش تا دلت بخواهد يافت ميشود ولی من که اهلش نيستم ( و شما هم انگار باور کرديد :) . ترانه های شب در مورد عشق صلح آرامش&nbsp; و درک یکدیگر است . خنکای شب و ترانه های شب و صدای طبل و گیتار و دایره زنگی ...هر کسی را به رقص می آورد. اینجا جزیره ی آرامش است... حداقل برای مدتی و من به این آرامش حقیقتا نیاز داشتم. &nbsp;A shanti place to stay the cuttage with the oppen door is mine for a while Breakfast by the beachsweet lake ,Arambol beachsing and danse&nbsp; by the beach.&nbsp;&nbsp;&nbsp;and ...the obligatory Taj Mahal picture . just becouse u have to do it :))]]></description>
<guid isPermaLink="false">2820@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-03-03T08:09:53+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Goa, Arambol</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-03/002819.html</link>
<description><![CDATA[Goa, Arambol&nbsp;در منطقه آرامبول گوا هستم. گوا زیباتر از آن است که فکر میکردم و در این منطقه از توریست های پر سر و صدا خبری نیست. کلبه ی حصيری کوچکی اجاره کرده ام به قيمت ۴ دلار. دربش با یک تلنگر میشکند و سقفش با یک باد میریزد . در درون کلبه یک تخت چوبی یک نفره و پشه بندی که از سقف آویزان شده است . یک قفسه که با طناب و چوب ساخته شده و از سقف آویزان است . آویز دیگری که با نی و طناب ساخته شده و از سقف آویزان است و یک چهارپایه تمامی اثاثیه این کلبه را تشکیل میدهد. توالت و حمام در بیرون اتاق قرار دارد. در بالکن کوچکش نشستم&nbsp; و غروب زیبای آفتاب را&nbsp; در دریا تماشا کردم و باخود فکر میکردم که میتوانم تا آخر عمر همین جا بمانم ...در همین کلبه ی حصیری کوچک . خوشبختی یعنی آرامش و در این کلبه ی کوچک آرام گرفته ام ...]]></description>
<guid isPermaLink="false">2819@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-03-01T15:28:08+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Time is running out</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002818.html</link>
<description>Time is running outhave been in Pune for 2 days and met my friends there, catching the train to Goa today...wanna give this place a chance , lets see how it is , my last week would be in Goa, Yoga in the beach, swiming , walking, enjoying the shanti and saving sun for the cold cold Sweden and then back to Mumbai to catch the flight home.</description>
<guid isPermaLink="false">2818@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-28T04:18:57+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Taj Mahal, its all about the money...</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002817.html</link>
<description><![CDATA[Taj Mahalorits all about the money...در آگرا هستم و به ديدن تاج محل رفتم. کلا فکر کرده بودم که بيش از يک روز برای آگرا وقت نگذارم. برای همين ديروز آمدم و فردا ميروم ولی الان فکر ميکنم که ميتوانستم امروز هم بروم.در آگرا همه چیز بر پول دور میزند. از قیمت ورودی تاج محل بگیر تا بقیه ...قیمت ورودی تاج محل برای خارجی ها ۷۵۰ روپیه و برای هندی ها ۲۰ روپیه است.&nbsp; قيمت ورود به هر جايی برای خارجی ها تقريبا ۱۰ برابر هندی هاست و من اين را نه تنها میپذيرم بلکه قبول هم دارم و فکر ميکنم درست است. معمولا ورود به هر جايی برای خارجی ها ۱۵۰ تا ۲۵۰ روپيه هزينه دارد و برای هندی ها ۱۰ تا ۲۰. اين درست است چرا که اگر قيمت ورود برای هندی ها همان بود که برای خارجی ها بود. آنوقت هيچ هندی را در مکان های تاريخی نمی ديدی و فقط خارجی و توريست در آنجا بود. ولی برای اولين بار در تمام جا های هندوستان با تفاوت قيمت نزدیک به&nbsp; ۴۰ برابر روبرو شدم. ديروز که رسيدم به ديدن باغی رفتم و در آنجا يک راننده ريکشا پيشنهاد کرد که دور و اطراف را به من نشان دهد و در قبال آن مبلغی نزديک به ۳۰۰ روپيه با هم طی کرديم. ديدم که بايد همين مبلغ را خرج ريکشا کنم درحالی که او ميداند کجا ها ديدنی است و اينا...پس می صرفد. امروز به همراه يک نفر که دوست خطاب کرد به هتل به دنبالم آمدند. و رفتيم تاج. دم تاج پياده ام کردند و سفارش کردند که گول هيچ گايدی را نخورم و دو ساعت بعد برميگردند. وقتی برگشتم ديدم که خود طرف نيست و فقط دوستش هست. گفت که مرا به ديدن هنر مغولی ميبرد. در آنجا مردی که بسيار شارم داشت وسايلی را نشانم داد که بسيار زيبا بودند و بسيار گران. يک اجاق عطری مرمری - آروما لامپا ـ از او خريدم به مبلغ ۸۰۰ روپيه. بعد مرا به مغازه ی ديگری برد برای ديدن ستاره ی هند. سنگی است سياه رنگ و زيبا. ولی گفتم که من جواهرات و اينا استفاده نميکنم. ميدانم که اين رانندگان از مغازه هايی که مشتری می برند دستمزد و اگر مشتری چيزی بخرد پورسانت ميگيرند و با اين امر مشکلی هم ندارم. اينها هم بايد زندگی کنند. بعد از اينها اما گفتم که ديگر نميخواهم به مغازه بروم . گفتم که من اهل شاپينگ و اينا نيستم. برای همين به هتل رفتم برای استراحت و قرار شد دو ساعت بعد بيايد دنبالم که برويم چند جای ديگر. در تمام این مدت راننده همه اش از اعتماد و اینکه او همسرش آلمانی بوده و اصلا با منتالیته هندی فاصله دارد و اینکه همه تقلب میکنند جز او صحبت میکرد.در مدت استراحت تصميم گرفتم به دور و بر هتل بروم و اگر اينترنت کافه پيدا کردم برای دوستانم در&nbsp; پونه پيامی بفرستم که به آنجا خواهم رفت. در مغازه ای کمی بزرگتر از همان چراغ را که خريده بودم ديدم و رفتم قيمت کنم. قيمتی که گفت سرم سوت کشيد. ۱۹۰ روپيه برای چيزی بزرگتر از آنجه من خريده بودم. به هتل برگشتم و راننده را در انتظار خودم ديدم. ۱۵۰ کرون به او دادم و گفتم اين بابت صبح. و ديگر نميخواهم ببينمت چون ابدا به تو اطمينان ندارم. مسئله چندان سر پول نبود. تفاوت قیمت برای من تقریبا صد کرون است. مسئله سر این است که خود را بسیار هالو دیدم...تاج محل حقیقتا با شکوه است . هر قدر هم که تفاوت شدید قیمت مرا عصبانی کرد ولی اینها هم میدانند که آدم ها برای دیدن تاج محل به آگرا می آیند و حتی اگر ۲۰۰۰ روپیه هم باشد غر میزنند و می دهند. در تمام مدت در تاج راه ميرفتم و با خودم ميگفتم اين شاه جهان در حق زنش چه کار کرده بود که مجبور شد برای تلافی آن اين همه پول و وقت و انرژی صرف کند ؟ شنيده ام که بعد از ساختن اين بنا دست بسياری از سازندگان بنا قطع شد تا ديگر بنايی اين چنين نسازند. نميدانم اين مسئله حقيقت دارد يا نه. ولی فکر ميکنم با توجه به قساوت های آن زمان چندان دور از واقعيت نيست...چند تا از دوستان با لطف زيادی که هميشه به من دارند ابراز نگرانی کردند از اينکه بلاهای زيادی بر سرم آمده... تو را خدا اينقدر نگران نباشيد...&nbsp; من نيستم... زندگی يعنی همين. آزمون و خطا و باز آزمون و خطا و يادگيری.... نميدانم اين يادگرفته ها را کجا و چگونه استفاده ميکنم يا اصلا فرصتی برای استفاده هست يا نه. ولی مسئله هميشه هم استفاده نيست. همين يادگيری يعنی زندگی.همین راه. همین رفتن. همین افتادن و پا شدن و راه افتادن و دوباره رفتن. همین یعنی زندگی...برای من این طور بوده...مشکل بزرگ من هميشه اين بوده که به تجربه های خودم اتکا ميکنم. اگر کسی به من بگويد اينجا سنگ است جلويم را نميگيرد. بايد خودم بروم و سرم را بکوبم تا معنی سنگ را بفهمم...بی سپر زندگی کردن يعنی اين.&nbsp; ولی شما را به خدا نگران من نباشيد. شما هم به اندازه خودتان نگرانی های خود را داريد و نگرانی برای من زيادی است.و قصد من از نوشتن ابدا برانگيختن نگرانی در کسی نيست.زندگی من عمدتا همين بوده .اين انتخاب من است. ..]]></description>
<guid isPermaLink="false">2817@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-24T13:42:16+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>دهلی  و معبد لوتوس</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002816.html</link>
<description><![CDATA[دهلی&nbsp; و معبد لوتوسدهلی شهری بزرگ و بسیار شلوغ است. ولی برخلاف اکثر شهرهای بزرگ هندوستان چهره ی بسیار مدرنی دارد. یعنی خوب بلاخره&nbsp; پايتخت است ديگر. ديروز به يکی از بزرگترين معبد های اين شهر رفتم. معبدی بسيار باشکوه به نام اکشاردهام . همچی از دور که ديدم گفتم چه عکسهايی بگيرم ولی اخمق ها دم در خلع سلاح ام کردند و من ماندم و يک شال . دوربين و همه چيز را تحويل گرفتند و گفت بفرما تو. بد هم نشد البته. به جای عکس گرفتن تماشا کردم. امروز به معبد بهايی ها در دهلی رفتم. معبد لوتوس . بنايی عظيم که به شکل گل لوتوس يا همان نيلوفر آبی ساخته شده. برايم جالب بود مراسم مذهبی شان را ببينم و شنيدم که سر ساعت ۱۲ مراسم دارند و ماندم . اين مراسم توسط ۵ نفر اجرا شد که ۴ نفرشان زن بودند. يکی از زنان که با صدای بسیار خوشی شروع به خواندن قطعاتی از قرآن به زبان عربی کرد حس کردم لحجه فارسی دارد. بعد از مراسم منتظر شدم تا کارش تمام شود و از او پرسيدم که ايرانی است يا نه. و ايرانی بود.&nbsp; در مورد معبد توضیح داد که توسط یک ایرانی به نام فریبرز صهبا ساخته شده است . و گفت که موقتا اينجاست و به ايران باز ميگردد. گفتم که با اين همه مسئله که برايتان پيش می آورند چرا حالا که بيرون هستيد نمی مانيد. گفت اتفاقا به ما زود اقامت ميدهند. ولی نميخواهم جای ديگری باشم. من ايران را دوست دارم]]></description>
<guid isPermaLink="false">2816@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-20T15:22:00+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Speical Lassy</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002815.html</link>
<description><![CDATA[What is speical&nbsp;about speical lassi ?لسی يک نوشيدنی هندی است . همان دوغ خودمان ولی آن را شور يا شيرين ميخورند. و نوع شيرينش با ميوه های مختلف هم قاطی ميشود و لسی مانگو يا لسی موز و ... در همه جا هست. در پوشکار در هتل با صاحب هتل خيلی رفيق شدم. وقتی که کارت ويزايم را دزديدند خيلی با من هم دردی کرد و حتی گفت که اگر نميتوانی لازم نيست پول هتل را هم بدهی که گفته بودم که فعلا&nbsp; پول هست و اينا. از آن روز به بعد شب ها بچه ها را ميفرستاد دنبالم و می نشستيم با هم جين و تونيک ميخورديم و گپ ميزديم. گالو سالها در لندن زندگی کرده بود و انگليسی بسيار خوبی داشت و صحبت با او سرگرم کننده بود. آدم خوبی هم بود .آن شب&nbsp; بعد از خوردن غذا در همان هتلی که زندگی ميکردم داشتم ميرفتم اتاقم که گالو صدايم کرد و گفت بيا اينجا با دوستانم بنشين. يکی از دوستانش&nbsp; خودش ميگفت مرد مقدس است و از کاست برهمن بود. کلی با هم راجع به کاست ها و اين چيزها صحبت کرديم و جين و تونيک خورديم . که ديدم حالم خوب نيست. گفتم من ميروم و کمی ديگر برميگردم. چند ساعت بعد با ضربه ای که به در اتاقم خورد از خواب بيدار شدم. يکی از کارگرهای هتل بود که گفت رئيس سراغت را ميگيرد و میپرسد چطور شدی ؟ گفتم بهش بگو الان می آيم. لباس تنم بود ولی شالی به دورم انداختم و رفتم بالا در رستوران. گالو&nbsp; گفت : چی شدی تو ؟ کجا رفتی ؟ سرم گيج ميرفت . و در سرم صدای عجيبی پيجيده بود. احساس ميکردم دو نفر شده ام و يکی به تماشا ايستاده و حرکت ها و گفتار ديگری را تحت نظر دارد ولی هيچ کنترلی بر حرف يا عملم نداشتم. نميتوانستم فکر کنم. هر چه ميکردم نميتوانستم فکرم را متمرکز کنم. دقيقا ميدانستم چه ميگويم ولی هيچ کنترلی بر گفته هايم نداشتم. گالو با تعجب نگاهم ميکرد و گفت : تو چه ات شده ؟ گفتم :&nbsp;I think i am drugged.&nbsp;گفت : چی ؟مگر چيزی بيرون خوردی ؟ بهت گفتم اگر چيزی در فستيوال بهت دادند نخور. گفتم : فقط چای . گفت : برو بخواب . شايد فقط حالت خوب نيست. بعد بچه ها را ميفرستم ببينند حالت چطور است و اگر باز هم خوب نبودی ببرمت بيمارستان. گفتم : حتی يک جمله هم نميتوانم درست کنم. نميتوانم فکر کنم. فکرش را بکن اگر همينطوری تا آخر عمرم بمانم. فکرش را بکن شايد دارم می ميرم. خنديد و گفت : اين همه جمله درست کردی . برو بخواب. خوب ميشی..در اتاقم در خواب و بيداری به اين فکر ميکردم که احتمالا دارم می ميرم. يا مواد مخدر قوی ای مصرف کردم. ميدانستم که اين حالی بود که تا حالا نداشته ام و احتمالا کاريست که تا حالا نکرده ام . پس بايد در حال مرگ باشم. شايد مرگ همين است...نميدانم کی خوابم برد. ساعت را روی ۸ صبح گذاشته بودم مثل هر شب که به کلاس يوگا برسم. صبح بلند شدم ولی سنگين و منگ بودم . لباس عوض کردم و رفتم کلاس يوگا . از آنجا برگشتم هتل و رفتم در رستوران روی سقف روی يک صندلی راحتی نشستم. گالو آمد و گفت که ديشب بچه ها را سراغم فرستاده بود ولی هرچه در زدند بی جواب ماندند و فکر کرد خوابيده ام. پرسيد چطورم و گفتم که سنگين هستم. گفت حتما در فستيوال چيز خورت کردند . گفتم اما کی ؟ چطور ؟ و مهمتر از همه چرا ؟ گفت : الان چيزی خورده ای ؟ گفتم بيرون کلاس يوگا يک لسی خوردم. خنديد و گفت : اسپشيال لسی که نخوردی ؟ گفتم : نه. اونو ديروز خوردم . همچی اسپشيال هم نبود. يک مرتبه داد زد : تو ديروز اسپشيال لسی خوردی ؟ کجا ؟گفتم : چی شده مگه ؟ همينجا . بعد از شام. گفت : کی بهت داد ؟​و فرياد زد : راجوووووووووووووو ...راجو دويد و گالو با تشر به هندی سرش داد ميزد و چيزهايی ميگفت و دائما اسم اسپشال لسی را می شنيدم. گفتم : تقصير او نيست. من از او خواستم. ولی مگه چيه ؟ گفت اسپشيال لسی خوردی و ميگی که دارگ بهت دادند ؟ خوب چرا نمیپرسی اين لسی چرا اسپشياله ؟ توش بنگه دختر. گفتم : دهه ؟ چرا نمی نویسید پس ؟ مگه بنگ قانونیه ؟گفت : خوب نوشتیم اسپشیال دیگه. گفتم :&nbsp; بابا اگر اسپشيال پيتزا سفارش بدی . يه خورده مخلفاتش رو بيشتر می کنند ديگه بنگ که توش نميريزن. همينطور داد ميزد سر راجو. و باز گفتم که او تقصيری نداشته. گفت : بايد بهت ميگفت چی توشه . بايد به من ميگفت که چی سفارش دادی . گفتم : بابا بچه که نيستم. حالا نميدونستم درست ولی تقصير خودم بود. بايد میپرسيدم. چرا ميندازی تقصير اين طفلک؟گفت : نه. بايد اين حواسش باشه . تو خيلی ... خيلی ....گفتم : چی ؟ من خيلی چي ام ؟گفت : You are so innocent .​گفتم : منظورت اينه که من احمقم ؟ ها ؟گفت :No,&nbsp;i say what i mean and i mean what i say.&nbsp;گفتم : خوب همون میشه انگار.به خاطر اينکه ندونستم چی تو لسی تون ميريزی ؟ اين حرف انصافه که به من بزنی ؟..گفت : نه .منظورم کاملا همان است که گفتم. منظورم اصلا اين نيست که بگم تو احمق هستی. تو نمیدونی من با چه کسایی اینجا سروکار پیدا میکنم. ولی اینجا بچه ها همه تو رو دوست دارند. با همه شون مهربونی و حتی بهم گفتن که غذا رو اشتباهی برایت سرو کردن و چیزی غیر از اینکه سفارش دادی بهت دادند ولی چیزی نگفتی و باز تشکر کرده ای. تو نمیدونی اینجا مشتری ها چه قیامتی میکنند. و همین مثلا جین و تونیکی که ما شب ها میخوریم. من به دیگران پیشنهاد کرده ام و ته اش را بالا آورده اند&nbsp; و تو هیچ وقت نمیزاری بیشتر از یک لیوان برایت بریزم.و نميدانی سر تصفيه حساب کردن چه پدری از من و بچه ها در ميارن. تو فکر میکنی اینها فرق نیست ؟ و یا کسی اینها را متوجه نمی شود ؟گفتم : به هر حال دلیل نمیشود که این طفلک را به خاطر سفارشی که من داده ام اینطور دعوا کنی. این تقصیری نداره. کمی آرام شد و گفت : حالا چیزی میخوری برایت بیارم ؟ گفتم : هوم... یه اسپشیال لسی لطفا ؟ راجو با خنده گفت : نه . دیگه هرگز . من برای تو هرگز اسپشیال لسی سرو نمیکنم. بنگ در پوشکار در لسی و به شکل شکلات بار های مخصوص سرو می شد. همچنین میشد در مغازه های معمولی آن را خرید. در تمام پوشکار در هیچ رستورانی گوشت سرو نمیشود. هیچ نوع گوشتی. خوردن گوشت در تمام پوشکار ممنوع است.&nbsp; ولی مشروب و بنگ آزاد و به وفور است . بنگ را هر بچه ای میتواند در مغازه ی معمولی بخرد. پوشکار شهر مقدس است. آن شب بدون اینکه بدانم بنگ مصرف کرده ام قدری هم مشروب خوردم و قاطی کردن این دو آن اثر عجیب را روی من گذاشته بود. بعد از آن که فهمیدم موضوع چیست به گالو گفتم که باید یک بار دیگر این اسپشیال لسی را آگاهانه و بدون قاطی کردن بخورم. با عصبانیت گفته بود : چرا و حق نداری. بعد از اینکه به او خاطر نشان کردم که پدرم نیست ( گالو یکی دو سال از من کوچکتر هم هست ) گفتم که میخواهم بدانم واقعا چه اثری دارد. راجو بعد از اینکه به گالو خبر داد و اجازه گرفت&nbsp; برایم یک اسپشیال لسی آورد. تاثیرش به آن شدت نبود. اما عجیب تر این بود که وقتی با مشروب قاطی شده بود از تمام حرفهایم باخبر بودم ولی به تنهایی یه جورایی بلوک آت گرفتم. دلم نمیخواست اگر دراگ مصرف کردم&nbsp; این کار بی خبرانه باشد و به قول معروف چیز خور شده باشم. دلم میخواست که آگاهانه باشد. گالو این را نفهمید و همه اش به من دری وری میگفت. ولی بعد از هر جمله میگفت : به هر حال&nbsp; تو خیلی دختر خوبی هستی .ديروز وقتی داشتيم تصويه حساب ميکرديم يه صورت حساب گذاشت جلوی رويم و گفتم اوکی. گفت : نميخوای خودت حساب کنی ؟ گفتم : لازم نيست . فکر نميکنم قصد داشته باشی سرم را کلاه بزاری . ازت همچی چيزی نديده ام. و میدانم که حدودا یه همچی مبلغی&nbsp; هم میشود.&nbsp; با حساب خودم شاید کمی متفاوت باشد ولی دور از واقعیت ابدا نیست. و تو و بچه ها همه چی را نوشته اید در حالی که من حدسی میگم. خنديد و گفت : ميدانستم در موردت اشتباه نکرده ام. این هم ماجرای اسپشیال لسی و بنگ مصرف کردن من. و جالب تر این که هیچ نیازی به مصرف مجدد این ماده حس نمیکنم. شاید گالو درست میگفت. به دهلی شلوغ و پرسر و صدا آمده ام. ]]></description>
<guid isPermaLink="false">2815@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-18T14:42:38+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>عروسی هندی </title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002814.html</link>
<description>عروسی هندی دیشب در پوشکار بيش از ۴۰ مراسم ازدواج انجام شد و من هم توسط صاحب هتلی که در آن زندگی ميکنم به يکی از آنها دعوت شده بودم. اين مراسم در دو قسمت است. خانواده ی عروس و داماد جدا جدا جشن ميگيرند و من به هر دو دعوت شدم ولی فقط در مراسم ديشب که از طرف خانواده عروس بود شرکت کردم. در مراسم فردا شب که ميگويند مفصل تر است چون خانواده ی داماد پولدار هستند نخواهم بود. عروسی هندی برنامه ی پر سروصدا و شلوعی است. از صاحب هتل که مرد خوبیست و با هم رفيق شديم پرسيدم بايد لباس درست و حسابی بپوشم و خنديد و گفت اگر ميخواهی ميتوانی ساری از خواهرم قرض کنی و ديدم که با شلوار و بلوز خودم بروم بهتر است که به این کابوس که وسط مجلس ساری از تنم بيافتد راه ندهم. جالب بود. خيلی جالب. و تا حدی غم انگيز... بعدا مينويسم چرا...امشب با اتوبوس به دهلی ميروم. راهی نزديک به ۱۰ ساعت ولی در اتوبوس جای خواب خريده ام که تخت بخوابم تا خود مقصد...</description>
<guid isPermaLink="false">2814@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-17T11:42:17+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Shanti</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002813.html</link>
<description>Shanti , Shanti , Shanti </description>
<guid isPermaLink="false">2813@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-14T12:29:55+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>جبر جغرافيايی</title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002812.html</link>
<description><![CDATA[جبر جغرافيايیروز چهارشنبه صبح در هتلم متوجه شدم که کارت بانکی ام (​ويزا کارت ) در کيفم نيست. روز قبلش برای گرفتن پول از اتومات مجبور شده بودم به اجمر - شهری در فاصله ی بيست کيلومتری اينجا بروم و بعد از گرفتن پول با چند پسر که بيرون ايستاده بودند هم صحبت شدم و راه برگشت به پوشکار را نشانم دادند. به طريقی کيفم را هم زدند و کارت بانکی ام را قاپ رفتند. نميدانم چطور اين کار را انجام دادند. ولی انجام شد.خوب کارت کد دارد و اينها . صبح زود زياد اوقاتم را تلخ نکردم. از هتلم به يک کافی نت رفتم . صبح ساعت ۹ بود. شماره تلفن بانکم را پيدا کردم و به ايشان زنگ زدم. گفت که ديروز ۷ بار بعد از برداشت خودت از بانکت برداشت شده و چيزی نزديک به ۱۲ هزار کرون از دست رفته است. سرم سوت کشيد. کارت را بلاک کردم و به سفارت زنگ زدم و ايشان گفتند که بايد با پليس تماس بگيرم. به پليس پوشکار مراجعه کردم و گفت که بايد به اجمر بروم و با اتوبوس خودم را به اجمر رساندم تا گزارش پليس را بدهم و کپی اش را بردارم تا برای بانک بفرستم. در اجمر به ايستگاه پليس رفتم. حالم خوب نبود ولی سرپا بودم. در ايستگاه پليس هيچ کسی پيدا نميشد که انگليسی بلد باشد . چند نفر از رهگذران را يکی بعد از ديگری آوردند می آوردند که ميگفتند انگليسی بلد هستند ولی متوجه نمی شدند. برای نزديک به ده نفر مسئله را دوباره و ده باره تعريف کردم. سرآخر يکی از پليس ها با تلفن با کسی تماس گرفت که انگليسی ميدانست و گفت بايد بروی فلان ايستگاه پليس. ريکشا گرفتم و رفتم. در آن ايستگاه پليس اوضاع بدتر بود. اينجا حتی رهگذری هم رد نميشد تا بشود برايش مسئله را برای يازدهمين بار تعريف کرد. آنها هم با ايما و ايشاره به من فهماندند که بروم يک ايستگاه ديگر. در اين ايستگاه مردی روی يک صندلی نشسته بود. وقتی ازش پرسيدم انگليسی بلد است به انگليسی نسبتا قابل درکی پرسيد که مشکلم چيست و برايش گفتم. متوجه شد ولی گفت که بايد بروی ايستگاه اولی. با عصبانيت گفتم آنجا مرا فرستاد جای ديگر و بعد اينجا که شما مرا کمک کنيد و گفت که مشکل او نيست و پرسید که شوهرم کجاست و چرا شوهر ندارم و چرا به هند آمده ام و چرا تنها آمده ام و&nbsp; ... بعد از نيم ساعت کلنجار رفتن با هم ازش خواستم نامش را بگويد&nbsp; و گفت که نامش را نميگويد. و قیافه ناراحت هم به خودش گرفت و گفت من دارم به تو کمک میکنم و تو میخواهی اسمم را راپرت کنی ؟قلم را به سمتش پرت کردم و گفتم فاک يو ... و از پاسگاه پليس بيرون آمدم. صبح حالم بد بود. ولی الان گريه ام گرفته بود. و گيج و گنگ بودم. درد آنچه در ايستگاه های پليس گذشت بيشتر از درد از دست دادن پول بود. وقتی از پاسگاه بيرون آمدم ديگر به جای ديگری نرفتم. به خودم گفتم به جهنم و راه افتادم و بعد از مدتی يک ريکشا گير آوردم به سمت ايستگاه های اتوبوس اجمر که برگردم پوشکار. در راه با خودم فکر ميکردم که مدتهاست از پليس تصوير ديگری دارم. در سوئد اگر مشکلی برايت پيش بيايد ميروی نزد پليس و کمک ميگيری. در ايران اگر سر و کارت با پليس بيافتد تازه مشکلاتت شروع ميشود. و اينجا&nbsp; هندوستان همان درد ايران را دارد. جهان سوم يعنی اين. يعنی که حتی اگر قربانی باشی هم بدهکاری. بدهکاری بابت اينکه چرا شوهر نداری و چرا به سفر آمدی و چرا&nbsp;.جهان سوم یعنی که متهم تویی حتی اگر شاکی باشی . یعنی که هر کسی بتواند تو را روی انگشتش بچرخاند و حتی نتوانی اسمش را بپرسی. در راه پسر جوانی از من پرسيد که چرا گريه ميکنم... ماجرا را مختصر برايش تعريف کردم. گفت پول داری ؟ گفتم که دارم ... پرسيد همراهانت کجا هستند و گفتم تنها هستم . پرسيد از سوئد تنها آمدی اينجا ؟ آخر برای چی ؟ گفتم :من هندوستان را دوست دارم...]]></description>
<guid isPermaLink="false">2812@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-13T14:14:25+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>پوشکار </title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002811.html</link>
<description><![CDATA[پوشکار &nbsp;شهری فوق العاده توريستی است .در فاصله ی سه ساعتی - با اتوبوس - جاپور در استان راجيستان قرار دارد . اگر از کسی بپرسی برای چه آمده به اينجا. جواب چندانی نميگيری... من خودم هم نميدانم چرا اينجا هستم فقط از بابت زيبايی شهر شنيده بودم که آنهم با خشکاندن درياچه اينجا چيزی از آن نمانده. ولی توريست اينجا وول ميزند. بيش از هر چه اسرائيلی . فکر ميکنم اسرائيلی ها در اينجا از خود اسرائيل بيشترند :))صاحب هتلی که در آن اقامت کرده ام به من گفت که مواظب باشم و هر چیزی که دعوت شدم نخورم چرا که بسیاری از توریست ها در اینجا چیزی نوشیده اند و وقتی به هوش آمده اند فقط قدری از لباسهایشان همراهشان بود.&nbsp;اينجا اما چند روزی می مانم. روز آخر اقامتم در جاپور در سنترال پارک مشغول گشتن بودم که به خانواده ای برخوردم که با تعارف های بيش از نيم ساعت مرا به خانه شان به صرف شام دعوت کردند . و سرآخر قبول کردم. قبول کردنم بيشتر به اين دليل بود که خانواده بودند . هرچند که زن يک کلمه هم انگليسی بلد نبود و وقتی به مرد گفتم که نميخواهم موجبات زحمت همسرت را فراهم کنم به هندی به او چيزی گفت و بعد هم گفت نو پرابلم&nbsp; که زن هم همين کلمات آخر را تکرار کرد و سرآخر قبول کردم. تجربه ی خوبی نبود. بعدا که اينترنت از آن خودم بود در مورد آن خواهم نوشت.مدتی پيش به يکی از دوستان نوشتم که با اين همه سفر های دور و دراز احساس ميکنم مارکو پولو شده ام. گفت اين همه هم سفر طولانی مدت با قطار نرو و گاهی هم هواپيما سوار شود وگرنه به جای مارکوپلو شفته پلو می شوی :))&nbsp;نميدانم تا زمان ۲۲ بهمن بتوانم آن لاين شوم يا نه . ولی بچه ها&nbsp; شما را به جان بودا و کريشنا و برهما و يکديگر .... زنده بمانيد...]]></description>
<guid isPermaLink="false">2811@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-08T15:01:51+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zananeha.com/archives/2010-02/002810.html</link>
<description><![CDATA[از کلکته به جاپور آمدم. مدتی از دنیای اینترنت به دور بودم . کمی به خواست و کمی هم تحمیلی. چون در جاپور اینترنت هم پیدا نکردم که شب ها باز باشد.الان که آمدم روی خط و باز خبر بازداشت عزیزان بخصوص کاوه کرمانشاهی را خواندم. به شدت نگران بچه ها و حلقه ای که دائما دارد تنگتر میشود هستم. ای کاش بچه ها کاری در ضمینه ی محافظت از خودشان بکنند. از آزادی بازداشتی های سابق هم هیچ خبری نیست. در این سفر چهره ی جدیدی از هند و هندی ها را می بینم. مسئله ای که فکر میکردم در هندوستان وجود ندارد و آنهم آزار جنسی بود , در این سفر به دفعات پیش آمده. دفعه ی اول و دوم فکر کردم مسئله منحصر به فردی بوده ولی وقتی مسئله مرتب تکرار میشود , جریان فرق می کند. در بمبئی . واراناسی . کلکته&nbsp; و اکنون هم در جاپور وجود مردانی که پیشنهاد جنسی میکنند و سعی میکنند از میان زنان خارجی مجرد و تنها کسی را بلند کنند دارد به شدت آزار دهنده میشود. این مسئله را در سفر قبلی واقعا ندیده بودم. آیا هندوستان در عرض این یک سال و نیمه این همه تغییر کرده ؟دیگر هم مسئله ی مزاحمت های دیگر , فروشندگان . رانندگان ریکشا , خلاصه اینقدر این مزاحمت ها زیاد شده که در تلویزیون اینجا هم تبلیغاتی شروع کرده اند در مورد رعایت مرزهای مسافران و آزار ندادنشان و اینکه نباید سرشان کلاه بگذارند. خلاصه..هندوستان دارد به سرعت عوض میشود. سریعتر از آنچه فکرش را میکردم. و اگر اینطور پیش برود از&nbsp; آن امنیتی که فکر میکردم برای&nbsp; زن مسافر و مجرد در هند وجود دارد , اثری نخواهد بود. البته این مسئله در شهرهای بزرگ است . و من دفعه قبل بیشتر در شهرهای کوچکتر بودم ...]]></description>
<guid isPermaLink="false">2810@http://www.zananeha.com/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2010-02-06T13:58:24+00:00</dc:date>
</item>


</channel>
</rss>