چیزی بگوی
زنانه‌ها

یه سوال دارم

4 Oct 2004, 13:05

سلام من تازه واردم

4 Oct 2004, 13:04

شبح

مهشيد جان!
هيچ رابطه‌ی زيبایی خرابه نمی‌شه! زيبایی زوال ناپذيره حتا اگر هزار تکه شده باشه.

30 Aug 2004, 18:55

شاد باشيد اما به شاد بودن خودتان اعتماد نكنيد!

28 Aug 2004, 20:09

Mahshid

شماره 8 و 20 عزيز.
راستش هرگز به اين زودي نتيجه حرفم را نديده بودم. اگر حرفهاي من توانسته است شما را از شماره 8 به شماره بيست برساند ( همچنان بي ناميد اما آي پي كافيست ) پس امروز ميروم و يك بليط بخت آزمايي ميخرم. شانس به من رو كرده.

28 Aug 2004, 17:37

یک رهگذر

تصميم همونيه كه هست. اما راستش رو بخواي داري وسوسه ام ميكني. خيلي سخته كه حس كني كلي حرف داري و نخواي بنويسي.

حالا دارم كم كم دارم حس ميكنم كه چرا وبلاگهاي فارسي زبان اينهمه زيادند.

28 Aug 2004, 15:00

یک رهگذر

چه بگويم. قبلا هم همچين فضايي ديدم. هر وقت كه مهشيد ناراحته جو وبلاگش ( براي من همه وبلاگها. چون تو مدت اخير فقط زنانه ها ميخونم ) به هم ميريزه. و شايد هم من خودم هم ناراحتم كه چنين حسي دارم. بايد صبر كرد تا زمان بگذره و به قول خيلي ها مشكل رو اين زمان حل كنه.

خيلي سخته كه بعضي وقتها جلوي زبونت رو جلوي اظهار وجودت رو و جلوي منم منم گفتنت رو بگيري. و هميشه بعد از يك ناراحتي با خودت عهد ميكني كه دفعه بعد چيزي نگي و ساكت بموني اما باز هم...

ميفهمم چي ميگي. و كاش اينبار بتونم...

28 Aug 2004, 14:58

مهشيد جان!
به قول خودت براي اثبات خودت نياز به نفي ديگران نداري!

28 Aug 2004, 14:30

شبگرد تنها

سلام ...... من هم موافقم ، هميشه گفتند بپا سگ چرم رو نبره ، وقتي كه برد ديگه برده .... حالا حكايت شماست ، آبي كه ريخت ديگه ريخته .....حالا نبايد غصه گذشته رو خورد ، غبطه فرصت هاي از دست رفته ..... به اين هم زياد اعتقادي ندارم كه ديگه راهي نيست ..... چون حتي از اواره هاي يك خانه خراب هم مي توان قصري ساخت اما اين در اراده ماست ..... پس نبايد متاسف بود .... فردا روز ديگري ست .... بدرود .

28 Aug 2004, 12:07

Mahshid

شماره 8 هر چند عزیز.
راستش خواستم در مقابل حرفت ، چیزی نگویم. این وبلاگستان شده است محل چرند گویی بی نام و نشان ها ، کسانی که حرفی ندارند مگر پاچه گرفتن و زخم زبان زدن و حذف کردن. اما دیدم نمی شود. نام فروغ می آوری. پس جوابت را می دهم.
نه جانم. اگر فروغ مثلمن فکر می کرد فروغ نمیشد. مغز اینشتین نمی خواهد فهمیدن اینکه اگر زنی در آن مملکت بدنیا می آمد و مثل من بزرگ میشد و مثل من حرف میزد ، حالا اسمش هر چی هم که بود، می شد مهشید. و نمی شد فروغ. همانطور که اگر زنی در آن سرزمین بدنیا می آمد و تحت شرایط فروغ بزرگ میشد و مثل او مینوشت حالا اسمش هر چی هم بود..میشد فروغ.
تازه ، یه چیز دیگر را هم می دانی. فروغ اگر مثل تو هم فکر میکرد فروغ نمی شد. می شد کسی که بدون نام و نشان می آید و چرندی می گوید و میرود.
می گویم چرند. می دانی چرا ؟ چون فروغ برای من رهبر نیست. فروغ ضعفهای زیادی در زندگی خصوصی و عمومی اش داشت که شاید از ضعفهای من کمتر باشد. اما آنچه فروغ را فروغ کرد ، خود آگاهی اش بود. اینکه خودش بود. و من هم خودم هستم. فروغ نخواست ناشناس باشد. نه به این معنی که بخواهد مشهور شود . بلکه به این معنی که بخواهد بر آنچه می گوید و می خواهد پافشاری کند. روی ناشناس بودن تو پافشاری نمی کنم. چیزی نیست. هر کسی که مایل به چرند گویی است مایل است ناشناس باشد. اما درد من این است که کسی از فروغ می گوید که حتی مایه آن ندارد که خودش باشد و آنوقت از دیگران می پرسد می خواهی فروغ باشی ؟
نه . من نمی خواهم فروغ باشم. و نمی خواهم فروغ من باشد. من به آنکه هستم راضی هستم. و از اینکه فروغ را می شناسم خوشحالم.
میگویی هر زنی که می خواهد بگوید من هم هستم تبلیغ فروغی شدن می کنه.
من چنین ندیدم. برعکس دیده ام که اکثر زنانی که به خود آگاهی رسیدند ، فروغ را شناخته اند. اما گیرم تو راست می گویی..من شخصا ترجیح میدهم که هر زنی بفهمد که هست. و اعلام کند که هست. حالا با نام فروغ شاید..اما روزی خواهد فهمید که برای بودن و اعلام بودنش به نام فروغ نیازی ندارد.. و خودش بودن کافیست.
یکی از فرقهای من و تو در این است که من معتقدم هر کسی باید خودش باشد و تو معتقدی هر کسی باید آنگونه باشد که مثلا فلانی است. وگرنه بهتر است تباشد یا ساکت باشد.

28 Aug 2004, 11:42

هاله

راستی از خنده مردم از دست تو و اون خانومی که نوشته بود انگلیسی بلد نیستم حالیم نشد چی به چیه (در مورد مطلب روری).

:))

28 Aug 2004, 11:24

هاله

اه پس ببخش فضولی منو مهشید جان. چه کنیم، انگار باید مثل کارشناس واسه همه چی نظر بدیم. :))

28 Aug 2004, 11:22

هزار حرف نگفته

مهشيد جون :

دل ما خيلي روزهاست
كه شكسته
چيني بند زن نمي خواد
اصلا چيني بند زني پيدا نمي شه
كه بتونه
دلي
مثل دل ما رو
بند بزنه

علي ن

28 Aug 2004, 10:48

eblis

مهشيد جان نميدونم اون فيلمي رو كه معرفي كردم ديدي يا نه.ولي دوست دارم حتما ببينيش و نظرتو به من بگي.در مورد ساير بحثهاي كه تو اين دو سه روزه برقرار بود هم سعي كردم به احترام شما چيزي نگم.اصلا نظر من چه تاثيري ميتونه داشته باشه؟ميخواستم جواب يكي دو نفر رو بدم ولي خودمو كنتوريوت كردم.ديدم دشمن شاد ميشم و براي رسيدن به مقصود پليدشون راه رو هموار كردم.ميدونستم كه خودت يك پارچه خانمي و تا اين حد دهن بين نيستي كه هر خاله زنكي بهت هر حرفي بزنه قبولش كني.از اين اعتمادت به من ضرر نميكني عزيزكم.بذار براي اين عكس العمل به جا از دور دستتو ببوسم.

28 Aug 2004, 10:26

Mahshid

هاله جان. گوش من كه هميشه آماده شنيدن همه چيز هست. اما تو و زيتون يه اشتباه كوچك كرديد..بگذريم...

28 Aug 2004, 9:46

sahar

نوشي جان كامنتي كه توي پست قبلي گذاشتي حرف دل من بود.مهشيد جان چند روز پيش گله كرده بودي از اينكه چرا خشونت براي بعضي ها عادي شده؟؟حالا من متعجبم چرا موفقيت هموطنات برات بي اهميت و عادي شده؟؟؟من نميدونم چرا مدام لينك اين دختر همجنسگرا رو ميذاري؟؟؟اون خودش هم نميدونه داره چي ميگه.از عكس وبلاگش معلومه.واقعن در شان وبلاگ تو نيست كه تبليغ كساني رو بكني كه بدون فكر و آگاهي دنباله رو عقيدهاي شدن.ممنون از همه.

28 Aug 2004, 9:28

هاله

مهشید جان دقیقا" میفهمم اینکه میگی و تجربه اش کردم (تو دوستی های اینترنتی نه ها ... تو دنیای معمولی). راستش غالب دوستی های اینترنتی همون هستند دقیقا" و بیش از اون هم نه. تک و توک داخلشون کسی رو میجوری که همدلته و ازش انتظار دوستی واقعی داری و همونطور هم توقعات واقعی توش ایجاد میشه.

میدونی اخیرا" تو نامه ای به پروین (همون پروین خودمون ها) چی گفتم؟ ازش خواستم به همدیگه قول بدیم که اگه یه زمانی از همدیگه دلرنجش و کدورتی داشتیم فوری به هم بگیم و رفعش کنیم. تو زندگی نتونستم و نمیتونم بار کینه رو با خودم بکشم. همیشه فکر میکنم انقدر باید آدم رو دوشش بکشه که دیگه جائی برای کینه نمیمونه.

اگه گوشت آماده شنیدن ادوایز هست (که حدس میزنم نباشه :)) سعی کن با تعجیل و قضاوت سریع فاتحه رابطه ات رو نخونی. رفاقت ها با بدبختی و مشقت زیاد پا میگیرن ... کجا دیگه بشه مثلشو داشت؟ با هر کی آدم تو زندگی یه عالمی داره. با یه شونه بالا انداختن و اینکه 'فایده ای نداره' ممکنه هیچوقت ندونی ادامه اون رابطه چه قدر میتونست برات از نظر احساسی زندگی ساز باشه (یا بر عکس، کسی چه میدونه؟).

28 Aug 2004, 8:29

آوات

ولی سخته

28 Aug 2004, 8:29

eblis

مهشيد عزيز من حالش چطوره؟

28 Aug 2004, 8:27

اين عكس فروغ رو كه كنار وبلاگتون مي بينم خيال مي كنم فروغ داره انقدر ضعيف و بي پايه اساس حرف مي زنه. اگر اين طور بود چه فاجعه اي مي شد! دلم براي فروغ مي سوزه كه هر زني كه بخواد بگه منهم هستم اول كاري كه مي كنه تبليغ فروغي شدنه. راستي اگر فروغ مثل تو فكر مي كرد اصلا فروغ مي شد؟

28 Aug 2004, 7:47

امشاسپندان

اره مهشيد جون...ترميم نميشه.هميشه يك گوشه اي از ذهن و فلب ادم مثل يك خراش باقي ميمونه.

28 Aug 2004, 7:08

parand

اومدم به خاطر لينكي كه به من داديد ازت تشكر كنم. ماونو امروز ديدم وكلي ذوق كحردم. مرسيييييييييييييييي

28 Aug 2004, 6:55

زیتون

دوستي عين بلور و چيني نيست.. قلب آدم ممكنه بشكنه .. ولي ترميم مي شه.. خيلي دير و خيلي كم كم..تا مدت ها اثرش مي مونه... چيني بلور شكسته رو مي ريزن دور..و زود فراموشش مي كنن..ولي آدم ها رو هر چقدر هم اذيتمون كرده باشن نمي شه دور انداخت..يه وقتي يه جايي خبري ازشون به آدم مي رسه و......
ممكنه سال بعد اين احساسو بهش نداشته باشي مهشيد جان...

27 Aug 2004, 22:47

كوروش

از اين عكسی كه توی وبلاگ اين دوست لزبین هست معلوم ميشه كه در واقع لزبین ها به چی فكر می كنن. شايد بيتا بی سكسوئله خودش هم نميدونه.

27 Aug 2004, 21:09

jay

مادرم بزرگم هميشه مي گفت آب رفته به جوي باز نگردد


زندگي تكرار همين تجربه هاست و ...

27 Aug 2004, 20:57

ري را

حق با شماست

27 Aug 2004, 20:54

pantea

اينو درست ميگي

27 Aug 2004, 20:53