آوات جان مسئله پیدا کردن طلا را در آخر کیمیاگر به واسطه پایان خوش و رسیدن به دسترنج گذاشتم. می دانی که این یکی از داستانهای مولوی هم هست. یعنی نه تمام داستان بلکه حکایت خواب و سفر و در سفر به محل گنج رسیدن که در اصل در خانه خود است. جریان همان آب در کوزه و ما...
اما در مورد در کنار رودخانه... به نظرم هر دو به هم نرسیدند. بلکه زن کاملا خود را باخت و در انتها وقتی مرد بیان می کند که موهبتش را پس داده و بخاطر زن به زندگی عادی برگشته است ، زن او را به سمت زندگی الهی باز می گرداند. زن خود را باخته و هیچ برایش نمانده است. او زندگی مرد را اختیار کرده و وقتی می بیند که مرد زندگی اش را کنار گذاشته شرایط جدید را نمی پذیرد. بیمار می شود و از مرد می گریزد و در انتها او را به سوی زندگی الهی اش بازمیگرداند. در حقیقت آن دو راه جدیدی که میان راه هر دو باشد پیدا نمی کنند. در حقیقت وزنه به سمت مرد و علائق او می چربد.
داستان جنبه شدید مذهبی دارد. اما اگر این آقا سوسیالیست بود و تو سط زن به مبارزه هم تشویق میشد برای من یکسان بود. زن در اینجا زندگی خود را کنار می گذارد و زندگی مرد را اختیار میکند.
م م ، کيمياگر رو آخرش هم خوشت اومد؟ من تا برسه به آخرش خوشم اومد، ولی آخرش که واقعاً طلا بدست آورد خوشم نيومد. و اما رودخانه پيدرا به نظر من قشنگترين کتاب کوءيلوه . اينجوری هم که تو نوشتی من حس نکردم، چون مرد هم ديگر آن نيست که بود. دو طرف به طرف هم رفتند و آن يکی شدند
جاوید جان. کیمیاگر رو پارسال در سفر تونس خونده بودم. معرکه بود. بخصوص شبی را که در صحرا بودم و آخر شب مشغول خواندن کتاب بودم هرگز فراموش نمی کنم.
سیندرلا ی عزیز.. حتما به وبلاگت خواهم آمد. به نظر من شمایی که تازه شروع کرده اید باید حمایت شوید و چه کسی غیر از ما می تواند شما را حمایت کند مگر. این کمترین را از یکدیگر نباید دریغ کنیم.
مهشيد تو كتاب هم ميخوني؟ چه چيزها كه آدم اينجا نميخونه. چقدر تو دروغ ميگي بشر. باوركن من هميشه احساس ميكنم %90 چيزهايي كه اينجا نشخوار ميکني دروغه. راستي چرا تو به اين روز افتادي؟ کسي ديگه در سوئد تحويلت نميگيره که به وبلاگ نويسي افتادي و اينجا داري عقدههات رو خالي ميکني و به ديگران توهين ميکني؟
باز هم ميگم...
خاک بر سر تو و آدمهايي که تو رو جدي ميگيرن!!!
خوب...
حالا برو تا شب بشين فکر کن که چه جواب دندانشکني به من بدي.
.I made your day
درسته؟
سلام. من فقط كيمياگر و ورونيكا... رو خوندم.نمي دونم براتون كامنت داده بودم يا نه.پس حالا از اول مي نويسم:من تازه يه بلاگ باز كردم و به شما هم لينك دادم.من مي خوام به ارزش هاي انساني يك زن كه هميشه ازش گرفته شده پي ببرم.اما چون تازه شروع كردم كسي ما رو تحويل نمي گيره.از شما و يه سري بلاگ ديگه كه راهمون يكيه انتظار دارم كه به منم كمك كنيد.اگر مايل به لينك دادن به من نيستيد مهم نيست.فقط پيش من بيايد و برام نظر بديد.دست منم بگيريد كه از اون زير بيام بالا .چي مي شه؟ما ها كه هدفمون يكيه بهتر نيست افراد بيشتري رو جذب كنيم؟
آره مهشيدم... منهم 7 سال پيش خوندمش (درست بعد از كيمياگر) و اصلا بهم نچسبيد... خيلي زيادي مذهبي بود و از عرفان كيمياگر به دور... منهم به كسي توصيه اش نكردم و نميكنم...
با مهر،
--سوسكي
آوات جان مسئله پیدا کردن طلا را در آخر کیمیاگر به واسطه پایان خوش و رسیدن به دسترنج گذاشتم. می دانی که این یکی از داستانهای مولوی هم هست. یعنی نه تمام داستان بلکه حکایت خواب و سفر و در سفر به محل گنج رسیدن که در اصل در خانه خود است. جریان همان آب در کوزه و ما...
اما در مورد در کنار رودخانه... به نظرم هر دو به هم نرسیدند. بلکه زن کاملا خود را باخت و در انتها وقتی مرد بیان می کند که موهبتش را پس داده و بخاطر زن به زندگی عادی برگشته است ، زن او را به سمت زندگی الهی باز می گرداند. زن خود را باخته و هیچ برایش نمانده است. او زندگی مرد را اختیار کرده و وقتی می بیند که مرد زندگی اش را کنار گذاشته شرایط جدید را نمی پذیرد. بیمار می شود و از مرد می گریزد و در انتها او را به سوی زندگی الهی اش بازمیگرداند. در حقیقت آن دو راه جدیدی که میان راه هر دو باشد پیدا نمی کنند. در حقیقت وزنه به سمت مرد و علائق او می چربد.
داستان جنبه شدید مذهبی دارد. اما اگر این آقا سوسیالیست بود و تو سط زن به مبارزه هم تشویق میشد برای من یکسان بود. زن در اینجا زندگی خود را کنار می گذارد و زندگی مرد را اختیار میکند.
م م ، کيمياگر رو آخرش هم خوشت اومد؟ من تا برسه به آخرش خوشم اومد، ولی آخرش که واقعاً طلا بدست آورد خوشم نيومد. و اما رودخانه پيدرا به نظر من قشنگترين کتاب کوءيلوه . اينجوری هم که تو نوشتی من حس نکردم، چون مرد هم ديگر آن نيست که بود. دو طرف به طرف هم رفتند و آن يکی شدند
جاوید جان. کیمیاگر رو پارسال در سفر تونس خونده بودم. معرکه بود. بخصوص شبی را که در صحرا بودم و آخر شب مشغول خواندن کتاب بودم هرگز فراموش نمی کنم.
سیندرلا ی عزیز.. حتما به وبلاگت خواهم آمد. به نظر من شمایی که تازه شروع کرده اید باید حمایت شوید و چه کسی غیر از ما می تواند شما را حمایت کند مگر. این کمترین را از یکدیگر نباید دریغ کنیم.
من هم فقط همين سه كتاب رو ازش خوندم و از اين يكي اصلا خوشم نيومد.
فكر مي كردم ولي مشكل از من است كه اين چيزها را باور ندارم.
مهشيد تو كتاب هم ميخوني؟ چه چيزها كه آدم اينجا نميخونه. چقدر تو دروغ ميگي بشر. باوركن من هميشه احساس ميكنم %90 چيزهايي كه اينجا نشخوار ميکني دروغه. راستي چرا تو به اين روز افتادي؟ کسي ديگه در سوئد تحويلت نميگيره که به وبلاگ نويسي افتادي و اينجا داري عقدههات رو خالي ميکني و به ديگران توهين ميکني؟
باز هم ميگم...
خاک بر سر تو و آدمهايي که تو رو جدي ميگيرن!!!
خوب...
حالا برو تا شب بشين فکر کن که چه جواب دندانشکني به من بدي.
.I made your day
درسته؟
اره ورونيكا عاليه ولي با جو عرفاني و مذهبي بقيه كتاباي كويلو حال نمي كنم
گفتی کیمیاگر چه طوره؟؟؟؟؟
منم الان دارم برای بار شونصدم اونو(کیمیاگر)میخونم جالب که نه ولی دیوونه کننده است!
كتاب مكتوب و دومين مكتوبش رو توصيه ميكنم. باهات موافقم همه كتابهاش فوق العاده نيستند و بد و خوب دارن.
سلام. من فقط كيمياگر و ورونيكا... رو خوندم.نمي دونم براتون كامنت داده بودم يا نه.پس حالا از اول مي نويسم:من تازه يه بلاگ باز كردم و به شما هم لينك دادم.من مي خوام به ارزش هاي انساني يك زن كه هميشه ازش گرفته شده پي ببرم.اما چون تازه شروع كردم كسي ما رو تحويل نمي گيره.از شما و يه سري بلاگ ديگه كه راهمون يكيه انتظار دارم كه به منم كمك كنيد.اگر مايل به لينك دادن به من نيستيد مهم نيست.فقط پيش من بيايد و برام نظر بديد.دست منم بگيريد كه از اون زير بيام بالا .چي مي شه؟ما ها كه هدفمون يكيه بهتر نيست افراد بيشتري رو جذب كنيم؟
من هم از اين نقش سنتي زن و مردش اصلا خوشم نيومد. ولي بقيه اش تا جايي كه يادمه بد نيود.
آره مهشيدم... منهم 7 سال پيش خوندمش (درست بعد از كيمياگر) و اصلا بهم نچسبيد... خيلي زيادي مذهبي بود و از عرفان كيمياگر به دور... منهم به كسي توصيه اش نكردم و نميكنم...
با مهر،
--سوسكي