<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>زنانه‌ها</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.zananeha.com/" />
  <modified>2008-05-17T23:31:39Z</modified>
  <tagline>فروغ: &quot;از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ات را...&quot;</tagline>
  <id>tag:www.zananeha.com,2008://1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.35">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2008, Mahshid</copyright>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002335.html" />
    <modified>2008-05-17T23:31:39Z</modified>
    <issued>2008-05-18T00:24:31+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2335</id>
    <created>2008-05-17T23:24:08Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[بازم بگید خدا نیست :))&nbsp;معجزات گوگل زده رو دست معجزات محمد و موسی و عیسی . همین مانده که مثلا دریا را نصف کنه و روی آب راه هم برود. &nbsp;آخرین معجزه ی گوگل سایت ترجمه اش است که&nbsp; بسیاری&nbsp;...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">بازم بگید خدا نیست :))</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">معجزات گوگل زده رو دست معجزات محمد و موسی و عیسی . همین مانده که مثلا دریا را نصف کنه و روی آب راه هم برود. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">آخرین معجزه ی گوگل سایت ترجمه اش است که&nbsp; بسیاری&nbsp; از زبانهای زنده و نیمه جان دنیا را به هم ترجمه میکند. فارسی هنوز در این رسته قرار ندارد. ولی این گوگولی نانازی که من دیده ام حتما فارسی را هم اضافه خواهد کرد. بخصوص که با الفبا مشکلی ندارد و عربی جزو زبانها هست.&nbsp;</div><div align="right"><a target="_blank" href="http://www.google.com/translate_t">سایت ترجمه ی گوگولی را اینجا ببین</a>ید و استفاده کنید&nbsp; . &nbsp;</div><div align="right">توجه کنید که قرار نیست که ترجمه کامل باشد. این سایت امکان استفاده از یک مطلب که به زبان آن آشنایی ندارید را برای شما محیا میکند. </div><div align="right">باز میگید خدا نیست ؟</div><div align="right">:))</div><div align="right">گوگل هم مثل وودی آلن میماند. اگر نبود ، زندگی چیزی کم داشت</div><div align="right">&nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002334.html" />
    <modified>2008-05-17T15:30:19Z</modified>
    <issued>2008-05-17T15:53:25+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2334</id>
    <created>2008-05-17T14:53:02Z</created>
    <summary type="text/plain">یکی از بچه ها زنگ زد و پرسید :مهشید ، فلان خانم را میشناسی ؟ـ اوهوم. ـ نظرت چیه راجع بهش ؟ چه جور آدمیه ؟ ـ هوم ، آخه چی بگم ، در چه رابطه ای می پرسی ؟...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">یکی از بچه ها زنگ زد و پرسید :</div><div align="right">مهشید ، فلان خانم را میشناسی ؟<br />ـ اوهوم. <br />ـ نظرت چیه راجع بهش ؟ چه جور آدمیه ؟ <br />ـ هوم ، آخه چی بگم ، در چه رابطه ای می پرسی ؟ <br />ـ قراره یه کاری رو با هم شروع کنیم راجع به یه مسئله ای . <br />ـ خوب ، خودت کم کم میشناسیش دیگه. من چیزی نگم بهتره. <br />ـ نه بابا اذیت نکن دیگه . میدونم میشناسیش . خوب بگو دستم بیاد . اگر تو بودی من مطمئنا بهت میگفتم .<br />ـ هوم .. خوب چه طور بگم که متوجه شی ؟ اوکی. ببین ، مهرداد درویش پور را می شناسی ؟<br />ـ اوه&nbsp; خدای من ، آره ، یعنی دیگه اینقدر ؟...</div><div align="right">ـ ها ، همون&nbsp; ،&nbsp; زنونه اش <br />ـ&nbsp; :)))<br /></div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002332.html" />
    <modified>2008-05-17T01:54:29Z</modified>
    <issued>2008-05-17T01:48:41+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2332</id>
    <created>2008-05-17T00:48:18Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[از سر دلتنگی !!!&nbsp;فصل تابستان شروع شده است و رفت و آمد ها به ایران شروع میشود. بعد از تابستان خیلی از خانمهایی که در سوئد زندگی میکنند و به ایران رفت و آمد میکنند چند سالی جوانتر میشوند و...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">از سر دلتنگی !!!</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">فصل تابستان شروع شده است و رفت و آمد ها به ایران شروع میشود. بعد از تابستان خیلی از خانمهایی که در سوئد زندگی میکنند و به ایران رفت و آمد میکنند چند سالی جوانتر میشوند و مقادیری هم پی و چربی هایشان توسط لیپو ساکشن آب میشود. هزینه ی جراحی پلاستیک در ایران تقریبا یک سوم اروپا است. <br />سفر به ایران هم فال است و هم تماشا.&nbsp;</div><div align="right">یک سری دوستان هم که سیاسی و انقلابی بوده اند برای بیرون کردن جمهوری اسلامی تدبیری اندیشیده اند که به عقل جن هم نمیرسد .این دوستان که در ابتدای روزهای پناهندگی معمولا هر کدام خودشان را از رده های بالا و یا &nbsp; از جمله رهبران سازمانهای سیاسی معرفی&nbsp; میکردند و غیر از پاس سیاسی را قبول نداشتند و بهشان بر میخورد ،&nbsp; امروز&nbsp; دو پاسه شده اند و سیتیزن اروپا و آمریکا هستند ، به نوعی دارند خیلی انقلابی عمل میکنند. این دوستان میروند ایران و زمین و خانه و ویلای شمال میخرند ـ راستی چرا همه در شمال ویلا میخرند ؟ چرا هیچ کسی در جنوب ویلا نمیخرد؟ مگر جنوب ویلا ندارد ؟ ـ اگر متوجه نبوده اید ، سعی کنید زرنگی این دوستان را درک کنید. مسئله ابدا سر خرید ملک و املاک و اینها نیست . ابدا قصد مالک شدن و&nbsp; پس انداز برای تامین زندگی بازنشستگی را ندارند .&nbsp; این حرکت انقلابی و ضد رژیم است. </div><div align="right">این عزیزان دارند ایران را ذره ذره ، تیکه تیکه&nbsp; از رژیم جمهوری اسلامی پس میگیرند. <br />دست کم نگیرید !!!</div><div align="right">ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خسته شده ام از این همه شعار که در اینجا و آنجای اینترنت میبینم. <br />امروز در یک کلیپ خیلی بد که روی آهنگ ما مرد نیستیم گذاشته بودند ـ مگه کلیپ خودش چه عیبی داشت که میایید و کلیپ تعیین میکنید برای بچه مردم ؟ ـ دیدم آخرش نوشته <strong>ما پیروزیم چون حق با ماست</strong> !!</div><div align="right">آخه اینم دیگه از اون حرفاست ها. </div><div align="right">آخه کی گفته که اگر حق با کسی بود ، اون پیروز است ؟ کجای دنیا این رسم را دارد که آنوقت در ایران ما که هیچ چی سر جای خودش نیست چنین فرض و حکمی میکنید ؟ چه منطقی پشت این حرف است ؟</div><div align="right">سرمان را بالاتر بگیریم و نگاهی به دنیا بیاندازیم . قوانین ظالمانه ای که در این دنیا حاکم است. قوانین جنگل ، بکش تا کشته نشوی . پایمال شدن حقوق بشر در تمام لحظات زندگی . حتی پایمال شدن حق انسانی در روابط خصوصی . کجای این دنیا پیروزی بر اساس حق پایه ریزی شده است که این حرفها را میزنیم ؟ این ها را برای خوش شدن دل چه کسی میگوییم ؟ خاطر چه کسی را با این </div><div align="right">&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; حرفهای توخالی تسلی میدهیم؟&nbsp; و چرا به این تسلی ها نیاز داریم ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">و راستی حق چیست ؟ و این<strong> ما </strong>چه کسانی هستند ؟<br /> </div><div align="right">آیا اینها که از حق صحبت میکنند ، حقوق بشر را رعایت میکنند ؟ حقوق انسانها را رعایت میکنند ؟ یا تنها برای حق &quot; ما &quot; خودشان را زحمت میدهند. آیا در ذهنیت ایشان حقی برای آنها ، برای دیگران ، برای غیر از &quot; ما &quot; و جود دارد ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">مدتهاست که دارم فکر میکنم که این &quot; ما &quot; که در نوشته های اکثریت افراد معمولا به چشم میخورد چه کسانی هستند. </div><div align="right">معمولا همیشه در نوشته ها یک ما هستند و یک آنها . </div><div align="right">معمولا همیشه حق با ماست ، و آنها نا حق هستند.</div><div align="right">این ما و آنها فقط در مقابل دشمن بزرگ نیست. </div><div align="right">اکثریت آنها را&nbsp; غیر خودی ها تشکیل میدهند. </div><div align="right">در اکثریت نوشته ها جمعی وجود دارد ، که ما را تشکیل میدهد ، و هر آنکه غیر از این جمع است ، جزو &quot; ما &quot; به حساب نمی آید.<br />معمولا این &quot; ما &quot; ها بزرگ هم نیستند. هرگز به میلیون نمیرسند. به صد هزار و هزاران هزار هم نه. شاید حتی نه به هزار. <br />در بهترین شکلش شاید چند صد نفر . و شاید یک سالن متوسط را بتوانند پر کنند. تازه اگر با دعوا و مرافعه از آن سالن بیرون نیایند و با اخم و تخم به هم دیگر چشم غره نروند. و تازه اگر در گرد هم آیی های بعدی به تدریج آب نروند ، یا انشعاب نکنند . یا ...&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خوب وقتی اینطور نگاه کنیم آنوقت این مایی که پیروز میشود چه کسانی هستند ؟&nbsp; حق با چه کسانی است ؟</div><div align="right"><br />ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</div><div align="right">پس نوشت : وودی آلن و طنز سیاه او که گاه بیمارگونه میشود درمان خوبی برای دلتنگی های من است. <br />فیلم <a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0084329/">کمدی سکسی شب تابستانی</a> را نگاه میکردم. صحنه ای که&nbsp; آدرین ، همسر ِ&nbsp; اندرو ـ&nbsp; اندرو همان شخص شخیص آلن&nbsp; است ـ که مدتها از داشتن رابطه جنسی با اندرو امتناع میکرد ، داوطلبانه به سراغ او میرود و روی میز آشپزخانه مشغول میشوند بسیار خنده دار است. در میان آخ و واخ های اندرو که آی روی چنگال نشستم و ...&nbsp; آدرین با حرارت مشغول عشق بازی با اوست و نیمه کار قطع میکند و مشغول پوشیدن لباسهایش میشود و اندرو میپرسد که چرا ادامه نمیدهد و آدرین میگوید که حالش بد شد. جواب اندرو در این صحنه از خنده روده بر میکند :<br />چرا حالت بد شد ؟ من که هنوز لباسم را در نیاورده بودم .</div><div align="right">یا صحنه ای که میگوید :</div><div align="right">this is me , Andrew , trust me. <br />و بعد نگاهی به هیکل خودش می اندازد و میگوید :<br />trust me anyway.<br /></div><div align="right">راستی زندگی بدون وودی آلن یک چیزی کم نداشت ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">پس نوشت دو : سوء تفاهم نشه ها. مسئله رقابت با کلونی اصلا مطرح نیست. فکرش را هم نکنید. وودی آلن&nbsp;  ـ ما تو خونه وودی صداش میکنیم ـخداییش جوانی هاش که&nbsp; یکی از ایده آل های من بود ، فقط قیافه قابل تحملی داشت که میشد در مقابل بقیه خصوصیات مثبتش نادیده گرفت . اما&nbsp; الان که ..نه اصلا. من یه موی جرج رو به صدتا اینا نمیدم که .&nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002331.html" />
    <modified>2008-05-16T19:37:17Z</modified>
    <issued>2008-05-16T20:34:19+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2331</id>
    <created>2008-05-16T19:33:56Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[لطفا به گیرنده های خود دست نزنید.اشکال از فرستنده است. &nbsp;&nbsp;یه چند وقتی است که کامنت گیر کار نمیکند&nbsp; ـ دقیقا نمیدانم چند وقت ـ . با وبمستر تماس گرفته ام . به قول معروف : تعمیرکار در راه است.&nbsp;...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">لطفا به گیرنده های خود دست نزنید.اشکال از فرستنده است. &nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">یه چند وقتی است که کامنت گیر کار نمیکند&nbsp; ـ دقیقا نمیدانم چند وقت ـ . با وبمستر تماس گرفته ام . به قول معروف : تعمیرکار در راه است.&nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002330.html" />
    <modified>2008-05-16T04:41:46Z</modified>
    <issued>2008-05-15T21:21:09+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2330</id>
    <created>2008-05-15T20:20:46Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[این فایل صوتی را گوش کنید&nbsp; برادر دبیرستان ، پدر سر کار ، مادر آشپزخانه ، دختر توی حال . و توی حال ..ـ طوفان ِ خنده ها ـ&nbsp; ( ببینید چگونه جایگاه&nbsp; انسانها نسبت به جنسیت آنها تایین میشود...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">ا<a target="_blank" href="http://www.zananeha.com/music/tel.wma">ین فایل صوتی را گوش کنید</a>&nbsp; </div><div align="right">برادر دبیرستان ، پدر سر کار ، مادر آشپزخانه ، دختر توی حال . و توی حال ..ـ طوفان ِ خنده ها ـ&nbsp; ( ببینید چگونه جایگاه&nbsp; انسانها نسبت به جنسیت آنها تایین میشود )&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">صدای شما پدر صاحب پسرها را در میاره !!!&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">توی این دانشگاهها فاجعه ایجاد شده ( از صدای زنان ) !!!<br /><br />شما نمیتونید یک دختر چه امواجی را ناخوداگاه ساتع میکنه که ممکنه ینیان اخلاقی پسر جامعه ما را به هم بریزه !!!<br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خانم با این تله تله تمام مردها ـ تمام مردها ـ دارند تلو تلو میخورند توی سالن.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">شما نمیدونید این شلوارای آستین کوتاه چه پدری از پسرا در آورده .&nbsp;</div><div align="right">مغز پسر یه مغزیه که کافیه یه تکه برهنگی را ببینه و تا آخرش را میخونه . پسر اصلا خاصیتش اینه ، اصلا موجودیتش اینه .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">اینها سخنرانی کسی است که نمیدانم کیست ، ولی خودش را آقای دکتر مینامد ، و اینطور که معلوم است مدرس دانشگاه است. </div><div align="right">به نظر او ، مردان از تله گفتن یک زن تلو تلو میخورند. به نظر او اصلا خاصیت پسرها این است که بخش کوچکی از پوست را ببینند و حالی به حالی شوند. به نظر او دختران امواجی را ساتع میکنند که بنیان ـ بله بنیان ـ اخلاقی پسر ان جامعه را به هم میریزند. به نظر او صدای زنان در دانشگاه ها فاجعه می آفریند و به نظر او مردان یک مشت حیوان هستند که آلت تناسلی شان به شنیدن صدای زنان و دیدن شلوارهای بالای مچ پای زنان سیخ میشود و مجبورند آنرا در حلقشان فرو کنند. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">این آقا نمیدانم کیست . جماعتی که پای منبر او نشسته اند نمیدانم کیستند . این میل با تیتر &quot; خیلی خنده دار &quot; به دست من رسید و من هم اول گوش کردم و گفتم : عجب آدم احمقی . بعد هر بار که گوش کردم ، بیشتر وحشت کردم. </div><div align="right">هر بار که گوش کردم ، بیشتر وحشت کردم از اینکه یک سری مردان نشته اند و مردی آنها را حیواناتی خطاب میکند که قدرت کنترل پایین تنه ی خود را ندارند و از شنیدن صدای زنی که کسی را پیج میکند یا درخواست کتاب میکند یا ... دیدن دو انگشت پوست تن سر از پا نمیشناسند و از خود بیخود میشوند. این آقا اینگونه ایشان را خطاب میکند و ان آقایان ـ و یا خانمها ـ با خنده و شوخی تمام این جهل را تایید میکنند .&nbsp;</div><div align="right">این آقا دکتر است و آن آقایان ـ یا حتی خانمها ـ دانشجو.</div><div align="right">اینها روشنفکران کشور ما را تشکیل میدهند ؟&nbsp;&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">چیزی که هیچوقت نتوانسته ام بفهمم این است که این مردان که از کوچکترین چیزی رگهای گردانشان باد میکند ، چگونه اجازه میدهند اینطور مورد توهین و تحقیر قرار بگیرند ، چطور اجازه میدهند که در حد یک حیوان که هیچ کنترلی بر اعمال جنسی اش ندارد نزول داده شوند و ککشان هم نمی گزد. و تازه کلی هم کف میزنند و خوششان می اید که کسی پیدا شده که این زنانی را که هی آنها را حالی به حالی میکنند ، سر جای خود بنشانند. </div><div align="right">به نظر من این حرفها و این اعتقادات اگر از یک سو زنان را مورد کنترل قرار میدهد ، از سوی دیگر مردان را در جایگاه حیوانات قرار میدهد و به موجودات بی اراده و مفعولی تبدیل میکند که عقلشان در شلوارهایشان میلولد. </div><div align="right">زنان در مقابل این اعمال کنترل سر بلند کرده اند. </div><div align="right">چرا مردان در مقابل این تحقیر ها هیچ نمیگویند ؟&nbsp;</div><div align="right">&nbsp; حجاب و کنترل زنان در اصل تحقیر و مفعول کردن مردان هم هست. </div><div align="right">چرا مردان در مقابل این تحقیر ساکت هستند ؟&nbsp;</div><div align="right">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</div><div align="right">راجع به این<a target="_blank" href="http://soheyli.com/ispahan/"> فایل صوت</a>ی تلفن به صدای آمریکا ـ برنامه ی بهارلو ـ&nbsp; هم نمیدانم چه فکر میکنید. من تمام فایل را گوش کرده ام و احساس میکنم که تمامش خالی بند ی است. خالی بندی محض. <br />ـ خوابوندم تو گوش دوستم <br />ـ گفتم برید گنده تون را بیارید. <br />ـ گفتم من میتونم براتون انگلیسی صحبت کنم که منو با آمریکایی اشتباه بگیرید <br />ـ کاریشون کردم که گفت برو خواهرم ، با موبایلم دو بار زدم زیر دماغش <br />ـ حالا یه سال تا دو سال دیگه تو این مملکتند</div><div align="right">ـ ما واسه اینا تره هم خورد نمیکنیم (درجای دیگه : اینا همه چی ازشون بر میاد )<br />ـ لیسانس فناوری اطلاعات دارم ، لیسانس مترجمی زبان دارم <br /></div><div align="right">و تمام این ادعا ها را یک دختر 23 ساله میکند </div><div align="right">من این حرفها را یک موج خالی بندی میدانم. آقای بهارلو را میخنداند و خیلی های دیگر را هم که او را شیرزن میخوانند و این گفتگو را مارولس یا مسترپیس مینامند . ولی مرا نه. <br />این خالی بندی ها را از خیلی از آشنایان خودم هم شنیده ام. دلیلش را نمیتوانم بفهمم. شاید&nbsp; برمیگردد به همان مسئله ی نهادی شدن دروغ . شاید هم ربطی به این دارد که تحقیر هایی را که در جامعه با آن برخورد داریم&nbsp; در جایی به عکس آن تبدیل کنیم. شاید این صداها ـ حتی کاملا دور از واقعیت ـ&nbsp; برای خنثی کردن اثر آن صداهایی که در جامعه به گوش میرسد ـ مثل صدای آقای دکتر قبلی ـ مورد نیاز عده ای&nbsp; باشد. <br />اما جامعه ای که به قهرمان نیاز دارد برای چنین صداهایی چه سر و دستی میشکند.<br />دلم برای خودمان سوخت.<br /> </div><div align="right">&nbsp;&nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002329.html" />
    <modified>2008-05-13T22:14:30Z</modified>
    <issued>2008-05-13T22:23:05+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2329</id>
    <created>2008-05-13T21:22:42Z</created>
    <summary type="text/plain">گردباد زندگی مردم را در برمه ویران کرده و هزارها نفر را کشته است ، و پلیس برمه در مقابل چشم همه ـ اینا دیگه از پاسدارهای جمهوری اسلامی هم پر رو تر هستند ـ کمک های مردمی از سراسر...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">گردباد زندگی مردم را در برمه ویران کرده و هزارها نفر را کشته است ، و پلیس برمه در مقابل چشم همه ـ اینا دیگه از پاسدارهای جمهوری اسلامی هم پر رو تر هستند ـ کمک های مردمی از سراسر جهان را به جیب میزند. </div><div align="right"><br />زلزله ی چین هزاران نفر انسان را از بین برده و دهها هزار نفر بیخانمان شده اند. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">به هر وسیله ای که میدانیم کمک کنیم. اهالی برمه و چین فارسی حرف نمیزنند . هموطنان ما نیستند. ولی انسانهایی هستند که به کمک نیازمندند. از کمک دریغ نکنیم.</div><div align="right">*********&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">در شماره حسابی که از طرف آوای زن در اختیار ما گذاشته شده بود اکنون نزدیک به 14000 کرون جمع آوری شده است. با رقمی که نیاز است خیلی فاصله دارد ، ولی همینقدر که توانسته ایم کاری کنیم دلگرمی کمی نیست. </div><div align="right">مقداری پول نیز از این سو و آن سو در راه است. از مبلغ جمع آوری شده توسط بنیاد دارابی هنوز خبر دار نیستم ولی درخواست کرده ایم که خبر بدهند. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">*********</div><div align="right"><a target="_blank" href="http://asrarenahan.blogfa.com/post-77.aspx">این مطلب</a>&nbsp; و آمار وحشتناکی که از ازدواج دختران و زنان در ایران به دست میدهد ، بسیار تکان دهنده است. سرنوشت اکرم هر روز در کشور ما تکرار میشود. </div><div align="right">********</div><div align="right">&nbsp;نقش طنز در بیان مسائل&nbsp; اجتماعی معمولا از طرف سیاسیون ما نادیده گرفته میشود. تا آنجا که خیلی از سیاسی های ما انگار ماسکی عبوس به صورت خود میخ کرده اند و فکر میکنند اگر به جای لولوخورخوره برای تراساندن بچه ها استفاده شوند ، سیاسی تر شمرده میشوند. درحالی که طنز بالاترین نقش را در جذب مردم بازی میکند. ما طنازانی مثل هادی خرسندی را داریم که در کار خود واقعا خارق العاده هستند. ولی امثال هادی در میان ایرانیان بسیار کم است و این درحالی است که روحیه طنز پردازی ایرانی&nbsp; بسیار قوی است. خوب فکرش را بکنیم که اگر طنازی را جدیتر میگرفتیم ، و بسیاری از حرفهایمان را با زبان طنز میگفتیم ، مخاطبان بیشتری نداشتیم ؟ آنهم در شرایطی که&nbsp; آمیختن مسائل سیاسی ـ اجتماعی در استند آپ کمدی های غیر ایرانی ، و طنز هوشمندانه در جوامع اروپایی و آمریکایی&nbsp; بسیار پرطرفدار و محبوب است. <br />در سوئد خانم زینت پیرزاده را&nbsp; داریم که سعی میکند شیاشی حرف نزد ، و بیشتر به مسئله مهاجر بودن میپردازد. نمیدانم چرا. خوب شاید میخواهد برود ایران جراحی پلاستیکی چیزی ... ( ارزانتر است آخر)</div><div align="right">البته بی رودروایسی من نمیتوانم طنز خانم پیرزاده را طنزی هوشمند قلمداد کنم. متاسفانه چیز زیادی برای گفتن ندارد و معمولا از کلیشه های تکراری ، خسته کننده ، یک نواخت و بی مغزانه ی &quot; زن ِ خارجی&quot; و یا در انتها و بهترین وضعش&quot;زن ِ خارجی&nbsp; آزاد شده &quot; پیروی میکند.&nbsp; و به همین دلیل هم البته مطرح میشود. که بسیار باعث تاسف است. &nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">در یوتوب و توسط یکی از دوستان با این زن کمدین ایرانی ،<strong> تیسا هامی</strong> ، آشنا شدم. </div><div align="right">کارش به نظر من خیلی جالب و در حد خود منحصر به فرد است. بخصوص در از بین بردن پیش داوری هایی که بعد از 11 سپتامبر در آمریکا بر علیه اهالی خاور میانه به وجود آمده است. <br /> </div><div align="right"><a target="_blank" href="http://youtube.com/watch?v=UeWqqaclQxI">اینجا نگاه کنید.</a> &nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002328.html" />
    <modified>2008-05-13T04:47:39Z</modified>
    <issued>2008-05-13T05:29:07+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2328</id>
    <created>2008-05-13T04:28:44Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[با یکی از دوستان داشتم گپ میزدم . گفتم : شنبه چهارده کیلومتر راه رفتم .گفت : واااااااااااااااااااااااای ...داوطلبانه ؟گفتم : پس&nbsp; نخیر ، به زور سرنیزه ؟ معلومه که داوطلبانه . چی فکر کردی ؟ـ خوب آخه اینکه کسی...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">با یکی از دوستان داشتم گپ میزدم . </div><div align="right">گفتم : شنبه چهارده کیلومتر راه رفتم .</div><div align="right">گفت : واااااااااااااااااااااااای ...داوطلبانه ؟</div><div align="right">گفتم : پس&nbsp; نخیر ، به زور سرنیزه ؟ معلومه که داوطلبانه . چی فکر کردی ؟</div><div align="right">ـ خوب آخه اینکه کسی داوطلب باشه این همه راه بره خیلی عجیبه . </div><div align="right">:))</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">برنامه های ورزشی تابستان در استکهلم شروع شده است. دوهای دسته جمعی ، راه پیمایی های دسته جمعی ، بعضی ها فقط برای زنان و بعضی ها مشترکا برای زنان و مردان. </div><div align="right">برنامه ای که روز شنبه بود ، Lets walk&nbsp; برنامه ی پیاده روی 12 کیلومتری بود که در عرض دو ساعت رفتم ، یعنی شش کیلومتر در ساعت که سرعت خوبی است. </div><div align="right">بعد هم رفتم جلوی دانشکده فنی و کارناوال دانشجویان را دیدم و بعد تا شهر پیاده رفتم. </div><div align="right">بیشتر شد ولی میگوییم 14 کیلومتر که به کسی برنخورد. و برای یک روز خیلی خوب بود. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">در ایران ، آن زمان که من دانش آموز بودم ، ساعت ورزش در مدرسه ساعت بطالت بود. اگر هوا خوب بود یه مشت توپ میریختند جلومون که بروید و بازی کنید. و اگر هوا بد بود ، معلم میگفت یکی بیاد جک بگه. تازه مدرسه ما خصوصی بود و همیشه از مدارس خوب به شمار میرفت. یعنی پدر یکی از افتخاراتش این بود که من بچه هایم را مدرسه خوب میگذارم. مدرسه مختلط که میرفتم کمی فرق داشت. پسرها فوتبال بازی میکردند و من هم با آنها بازی میکردم. از درخت ها هم بالا میرفتیم و تحرک داشتیم. ولی مدرسه دخترانه ، فقط تیم والیبال نسبتا خوبی داشت و مسابقات مدرسه ای و منطقه ای که من اهل والیبال نبودم.</div><div align="right">پدر اصرار عجیبی داشت که تمام بچه هایش شنا یاد بگیرند. از کودکی برای همه مربی میگرفت و یادگیری شنا اجباری بود. به سوئد که آمدم متوجه شدم که شناگر بودن زن ایرانی چندان رایج نیست. شهرداری های مختلفی که خانواده های ایرانی را پذیرفته بودند برای زنان ایرانی کلاس شنای بزرگسالان ترتیب میدادند و وقتی معلم سوئدی از من میخواست در این کلاس ثبت نام کنم و میگفتم که شنا بلد هستم با تعجب به من نگاه&nbsp; میکرد. </div><div align="right">دوچرخه سواری را در شش سالگی با اولین دوچرخه ام یاد گرفتم. در سوئد متوجه شدم که این هم در میان زنان ایرانی رایج نیست. &nbsp;</div><div align="right">بزرگتر که شدیم ، جمعه ها کوه بود&nbsp; که خوب بیشتر&nbsp; یک مانیفست سیاسی بود&nbsp; و&nbsp; بعد ها ، بعد از انقلاب ، به خاطر اینکه تحرک داشته باشم رفتم باشگاه استقلال و در رشته پینگ پونگ ثبت نام کردم. دخترک را هم ژیمناستیک گذاشتم .&nbsp;</div><div align="right">ورزش زنان نه برای خود ایشان و نه از نظر مقامات اجتماعی ، مدرسه و ... جدی گرفته نمیشد. با سطح الیت کار ندارم. منظورم ورزش و تحرک زنان است. </div><div align="right">این بی تحرکی بعد از ازدواج و با تولد اولین یا دومین بچه به صورت چاقی های زائد و بیمورد بر بدن زنان مینشست و از آنان &quot; تیپ ِ مامان &quot; میساخت. به مرور ایام هم دردهای ناشی از استفاده نکردن عضلات و سنگینی بر کمر و پاها و شانه ها مینشستند.</div><div align="right">امروز که در حد عمومی شاید بدتر هم باشد. بعضی ها جرات دارند و این دیوارها را میشکنند و با لباسهای عجیب و غریب فوتبال و شنا میکنند ولی اکثرا در این دیوارهای تنگ باقی میمانند ، چاق میشوند و عضلاتشان زودتر از وقت فرسوده میشود.&nbsp;</div><div align="right">راستی چرا ؟ </div><div align="right">چرا چنین سرنوشتی را بی گفت و گو پذیرفته ایم ؟</div><div align="right">&nbsp;و من فقط از تاثیر رژیم در به وجود آوردن این دیوارها حرف نمیزنم. آنچه در ابتدا تا همین چند جمله ی آخر گفتم ، در قبل از جمهوری اسلامی بود. <br /></div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002326.html" />
    <modified>2008-05-11T07:48:20Z</modified>
    <issued>2008-05-10T16:07:05+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2326</id>
    <created>2008-05-10T15:06:42Z</created>
    <summary type="text/plain">لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم :شماره حساب در سوئد :account owner : Avaye zan .plus giro : 5 68 56-8Nordea banken , Sverige.Ref: Akram Mahdaviشماره حساب سوئد برای پرداخت از خارج از سوئد :Bank Account :...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><a href="http://www.zananeha.com/archives/2008-05/002325.html">لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم </a>:</p><p align="right"><img height="206" src="http://pouyashome.com/images/akram_m.jpg" width="262" border="0" /><br /><br />شماره حساب در سوئد :<br />account owner : Avaye zan .<br /><strong>plus giro : 5 68 56-8<br />Nordea banken , Sverige.<br />Ref: Akram Mahdavi</strong></p><p align="right">شماره حساب سوئد برای پرداخت از خارج از سوئد :<br /><strong>Bank Account : 99 604200 5685 68,<br />IBAN: SE19 9500 0099 6042 0056 8568<br />BIC-kod ( Swift-adress :NDEASESS</strong>&nbsp;<br />Ref: Akram Mahdavi</p><p align="right">برای دوستانی که از آمریکا مایل به پرداخت کمک بودند و با دشواری مواجه شده بودند ، بنیاد هما دارابی حاضر به کمک شده است .<br />شماره حساب در آمریکا&nbsp; :<br /><strong>بنیاد هما دارابی <br />Dr. Homa Darabi Foundation<br />U.S. Bank<br />Account Number 153490434617<br />PO Box 11049<br />Truckee, CA 96162-1049<br />Ref: Akram Mahdavi</strong></p><p align="right">شماره حساب در ایران :<br /><strong>&nbsp;</strong>شماره حساب <strong>0302917750001 </strong>سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، و همچنین شماره 16 رقمي ملي كارت سيبا <strong>6037991054199785</strong> به نام وکیل پرونده، مینا جعفری<br />Ref: Akram Mahdavi</p><p align="right">شماره تلفن تماس با&nbsp; من &nbsp;در صورت نیاز : (موقتی است)&nbsp;&nbsp;0762181687<br />آدرس تماس با من در مورد نیاز : <a href="mailto:mahshid.r@gmail.com">mahshid.r@gmail.com</a></p><p align="right">آدرس وبلاگ نجات اکرم مهدوی :<br /><a href="http://saveakram.blogspot.com/">http://saveakram.blogspot.com/</a></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002325.html" />
    <modified>2008-05-08T18:24:41Z</modified>
    <issued>2008-05-05T17:32:19+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2325</id>
    <created>2008-05-05T16:31:56Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[&nbsp;لطفا کمک کنید&nbsp; تا جان زنی را نجات دهیم:زنی در&nbsp; آستانه ی اعدام. نه به دلیل اینکه جرمی انجام داده باشد ، که داده . بلکه به این دلیل که پول ندارد تا جان خود را بخرد.&nbsp;وکیل اکرم مهدوی برای...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><strong>&nbsp;لطفا کمک کنید&nbsp; تا جان زنی را نجات دهیم</strong>:<br /></p><p align="right">زنی در&nbsp; آستانه ی اعدام. نه به دلیل اینکه جرمی انجام داده باشد ، که داده . بلکه به این دلیل که پول ندارد تا جان خود را بخرد.&nbsp;</p><p align="right">وکیل اکرم مهدوی برای جمع آوری پول دیه یعنی60 میلیون تومان ، شماره حسابی باز کرده است. حدود سه میلیون تومان چمع شده است و&nbsp;56 میلیون تومان برای بازگشت زنی 30 ساله به زندگی باقی است.</p><p align="right">به من نگویید که این&nbsp;مسئله&nbsp;غیر عقلانی است. میدانم . میدانم که&nbsp;خریدن جان یک انسان غیر عقلانی&nbsp;ترین و ظالمانه ترین&nbsp;اتفاقی است که میتواند بیافتد. ولی چاره ی دیگری داریم ؟&nbsp;</p><p align="right">چه کنیم ؟ فکر میکنم کار را از تبلیغ وبلاگی فراتر ببریم. به دوستان و آشنایان میل بزنیم و درخواست کمک کنیم. خیلی رک و راست ، پول جمع کنیم. هر قدر که باشد . و به حساب اکرم بریزیم. </p><p align="right">من نه قصاص را قبول دارم ، نه دیه را قبول دارم. و نه قوانین قرون وسطایی جمهوری اسلامی را . من زندگی را قبول دارم و فکر میکنم این زن 30 ساله که از بدو تولد در فقر و رنج دست و پا زده است ، مستحق شانسی دوباره است. </p><p align="right">&nbsp;من از امروز شروع میکنم برای جمع آوری پول ، با چند تا از دوستان صحبت خواهم کرد تا با هم پولها را جمع آوری کنیم و به دست&nbsp;خانم جعفری ، وکیل&nbsp;اکرم مهدوی برسانیم.</p><p align="right">فکر میکنم به جای نوشتن و پر کردن صفحه های وبلاگهایمان و آپ کردن ،به جای&nbsp;آه کشیدن و نمیدانم چه کنم&nbsp;گفتن ، همت کنیم . &nbsp;شروع کنیم به پول جمع کردن. هر کدام چیزی کنار بگذاریم. داریم سعی میکنیم زندگی انسانی را نجات دهیم. کمی سخاوتمند باشیم <br />بچه های داخل کشور تلاششان را دارند میکنند. شب و روز پشت در زندانها هستند و برای پس گرفتن جان این و آن زندانی به این سو و آن سو میدوند و رو می اندازند. معمولا بیشترین کمک های مالی هم از سوی همانهاست. <br />ما که مجبور به انجام این کارها نیستیم ، لا اقل میتوانیم آنها را با مبلغی در کارشان یاری کنیم. کار آنها نجات جان تک تک انسانهاست. <a href="http://www.iran-women-solidarity.net/spip.php?article235">ماجرای ستاره های دریایی و حرف دخترک را به خاطر داشته باشیم</a>. شاید بتوانیم این یکی را نجات دهیم ، و این یکی را ، و این یکی را....<br /><br />ما که مجبور نیستیم نگاه های تنفر آمیز خانواده های مقتول را تحمل کنیم ، ما که مجبور نیستیم&nbsp;بر سر بالا رفتن یا پایین آمدن قیمت دیه&nbsp;چانه بزنیم&nbsp;. این زحمت ها را بچه های ایران میکشند. ما فقط&nbsp;لازم است به آنها کمی کمک مالی کنیم تا بتوانند زندگی&nbsp;ای را نجات دهند. &nbsp;</p><p align="right">اگر&nbsp;توانستیم پولی جمع آوری کنیم ،&nbsp;همین جا برای شما&nbsp;از چگونگی آن خواهم نوشت.&nbsp;و گزارش کامل خواهم داد.&nbsp;</p><p align="right">من چنین میکنم. شما هم اگر کاری از دستتان بر می آید&nbsp;دریغ نکنید. </p><p align="right">سرگذشت اکرم مهدوی و چگونگی&nbsp;<a href="http://varesh.blogfa.com/post-652.aspx">موقعیت او را در وبلاگ آسیه امینی مفصل بخوانید. </a></p><p align="right">&nbsp;&nbsp;پس نوشت : با دوستم شعله ی ایرانی ، سردبیر مجله ی آوای زن صحبت کردم ، و در کار جمع آوری کمک مالی ، او نیز همراه است، به گفته ی او میتوانیم موقتا &nbsp;از شماره حساب نشریه نیز برای کمک هایی که از راه دور ـ احیانا ـ&nbsp;میشوند&nbsp;استفاده کنیم ( در شرایط کنونی ، باز کردن یک شماره حساب مجزا در خارج از کشور&nbsp;برای این کار وقت&nbsp;زیادی میبرد و کارها باید به سرعت انجام شود ، از این رو از شماره حسابی که فعلا هست&nbsp; ،&nbsp;اگر دوستان مایل باشند ، استفاده میکنیم )&nbsp;که اگر لازم بود شماره حساب را و چگونگی استفاده از آن را با میل به اطلاع شما خواهم رساند.</p><p align="right"><strong>شماره حساب بانکی مجله ی آوای زن ، برای ارسال پول از خارج از سوئد :<br />&nbsp;Bank Account : 99 604200 5685 68,<br />IBAN: SE19 9500 0099 6042 0056 8568<br />BIC-kod ( Swift-adress :NDEASESS</strong></p><p align="right">یا میتوانید <a href="http://www.avayezan.org/main3.htm">از این لینک</a> استفاده کنید&nbsp;</p><p align="right">برای پرداخت از داخل سوئد ـ توسط اینترنت یا در بانک نوردیا ـ از شماره حساب زیر استفاده کنید </p><p align="right"><strong>plus giro : 5 68 56-8</strong> </p><p align="right">بانک نوردیا ، سوئد </p><p align="right">لطفا در صورت استفاده از شماره حساب با حروف لاتین قید کنید : اکرم مهدوی ، <strong>Akram Mahdavi</strong> </p><p align="right">لطفا پس از فرستادن پول با میل آدرس زیر تماس گرفته و خبر فرستادن پول و مقدار آن را اعلام کنید تا از رسید آن شما را مطلع کنیم. </p><p align="right"><strong>mahshid.r@gmail.com</strong></p><p align="right">خبردار&nbsp; شده ام که از طریق پی پال امکان ریختن کمک های مالی به این حساب ـ چون در خارج از کشور است ـ بدون پرداخت هزینه ی انتقال بانکی وجود دارد. اگر ممکن است دوستانی که به این مسئله وارد هستند چک کنند و اطلاع دهند.<br /></p><p align="right">دوست عزیزم فریبا داوودی ، از واشنگتن دی سی ، اعلام آمادگی کرد تا به عنوان ناظر در جمع آوری کمک مالی همراه باشد.</p><p align="right">&nbsp;دوست عزیزم ، منیره کاظمی ( آلمان ) ،&nbsp;یکی از&nbsp;همکاران &nbsp;<a href="http://www.iran-women-solidarity.net/">سایت شبکه&nbsp;همبستگی با مبارزات زنان ایران </a>، اعلام آمادگی کرد تا به عنوان ناظر در جمع آوری کمک های مالی همراه باشد. </p><p align="right">پریسا هم نوشته است :<a href="http://www.parisad.blogfa.com/post-26.aspx"> قضاوتم نکنید ، کمکم کنید</a> &nbsp;</p><p align="right">و<a href="http://saveakram.blogspot.com/">بلاگی که برای نجات اکرم مهدوی</a> به وجود آمده است اطلاعات بیشتری در اختیار شما خواهد گذاشت.&nbsp;</p><p align="right">پس نوشت 2:</p><p align="right">از آنجایی که ریختن پول از خارج از سوئد به این شماره حساب هزینه ای را در بر میگیرد ، دو راه برای کمک می ماند. اول اینکه چند نفر پولها را جمع کنند و با هم بریزیند به حساب که هزینه که یک هزینه ی یک باره است و برای هر مبلغی همان است چندان زیاد نباشد. دوم اینکه خودشان در کشورهای مختلف پول جمع کرده و به حساب خانم مینا جعفری بریزند. </p><p align="right">من هیچ اصراری ندارم که حتما از طریق ما کمک کنید. ما هم پول را به دست خانم جعفری میرسانیم . پس شما از&nbsp; هر طریق که میتوانید این پول را به دست خانم جعفری برسانید . وقت زیادی باقی نمانده است. </p><p align="right">&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002323.html" />
    <modified>2008-05-03T16:19:14Z</modified>
    <issued>2008-05-02T18:07:25+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2323</id>
    <created>2008-05-02T17:07:02Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[&nbsp;&nbsp;تو بوی زمین سوخته&nbsp; مون رو میدی خانم تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش &nbsp;&nbsp;&nbsp;تو بوی سیلی...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="center">&nbsp;</div><div align="center">&nbsp;</div><div align="center"><a href="http://de.youtube.com/watch?v=Z_qD0eB1_Cc">تو بوی زمین سوخته&nbsp; مون رو میدی خانم </a></div><div align="center"><a href="http://de.youtube.com/watch?v=Z_qD0eB1_Cc">تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم </a></div><div align="center"><a href="http://de.youtube.com/watch?v=Z_qD0eB1_Cc">ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش </a></div><div align="center"><a href="http://de.youtube.com/watch?v=Z_qD0eB1_Cc">یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش </a>&nbsp;</div><div align="center">&nbsp;</div><div align="center">&nbsp;</div><div align="center">تو بوی سیلی و شلاق میدی خانم </div><div align="center">تا کی میخوای به مردا باج بدی خانم </div><div align="center">مثل وطن شدی همدم ولگردا </div><div align="center">تقدیر تو دست تویه واسه ی فردا </div><div align="center">&nbsp;</div><div align="center">رستم اگر بود حالا کراکی بود </div><div align="center">رستم امروز از جنس بد شاکی بود </div><div align="center">رستم اگر بود واسش جرم میساختن</div><div align="center">تو گردنش آفتابه لگن مینداختن </div><div align="center">شاید میرفت جنگ و بر میگشت احترام داشت</div><div align="center">سرتیپ سپاه میشد تو دبی سهام داشت</div><div align="center">رستم میتونست اصلا به قولی گنجی شه </div><div align="center">یه کم&nbsp; کانت و پوپر بخونه فرنگی شه </div><div align="center">میشد اسلام رو سکولاریستی&nbsp; تعبیر کنه </div><div align="center">میشد قرآن رو تو هرمنوتیک تفسیر کنه </div><div align="center">میشد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه </div><div align="center">میشد جک بگه معترض تعبیر بشه </div><div align="center">شاید میرفت اروپا الان دو تا پاس داشت </div><div align="center">اونجا تاکسی میروند اینجا الگانس داشت </div><div align="center">تو هر عید میرفت تو کنسرتا میرقصید </div><div align="center">دیگه حرف سیاسی نمیزد ، می ترسید</div><div align="center">&nbsp;</div><div align="center">خانم ما مرد نیستیم رومون خط بکش </div><div align="center">پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش </div><div align="center">ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش </div><div align="center">یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش&nbsp;</div><div align="center">&nbsp;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</div><div align="center">یکی از بهترین رپ های فارسی است که تا کنون شنیده ام.&nbsp;</div><div align="center">خ<a href="http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002482.php">ورشید خانم </a>توضیحاتی در مورد شناسنامه ی این رپ نوشته است.&nbsp; <br />پس نوشت : صنم در وبلاگش نوشته است که این کار گروهی به اسم اینان است که آن طور که در یوتوب توضیح دادند ، </div><div align="center">کار منفرد شاهین نجفی است ، و او کارهای مشترکی هم با گروه اینان دارد. </div><div align="center">به هرحال به نظر من کار جالبی است.&nbsp; اما من دقیقا متوجه نمیشوم که وقتی اینجا و آنجا میکند ، ــ اونجا تاکسی میروند اینجا الگانس داشت ـ چرا این احساس را میدهد&nbsp; که این کار در ایران انجام شده ، آیا واقعا چنین قصدی داشته و اگر چنین بوده به چه علت.</div><div align="center">این هم وبلاگ <a href="http://sharr.blogfa.com/">شاهین نجفی </a>که از سایت صنم پیدایش کردم &nbsp;</div><div align="center">&nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002320.html" />
    <modified>2008-05-01T22:06:25Z</modified>
    <issued>2008-05-01T23:06:34+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2320</id>
    <created>2008-05-01T22:06:11Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[آسانسور های زنان چند روز پیش در جمعی از دوستان ، صحبت بر سر زنانی شد که با ازدواج &quot; لیفت &quot; میگیرند و پله های ترقی را با این ازدواج ها یا همزیستی ها سه تا یکی طی میکنند.این...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">آسانسور های زنان </p><p align="right">چند روز پیش در جمعی از دوستان ، صحبت بر سر زنانی شد که با ازدواج &quot; لیفت &quot; میگیرند و پله های ترقی را با این ازدواج ها یا همزیستی ها سه تا یکی طی میکنند.</p><p align="right">این مسئله در میان زنان ایرانی اینجا چند نمونه ای رخ داده است. و در تمام موارد ، زنان ایرانی با مردان سوئدی یا غیر ایرانی ای که در سوئد در رشته های&nbsp;خود &nbsp;مقامات مطرحی دارند همزیست هستند یا ازدواج کرده اند و از این طریق برای خود ایجاد رابطه ـ کنتاکت ـ کرده اند. <br />دوستی&nbsp;&nbsp;به خوبی اشاره کرد که مشکل اصلی در ساختار مردانه ی اجتماع انسانی&nbsp;است و&nbsp;باید آن را مورد بررسی قرار دهیم.&nbsp;</p><p align="right">این مسئله البته فقط مربوط به زنان ایرانی نیست. مثلا&nbsp;مدتی پیش در جمعی سوئدی ،&nbsp;با خانمی از نژاد زرد آشنا شدم. فکر میکنم تایلندی بود.&nbsp;کار این خانم در آن&nbsp;جمع ، کترینگ یا تهیه ی غذای جمع بود . و خود نیز یکی از مهمانان بود. این که مسئول کاترینگ&nbsp;در جمعی که نسبتا اور کلاس این جامعه هم&nbsp;باشد ، خود یکی از مهمانان باشد برایم مورد سوال قرار گرفت.&nbsp;غذایی که سرو میشد غذای خاصی هم نبود. با ایشان تماس گرفتم و جویای نامش شدم ، نام او یک نام&nbsp;با تلفظ سخت بود ولی نام خانوادگی اش ، یکی از مشهور ترین&nbsp;نام های خانوادگی سوئد بود. نام خانوادگی که در سوئد تک است و تنها به این خانواده تعلق دارد و تنها با ازدواج میتواند به کسی که این نام را نداشته منتقل شود . نامی که در جای خود اعتبار می آورد. &nbsp;یکی از خانمهای سوئدی که&nbsp;همراه من بود&nbsp;زیر گوشی به من گفت که&nbsp;باید&nbsp;حواست باشد که با شخص مناسب ازدواج کنی .&nbsp;&nbsp;<br /><br />وقتی از دوستان جدا شدم&nbsp;مدتها به این مسئله فکر میکردم. به&nbsp;تمام زنانی که در تمام عمر شناخته ایم که در سایه ی مردان زندگی شان توانسته اند امکاناتی برای خود دست و پا کنند. عمدتا هم زنان بی لیاقتی نبوده اند. ولی بدون این ازدواج ها و یا همزیستی ها ، به دست آوردن روابط برایشان شاید غیر ممکن میبود.&nbsp;</p><p align="right">ما زنان را به سادگی قضاوت میکنیم ، و حتی شماتت . که با خوابیدن با کسی برای خود رابطه به وجود می آورند. این مسئله بخصوص در روابط هنرمندانه ، سینمایی ، تاتری ، نویسندگی و .... بسیار بیشتر به چشم میخورد.<br />ما جایی را که زنان ایستاده اند مورد سوال قرار میدهیم که اگر با فلانی ازدواج نمیکرد ، در این جا نمی ایستاد. <br /> </p><p align="right">اما راستی آن آقای فیلمساز ، آن آقای رئیس موزه ی فلان ، آن آقای نویسنده&nbsp; آیا جایگاهی از آن خود دارند ؟ آیا جایی که ایستاده اند واقعا نه با کنتاکت و روابط بلکه صرفا به دلیل لیاقت به دست آورده اند ؟</p><p align="right">در مورد چند مرد و جایگاهی که ایستاده اند میتوانیم با اطمینان چنین بگوییم ؟ </p><p align="right">چرا زنان را راحت تر مورد قضاوت قرار میدهیم ؟ و چرا به این راحتی حکم صادر میکنیم ؟&nbsp;</p><p align="right">&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-05/002321.html" />
    <modified>2008-05-01T10:03:28Z</modified>
    <issued>2008-05-01T10:12:56+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2321</id>
    <created>2008-05-01T09:12:33Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[Sex and Robatkarim *&nbsp;دنیای مجردی با دنیای متاهلی خیلی متفاوت است.&nbsp;در دنیای متاهلی ، همسر و فرزندان و خانواده رکن اصلی ارتباطات را تشکیل میدهند. و معمولا هم از دوستان متاهل زیاد میشنوم که وقتی رابطه ی دوستانی ایشان را...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><strong>Sex and Robatkarim *</strong></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">دنیای مجردی با دنیای متاهلی خیلی متفاوت است.&nbsp;</div><div align="right">در دنیای متاهلی ، همسر و فرزندان و خانواده رکن اصلی ارتباطات را تشکیل میدهند. و معمولا هم از دوستان متاهل زیاد میشنوم که وقتی رابطه ی دوستانی ایشان را ناامید میکند ، میگویند که به این روابط اصلا احتیاجی ندارند. <br /> </div><div align="right">در دنیای مجردی ، بنای اصلی دوستان هستند. و اینکه دوستانی داشته باشی که بتوانی به ایشان اعتماد کنی ، کسانی که تنهایی و شادی هایت را با ایشان قسمت کنی ، مسئله ی مهمی هستند. اینکه بگویی که نیازی به رابطه نداری ، یک کالای لوکس است که در دنیای مجردی ، توان خریدش را نداری.<br /> </div><div align="right">دنیای متاهل ها&nbsp; عموما در روابط خانوادگی میگذرد. رفت و آمد های خانوادگی ، و اگر خانواده همگونی هم با خصوصیاتت داشته باشد ، روابط سهل تر و خوشایند تر میشود.<br /> </div><div align="right">دنیای&nbsp; مجردها متفاوت است. باید حلقه ی روابطت را داشته باشی . وجود جمعی که در آن راحت باشی ، مسئله ی مهمی است. و واقعیت این است که خیلی وقتها ، این جمع واقعا جمعی نیست که سعی میکنی به خودت بقبولانی ، نه راحتی ات را تامین میکند و نه به تو اجازه میدهد خودت باشی.<br />و ما هم جمع کوچکی داشتیم . همسر یکی از دوستان جمع ، به نیت سریال تلویزیونی سکس اند دِ سیتی ، اسم جمع ما را سکس اند رباط کریم گذاشته بود. اوایلش به همه برخورده بود که نخیر ، ما افراد مدرنی هستیم . سکس اند رباط کریم چیه آقا. <br />ولی بعد از مدتی معلوم شد که دوستمان شاید حتی کمی هم اشتباه کرده بود. رباط کریم برای این جمع قدری مدرن هم محسوب میشد.&nbsp; وقتی که به خاطر خندیدن به مردی غریبه از طرف اعضای جمع بازخواست شدم ، وقتی که از قول یکی از خانمها شنیدم که او کاری نمیکند که پشت سرش حرف بزنند در حالی که من میکنم و اگر ملت ـ و منجمله خود او ـ&nbsp; پشت سر من حرف میزدند به خاطر رفتار&nbsp; خودم است. دیدم که رباط کریم نامی مدرن است که همسر دوستمان به خاطر مهربانی روی این جمع گذاشته است. </div><div align="right">این جمع هر چه بود ، ابدا به پرسوناژ های سکس اند دِ سیتی شباهتی نداشت. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">و روزی باید بایستی و قبول کنی که جمع تنها در تخیل تو جمعی کامل و راحت بود. این جمع کامل و راحت هرگز وجود نداشت ، و امروز دیگر آن جمع ناقص و پر از حرف و حدیث هم وجود ندارد. </div><div align="right">باید بایستی و بپذیری ، و از آن بگذری.</div><div align="right">این کاریست که باید بکنی. </div><div align="right">وقت میگیرد جمعی مشابه را دوباره به وجود آوردن. شاید غیر ممکن باشد. <br />سن که از 40 گذشت ، پیدا کردن دوستهای جدید سخت میشود. ایجاد ارتباط های جدید تقریبا غیر ممکن میشود. آنهم در شهری که تقریبا همه ی هموطنانت را می شناسی. </div><div align="right">اما ترس از تنهایی هرگز برای من دلیلی در باقی ماندن در ارتباط های غلط نبوده است. </div><div align="right">باید بایستی و بپذیری که جمعی وجود ندارد. شاید هرگز وجود نداشته.<br /><br /></div><div align="right">Believe it&nbsp; and get over it .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">*:&nbsp;</div><div align="right">پارودی ای در مقابل سریال پر طرفدار تلویزیونی <a href="http://www.imdb.com/title/tt0159206/">sex and the city </a><br /></div><div align="right">در این سریال ، زندگی چهار زن&nbsp; مجرد در نیویورک و روابط ایشان ، با همدیگر و با مردان زندگی شان برجسته شده بود. جدای از نکات منفی ای که این سریال داشت ، مثل اینکه تمام این زنان سفید پوست و مرفه بودند ، اما شیوه ای از زندگی مجردی زنانه را نیز برجسته کرد. <br />داشتن سکس بدون عشق برای زنان ، و اینکه مجرد بودن بدترین اتفاق زندگی انسان نیست و میتوان به جنبه های مثبت آن نیز اشاره داشت. زنانی که در این سریال نقش های اصلی را داشتند ، تیپ های خاصی را نمایندگی میکردند. تیپ سنتی و تیپ مدرن و ... و خلاصه کلی دبات در مورد زندگی زنانه و زندگی مجردی در جوامع اروپایی و آمریکایی به وجود آورد. <br />این سریال مدتی است به پایان رسیده است و از آنجایی که سریال آمریکایی بود و ازدواج و خانواده اصل مهمی را در آمریکا تشکیل میدهد. همه ی زنان این سریال در آخرین قسمت عاقبت به خیر شدند و ازدواج کردند ـ بجز یکی که او هم یک رابطه ی دائم پیدا کرد و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند. ـ هپی اندینگ. <br /></div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-04/002319.html" />
    <modified>2008-04-30T14:30:12Z</modified>
    <issued>2008-04-30T14:13:43+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2319</id>
    <created>2008-04-30T13:13:20Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[آسيه ی عزيز لطف کرده و توضيحی بر مسئله ی مقاله ی&nbsp; من هفت شوهر دارم&nbsp; نوشته است . اين توضيح را در وارش بخوانيد. آقای کامبيز توانا که نويسنده ی آن ماجرا بودند هم در کامنت ها که آسيه...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">آسيه ی عزيز لطف کرده و توضيحی بر مسئله ی مقاله ی&nbsp; من هفت شوهر دارم&nbsp; نوشته است . <a href="http://varesh.blogfa.com/post-649.aspx">اين توضيح را در وارش بخوانيد</a>. <br />آقای کامبيز توانا که نويسنده ی آن ماجرا بودند هم در کامنت ها که آسيه جان در وبلاگ به صورت پس نوشت منتشر کرده است ماجرای چاپ مجدد اين ماجرا را در روزنامه ها نوشته اند که خواندنی است. <br />ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />پنج شنبه روز اول ماه مه و روز جهانی کارگر است. راستش اين روز و تظاهرات های اين روز هر سال دارند برايم بيرنگ تر ميشوند. انسان کارگر مثل فيلم عصر جديد چارلی لای چرخ دنده های دنیای جدید&nbsp; له ميشود و هر ایده ئولوژی ای&nbsp; به خاطر دفاع از حق و حقوق او با دگنگ بر سرش ميکوبد و دسته ها و گروه ها و ایده ها و نظر ها&nbsp; او را مثل گوشت قربانی از هر سو به نزد خود میکشند . و او در زیر بار فقر و ناآگاهی و ناتوانی له میشود. <br />باز اما به تظاهرات روز کارگر میرویم. البته همه با هم چاق سلامتی میکنند و کسی به سخنرانی ها گوش نمیدهد. خیلی ها میگویند که بعدا در روزنامه ها خواهند خواند. اما راستش را بخواهید&nbsp; ، نمیخوانند. آخر چه فرقی میکند که لارش اولی چه میگوید و منا سالین چه میگوید و .... راستی چه فرقی میکند ؟<br />&nbsp;چادر های حزب توده و حزب کمونیست کارگری و اکثریت و اقلیت و کوفت و زهرمار در باغ شاه استکهلم برپاست . سرگرمی است دیگر . </p><p align="right">ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />اما در ميان سرگرمی ها . ساکنان سوئد که اين وبلاگ را ميخوانند ، فیلم ملاحت های پنهان بورژوازی ، شاهکار بونوئل - البته از نظر من - را که فردا شب ساعت ۱۰ از کانال دوی تلويزيون سوئد به نمايش در می آيد از دست ندهيد. تلويزيون سوئد به ندرت فيلمهای بونوئل را پخش ميکند و اين يکی از بهترين فيلمهايش است. <br /></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-04/002317.html" />
    <modified>2008-04-29T18:54:58Z</modified>
    <issued>2008-04-28T22:10:50+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2317</id>
    <created>2008-04-28T21:10:27Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[دیوانه کننده است.&nbsp;دیوانه کننده ، تنها چیزی است که میشود در مورد اتفاقی که در آمستت ، شهر کوچکی در اتریش اتفاق افتاده است. دقیقا نمیدانم اخباری از اینگونه به چه نحوی در رسانه های فارسی منتشر میشود ، پس...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><img class="aligncenter" height="203" src="http://www.svd.se/multimedia/dynamic/00311/_sterrike2_311313b.jpg" width="494" border="0" /></div><div align="right">دیوانه کننده است.&nbsp;</div><div align="right">دیوانه کننده ، تنها چیزی است که میشود در مورد اتفاقی که در آمستت ، شهر کوچکی در اتریش اتفاق افتاده است. </div><div align="right">دقیقا نمیدانم اخباری از اینگونه به چه نحوی در رسانه های فارسی منتشر میشود ، پس بهتر است توضیحی کلی بدهم </div><div align="right">&nbsp;آقای&nbsp; Joseph Fritzl&nbsp; که اکنون 73 ساله است ، در شهر آمستت ، یکی از شهرهای کوچک و کم جمعیت اتریش ، دختر خود را که اکنون 42 ساله است به مدت 24 سال در زیر زمین خانه اش&nbsp;زندانی کرده است. این زن 42 ساله که الیزابت نام دارد مدت 24 سال نور خورشید را ندیده است و در زیر زمین خانه ی پدری که به شکل ابتدایی مسکونی شده بود و دارای توالت و محل کوچکی برای پخت و پز بود زندگی کرده است. جوزف فریتز ، از سن 11 سالگی به دخترش تجاوز میکرده است و در سن 18 سالگی او را در زیر زمین خانه زندانی &nbsp;کرده است و به پلیس خبر مفقود شدن او را داده . بعد از مدتی او پلیس را مطلع میکند که الیزابت با یک سکت مذهبی فرار کرده و با آنها زندگی میکند و پلیس دست از جستجو میکشد.&nbsp;</div><div align="right">الیزابت در این مدت 7 بچه میزاید که پدر ایشان ، پدر خودش بوده است. و از این 7 بچه ، 6 تای ایشان زنده می مانند. سه تا از بچه ها به همراه پدر و همسرش یعنی مادر الیزابت ،&nbsp; در طبقه ی بالا زندگی میکنند و سه تای دیگر که بزرگترینشان 19 ساله است در زیرزمین زندگی میکنند و در عرض تمام عمر خود ، اجازه ی خروج از زیرزمین را نداشته اند. یعنی این بچه ها که بین 12 و 19 سال دارند ، هرگز نور خورشید را ندیده اند و هرگز بجز چهاردیوار زیرزمین جایی را ندیده اند. </div><div align="right">بچه هایی که اجازه ی زندگی در خانه را پیدا کرده بودند از طرف جوزف فریتزل&nbsp; به عنوان فرزندان دخترش که فرار ی است و نزد او گذاشته شدند معرفی شدند.</div><div align="right">بلاخره بعد از 24 سال ، وقتی که دختر 19 ساله ی الیزابت دچار بیماری سختی میشود ، با التماس الیزابت توسط پدرش به بیمارستان منتقل میشود و پی آمد مسائلی که به وجود امد ،&nbsp; مسئله افشا میگردد. فریتزل اعتراف میکند و الیزابت و پنج فرزندش و مادر الیزابت به کلینیک روانی منتقل میشوند. دختر&nbsp; 19 ساله الیزابت که دچار بیماری ناشناخته ای شده است ، در بیمارستان بستری است.&nbsp;</div><div align="right">رئیس پلیس محلی میگوید که همسر فریتزل از ماجرا هیچ خبری نداشت و من فکر میکنم که چگونه چنین چیزی میتواند امکان داشته باشد.&nbsp; همسر فریتزل نیز 7 بچه دارد .<br /></div><div align="right">الیزابت&nbsp; به طور دائم مورد تجاوز قرار میگرفت ، حتی اگر عادت کرده بود که اعتراض نکند و فریادی نزند ،&nbsp; باز هم هفت بار زایمان انجام داده است . و هیچ زایمانی در سکوت نیست. </div><div align="right">چگونه این اتفاق دیوانه کننده&nbsp; می افتد ؟ در یک شهر کوچک اروپایی که همه از هم خبر دارند ، چگونه ممکن است چنین جنایتی در پیش چشم همه اتفاق بیافتد و ادامه پیدا کند و هیچ کسی متوجه نشود. ؟</div><div align="right">این دختر از سن 11 سالگی تا 18 سالگی مورد تجاوز سیستماتیک قرار میگرفت ، چطور کسی از حال و روحیه اش نفهمید که بر او چه میگذرد ؟</div><div align="right">در یک شهر کوچک ، 4 نفر به مدت 24 سال زندانی بودند ، چطور کسی نفهمید که چه میگذرد ؟</div><div align="right">چگونه ممکن است چنین اتفاقی بیافتد ؟</div><div align="right"><a href="http://www.dn.se/DNet/jsp/polopoly.jsp?d=148&amp;a=765020">لینک مطلب به زبان سوئدی</a> </div><div align="right">پس نوشت : ناتاشا کامپوش ، دختر جوانی که توسط یکی از همسایگان در اتریش&nbsp; دزدیده شده و هشت سال در زیرزمین خانه ی مرد نگاه داری شده بود ،&nbsp; برای کمک به این خانواده اعلام آمادگی کرده است.<a href="http://www.aftonbladet.se/nyheter/article2364078.ab"> لینک</a> .</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2008-04/002316.html" />
    <modified>2008-04-28T04:57:54Z</modified>
    <issued>2008-04-28T05:23:46+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2008://1.2316</id>
    <created>2008-04-28T04:23:23Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[دنیای سینما &nbsp;کمی پز همشهری هایمان را بدهم .در استکهلم یک رادیوی هفتگی&nbsp; داریم به اسم رادیو همبستگی و آقای جواد تسلیمی قسمت نقد سینما را در این رادیو به عهده گرفته است. صحبت های آقای تسلیمی بسیار جالب است...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><a href="http://biphome.spray.se/radiohambastegi/cinema.html">دنیای سینما</a> &nbsp;</p><p align="right">کمی پز همشهری هایمان را بدهم .</p><p align="right">در استکهلم یک رادیوی هفتگی&nbsp; داریم به اسم رادیو همبستگی و آقای جواد تسلیمی قسمت نقد سینما را در این رادیو به عهده گرفته است. صحبت های آقای تسلیمی بسیار جالب است و نکته ها و اشاره ها و کنایه های فیلم &nbsp;که به آن اشاره میکند بسیار موشکافانه و دقیق است.&nbsp;</p><p align="right">خلاصه همه ی این برای این بود که قسمت نقد سینمایی این رادیو را که روی نت گذاشته میشود به شما معرفی کنم. </p><p align="right">بخصوص نقد فیلم ماتریکس را. که تا کنون سه قسمت آن روی نت است و طوری که میدانم ، یک قسمت در هفته ی دیگر اجرا میشود و روی نت قرار میگیرد. </p><p align="right">نگاه تسلیمی به ماتریکس از نظر علم جامعه شناسی و اقتصاد ـ رشته ی تحصیلی آقای تسلیمی اقتصاد است ـ بسیار قابل ملاحظه است. ضمن اینکه بعضی از &nbsp;نکته هایی از این فیلم&nbsp;که توسط او برجسته شده و مورد بررسی&nbsp;قرار گرفته است&nbsp;روشن گر&nbsp; ایده هایی است که در پشت این&nbsp;سلسله فیلمهای&nbsp;قابل توجه دنیای سینما قرار گرفته است. </p><p align="right">نقد های جواد تسلیمی را که به صورت فایل های صوتی است در صفحه ی دنیای&nbsp; سینمای رادیو همبستگی <a href="http://biphome.spray.se/radiohambastegi/cinema.html">در این آدرس&nbsp; </a>میتوانید بیابید و گوش کنید . &nbsp;</p><p align="right">نقد های سینمایی جواد تسلیمی یکی از بخش های بسیار مورد توجه از برنامه های رادیو همبستگی است. او با برنامه ی خود امکان دیدن فیلم ـ به جای فقط نگاه کردن به فیلم ـو بازشناسی شناسه های فیلم را به بسیاری از شنوندگان داده است.&nbsp; </p>]]>
      
    </content>
  </entry>

</feed>