<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>زنانه‌ها</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.zananeha.com/" />
  <modified>2010-03-15T18:55:18Z</modified>
  <tagline>فروغ: &quot;از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ات را...&quot;</tagline>
  <id>tag:www.zananeha.com,2010://1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.35">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2010, Mahshid</copyright>
  <entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002828.html" />
    <modified>2010-03-15T18:55:18Z</modified>
    <issued>2010-03-15T19:28:31+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2828</id>
    <created>2010-03-15T18:28:31Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[&nbsp;در کلکته بود که در معاينه ی معمولی ای که هر از گاه در زير دوش انجام ميدهم متوجه غده ای در سينه ام شدم. دو راه داشتم ، يا به دکتر معالجه کنم و دنبال مسئله را در همان...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><img src="http://www.1177.se/admin/bildarkiv/Amnen/Mammografi/kontroll2.gif" border="0" />&nbsp;</p><p align="right">در کلکته بود که در معاينه ی معمولی ای که هر از گاه در زير دوش انجام ميدهم متوجه غده ای در سينه ام شدم. دو راه داشتم ، يا به دکتر معالجه کنم و دنبال مسئله را در همان جا بگيرم که با توجه به مسافر بودن و در حرکت دائم بودن&nbsp; من&nbsp; و عدم شناخت از وضعيت درمانی هندوستان منطقی به نظر نميرسيد. راه دوم اينکه صبر کنم تا به سوئد برسم . برای انتخاب راه دوم به خودم دلداری دادم که مثل دفعه پيش يک کيست است و چيزی نيست. حتی فکر ميکردم که در همان سينه ی قبلی هم هست . و خلاصه خودم را تمرين دادم که فراموشش کنم تا به سوئد برسم. <br />جمعه با دکترم تماس گرفتم و امروز برايم وقت بي اوپسی گذاشت. قبلا شنیده بودیم طرف دست راست و چپ اش را گم کرده ولی اینکه زنی&nbsp; سينه ی راست و چپش را&nbsp; گم کند خجالت دارد. <br />خلاصه همان سينه قبلی نبود. و غده ، متاسفانه کيست هم نبود. <br />بايد منتظر جواب آزمايش باشم تا از خوش خيم يا بدخيم بودن آن مطلع شوم. <br />اينم از اين ...</p><p align="right">راستی شما اين کار را به طور مرتب انجام ميدهيد ؟ من قبلا هم <a href="http://zananeha.com/archives/2004-03/001000.html">در وبلاگ در مورد آن نوشته ام</a>. و حقيقتا ميتواند زندگی نجات دهد .<br />الان که نگاه کردم ديدم که در لينک قبلی عکسها ناپديد شده اند. عکسها را از روی نت برداشته بودم و بعد از اين همه سال - نزديک به شش سال - برداشته شده اند. ولی متن همچنان قابل استفاده است . اگر هنوز اين کار را شروع نکرده ايد. شروع کنيد. <br />مواظب سلامت خود باشيد...</p><p align="right">&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>incredible india 2010, Mumbai</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002827.html" />
    <modified>2010-03-13T21:11:15Z</modified>
    <issued>2010-03-13T18:56:28+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2827</id>
    <created>2010-03-13T18:56:28Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[incredible india 2010A simple story of love and hate &nbsp;Part 1, Mumbai هواپيمای استانبول به مومبای چندان شلوغ نبود. هواپيما بزرگ بود و چهار صندلی در وسط و دو رديف صندلی در دو طرف قرار داشت. من صندلی کنار پنجره...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><strong>incredible india 2010<br />A simple story of love and hate</strong> <br /><strong>&nbsp;Part 1, Mumbai</strong> </p><p align="right"><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=2884227&amp;id=556804057" /><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=2884227&amp;id=556804057"><img src="http://photos-e.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs404.snc3/24485_340363154057_556804057_3129128_4261273_n.jpg" border="0" /></a><br />هواپيمای استانبول به مومبای چندان شلوغ نبود. هواپيما بزرگ بود و چهار صندلی در وسط و دو رديف صندلی در دو طرف قرار داشت. من صندلی کنار پنجره را بوک کرده بودم و الان کسی کنارم نبود. واسه همين راحت پايم را دراز کردم و مشغول خواندن کتابم شدم. از جمله ضروريات بارم چند کتاب جيبی بود . کتابی که شروع کرده بودم يکی از کتابهای نويسنده ی محبوبم پل آستر بود. فکر کرده بودم که مثل دفعه ی پيش هر کتابی را که خواندم در راه به&nbsp; مسافران سوئدی می بخشم و به اين ترتيب بار هم سبک تر می شود. <br />در مقابلم ، اولين صندلی از چهار صندلی رديف وسط ، مردی درشت اندام با موی بلند قهوه ای روشن با چهره ای اروپايی نشسته بود. سوئدی و از اهالی اسکاندیناوی به نظر نمی آمد . احتمال دادم آلمانی باشد. چاق به نظر نمی آمد ولی مشخصا اضافه وزن داشت . نگاه های زير چشمی که به من ميکرد مرا متوجه اش کرد و متوجه خوردن و نوشيدنش شدم. غذايی که در هواپيما ميدادند برای آن هيکل کافی نبود. و دو بار ديگر تقاضای غذا کرد . و مثل آب خوردن مشروب ميخورد و عصبی به نظر می رسید.<br />به مومبای که نزديک شديم سر به طرف من برگرداند پرسيد : ميتوانم با تو صحتب کنم. گفتم بفرما. گفت : به نظرم ميرسد اولين بار نيست که اين راه را ميروی. گفتم:​ نه. دومين بارم است. گفت : من اولين بارم است. تو ميدانی کجا بايد بروی ؟ گفتم : منظورت چيست ؟ گفت : يعنی ميدانی بعد از پياده شدن از هواپيما بايد چه کنی ؟ گفتم : تقريبا . آره. گفت : ميتوانم همراهت باشم ؟​گفتم :​ هوم ... منظورت تا چه مدت است آخر ؟ من مايلم تنها سفر کنم. ولی ميتوانيم تا مومبای با هم باشيم. گفت : مگر مومبای پياده نميشويم ؟ گفتم :​ فرودگاه&nbsp; خارج از مومبای قرار دارد . با تاکسی حدود يک ساعت و نيم راه است. ميتوانيم يک تاکسی با هم شئر کنيم تا کولابا که منظقه ای است که راحت در آن مهمانخانه و هتل گير می آيد. گفت : اوکی . همين هم خوب است. تو راهنمای من باش و من حامی تو خواهم بود. گفتم : من به حامی احتياج ندارم. خنديد و گفت : ميدانم. راستی اسم من ماتياس است. گفتم : آلمانی هستی ؟ از لحجه ی انگليسی ات مشخص است. گفت : بله آلمانی هستم. ولی نفهميدم تو از کجا هستی . گفتم : ايرانی هستم و در سوئد زندگی ميکنم. </p><p align="right">در فرودگاه ماتياس برای پول خرد کردن معطل شد. در اين فاصله من برای گرفتن يک تاکسی پری پيد و پرداخت پولش به باجه مخصوص رفتم. بعد با هم کوله ها را برداشتيم و به سمت تاکسی ها رفتيم تا تاکسی خود را پيدا کنيم. <br />از درب سالن فرودگاه که بيرون زديم هوای شرجی و معطر مومبای به صورتمان خورد و من بی اختيار خندیدم . ماتياس پرسيد : به چه ميخندی ؟​ گفتم به اينکه به قراری که با خودم گذاشته بودم عمل کرده ام . گفت : چه قراری ؟ گفتم : اين که به هندوستان باز می گردم...<br />درراه ماتياس گفت که دو ماه در هندوستان خواهد بود. گفت که قصد دارد به جايی برود و حوصله ی سفر ندارد. به او پيشنهاد کردم که به گوکارن برود که ساحل است و خيلی استقبال کرد. پرسيد که برای گرفتن بليط قطار کمکش ميکنم يا نه و گفتم که بد نيست ياد بگيری که روی پای خودت بايستی . ديگه واسه خودت مردی شده ای و خنديد. ماتياس برايم تعريف کرد که موزيسين است. و از زمستان متنفر است. در کولابا&nbsp; به کافه لئوپاد که تنها کافه ای بود که در آن صبح زود باز بود رفتیم و صبحانه خوردیم. او که در هواپیما این همه خورده بود گفت که خیلی گرسنه است. من یک فنجان چای با قدری ماست سفارش دادم و او یک صبحانه ی مفصل با املت و نان تست و همه چی . از من پرسید که چرا فقط چای و ماست و گفتم که ماست حاوی باکتری های محلی است و برای عادت دادن معده به باکتری های محلی خوب است. در ضمن&nbsp; مدتی نیست غذا خورده بودیم و کاری هم نکردیم و من گرسنه نیستم. او فوری یک کاسه ماست هم سفارش داد . بعد از خوردن صبحانه با هم چند هتل و مسافر خانه را نگاه کرديم و همه جا به ما اتاق دو نفره پيشنهاد ميکردند. و من مجبور ميشدم بگويم که اتاق های يک نفره ميخواهيم. ماتياس گفت که مشکلی با اتاق دو نفره ندارد و من گفتم : تو شايد نداشته باشی . ولی من دارم. بعد پيشنهاد کردم از هم جدا شويم تا اين سوء تفاهم که زوج هستيم مرتب تکرار نشود. و با نگاه کسی که ترک ميشود گفت هر جور راحت تر هستم . با خنده بهش گفتم : قيافه ی کتک خورده ها را به خودت نگير. اين سفر ماست و باید خودمان به تنهایی&nbsp; از پسش بر آيیم. خداحافظی کردیم و من اتاق ارزان قیمتی در یک مسافر خانه پیدا کردم. دوش گرفتم و کتاب راهنما را در آوردم تا جاهایی را که میخواستم بروم نشان بگذارم.&nbsp; و زدم بیرون&nbsp; .<br /><br />کاپشن و پوتين هايم در اين گرما زيادی حس می شدند. آنها را در کيسه ای گذاشتم و به زنی دست فروش در خيابان بخشيدم. بعدها در واراناسی برای اين کار به خودم فحش دادم.&nbsp; در خيابانهای آشنای کولابا می گشتم. گدايان به همان شيوه&nbsp; مشغول گدايی بودند : خانم به من کمک ميکنی ؟ پول نه . شير خشک برای بچه ...<br />و دست فروشها کالای خود را فرياد می زدند. خانم ، چيزی از من بخر. <br />ماتياس را دوباره ديدم. در بعد از ظهر وقتی که بليط سفر به گوکاران را خريده بود و از من پرسيد که آيا حالش را دارم که با هم آبجويی بخوريم يا نه . در رستوران برايم گفت که فردا مسافر است و هنوز عصبی به نظر می رسيد و نگران. گفت که تا کنون چنین سفری نکرده . به او گفتم که نگران نباشد. گفتم که اين سفر برايش شايد آغازی باشد برای چيزی جديد. نگاهی جديد.&nbsp; ماتياس همچنان مشغول نوشيدن بود که او را با گيلاس مشروبش تنها گذاشتم. اين سفر من بود و حوصله ی شنيدن آه و ناله های يک ناز پرورده ی اروپايی در آن نميگنجيد. </p><p align="right">با دوربينم به کنار اينديا گيت رفتم و مشغول&nbsp; عکاسی شدم. دوربين جديد کانون ۴۵۰ دی . دوربينی بسيار خوب که هنوز تمام امکاناتش را کشف نکرده بودم. شروع به عکاسی کردم . و مردی&nbsp; هندی به من نزديک شد و سلام کرد. پرسيد از کجا آمده ام و چند روز است که اينجا هستم. مرد کورتای بلند&nbsp; ( پیراهن مردانه ی هندی ) و خوش دوختی&nbsp; به تن داشت. خودش را معرفی کرد و&nbsp; پرسيد که آيا مايل هستم با او شام بخورم. پيشنهاد شام را رد کردم و گفتم که تازه از راه رسيده ام و خيلی دلم ميخواهد چای هندی بخورم. به رستورانی در نزديکی رفتيم و چای سفارش داديم. گفت که اسمش آصف است . از اسمش معلوم بود که مسلمان است. همسر و يک پسر داشت. مهندس کامپیوتر بود ولی به تازه گی بيکار شده بود و همسرش هم او را گذاشته بود و به خانه ی مادرش رفته بود و او هم دلش گرفته بود و آمده بود بيرون تا مصاحبی پيدا کند. حرفهايش کما بيش داشت بو دار ميشد که عذرش را خواستم. شب شده بود. به اقامتگاهم برگشتم و دوربين را در اتاقم گذاشتم و رفتم بيرون. از دوره گردی در ليوان خودم آب نيشکر خريدم و قدم زنان مشغول نوشيدن آن شدم. از کولابا دور ميشدم و مسيری را به سمت نريمان پوينت پيش گرفتم . مردی در کنارم راه افتاد و پرسيد از کجا آمده ام و گفتم. همچنان کنارم آمد و پرسيد چه ميکنم و گفتم که مشغول راه رفتن هستم و ترجيح ميدهم تنها راه بروم. شروع کرد به شکايت که مگر از هندی ها بدم می آيد و گفتم نه. ولی ترجيح ميدهم تنها باشم. گفتم که این راه پیمایی من است و این حق را دارم که بخواهم تنها باشم یا نباشم . پرسید چرا میخواهم تنها باشم و گفتم که&nbsp; نیازی به توضیح اینکه چرا میخواهم تنها باشم نمی بینم. به زحمت از شرش خلاص شدم. اما نصف راه را با من آمد. در راه با خودم فکر ميکردم که خيلی عجيب است که دو نفر در يک شب اينچنين مزاحمت ايجاد کنند ولی خوب حتما تصادفی بود. <br />در روزهای ديگر ديدم که مسئله اصلا تصادفی نبوده . اين اتفاق به دفعات و در تمام شهرها افتاد. اين مسئله ای بود که در هند رخ ميدهد. <br />مردان هندی که امکان تماس&nbsp; آزادانه با زنان هندی را ندارند ،&nbsp; در جهت ايجاد تماس با زنان خارجی&nbsp; تلاش می کنند ولی از آنجا که چندان به حقوق زنان در رابطه احترامی نميگذارند ، اين تلاش به شکل تحميلی و با فشار همراه است.&nbsp;<br /><br />در مومبای&nbsp; به ديدن رخت شور خانه و معبد جين ها و خانه ی گاندی و چند معبد ديگر&nbsp; و غار&nbsp; فیل ها و بازارها رفتم. اما بیشتر عکسها را در شهر و در کوچه و خیابان و از مردم میگرفتم. اغراق نمیکنم وقتی میگویم که به نظر من مردم هند بسیار زیبا هستند. چهره هایی زیبا و رنگهای زیبا عکس ها را بسیار زیبا کرده است.&nbsp; عکسهای مومبای را در&nbsp;&nbsp; سايت عکس خودم گذاشته ام که ميتوانيد <a href="http://www.flickr.com/photos/42579448@N00/sets/72157623610742156/">در اين آدرس نگاه کنيد.</a> عکسهای بدی نشده.&nbsp;<br /><br /><br />تجربه ی سفر قبلی ام از هندوستان اين بود که در هندوستان امکان چاق شدن خيلی زياد است. غذاهای هندی اکثرا سرخ کردنی هستند و بسيار چرب و چيلی درست ميشوند. حتی وقتی که کسی بخواهد تعريف کند که خوب غذا درست ميکند معمولا اشاره ميکند که در غذا کره ی زيادی ميريزد و غذايش روغنی است (&nbsp; چيزی شبيه همان فرهنگ غذايی قبلی در ايران ). مسئله ی اضافه وزن هم که کلا مشکلی جهانی است و من اين مشکل را در خانه با خوردن يک وعده غذا در روز و گذراندن بقيه روز با ميوه و نوشيدنی حل کرده ام. ورزش هم می کنم.&nbsp; تصميم گرفتم که همين شيوه را در هند هم ادامه دهم. يعنی تنها يک وعده غذا در روز بخورم و بقيه ی روز را با ميوه و نوشيدنی بگذرانم. اين شيوه را تا روز آخر هم حفظ کردم. <br />در اين مورد توضيح بدهم که به نظر من هميشه پيشگيری بهتر از معالجه است و بهتر است که تا جايی که ميشود پيشگيری کرد. با شيوه ی زندگی کنونی و عدم فعاليت روزانه ، عمدتا دچار پرخوری و اضافه خوری هستيم . من با گرسنگی کشيدن موافق نيستم. ترجيح ميدهم سير باشم و به مسائل مهمتر فکر کنم تا خود را گرسنگی بدهم و دائما به غذا فکر کنم. البته فکر ميکنم مکانيزم بدنم هم دچار مشکلی باشد چون من مثل بقيه ی مردم گرسنگی را حس نميکنم. بارها پيش می آيد که يادم ميرود غذا بخورم يا امکان خوردن غذا برايم پيش نمی آيد و ناراحتم هم نميکند. يعنی اين مسئله ی يک وعده غذا خوردن در روز با اين سيستم بدنی من سازگاری دارد و من آن را به کسی پيشنهاد نمی کنم. ولی فکر ميکنم کلا اگر خود را به کمتر خوردن عادت دهيم چندان ضرر نمی کنيم. <br />&nbsp;<br />بعد از چند روز ، بليط سفر به واراناسی را خريدم و به سوی واراناسی راه افتادم. </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>incredible india 2010</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002826.html" />
    <modified>2010-03-12T16:39:38Z</modified>
    <issued>2010-03-12T07:19:53+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2826</id>
    <created>2010-03-12T07:19:53Z</created>
    <summary type="text/plain">incredible india 2010A simple story of love and hate کار برای شروع نوشتن اين سفر هندوستان زياد است. بايد عکس ها را داون لاود کنم و روی صفحه قرار دهم. بايد يادداشت ها را جمع و جور کنم. بايد خاطرات...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><strong>incredible india 2010<br />A simple story of love and hate</strong> <br /><br />کار برای شروع نوشتن اين سفر هندوستان زياد است. بايد عکس ها را داون لاود کنم و روی صفحه قرار دهم. بايد يادداشت ها را جمع و جور کنم. بايد خاطرات را مرور کنم. <br />اما بايد يه جايی شروع کنم. <br />و فکر کردم&nbsp; يک ماجرای جالب که در خريد پيش آمد را برايتان تعريف کنم. <br />در هند خريد کردن عالمی دارد. معمولا فروشنده ی هندی نه نميگويد . میپرسی&nbsp; پرتقال&nbsp; داری ؟​ميگويد آچا آچا ... و ميرود برايت پياز می آورد و ميگذارد جلوی رويت.&nbsp; و چهره اش هم مثل گل از خنده می شکفد. مسئله هم این نیست&nbsp; که نفهمد تو سراغ پرتقال را گرفته ای . یعنی مسئله نفهمیدن زبان نیست. <br />قيمت هم که عالم ديگری دارد . چيزی را که به لعنت خدا نمی ارزد میپرسی مثلا چند . ميگويد ۶۰۰ روپيه و تو چانه ميزنی و می آوری تا ۴۰ روپيه و ميدانی باز هم سرت کلاه رفته (​ من خودم با بيست سی روپيه بالاتر دادن مشکل ندارم ) . فکرش را بکن بخواهی مفصل خريد کنی . و اين چانه زدن چه انرژی ای ازت ميگيرد و چگونه جانت به لب می رسد. </p><p align="right">البته مغازه های رسمی دولتی برای فروش صنایع دستی هستند. ولی در آنها همان جنسی را که میتوانی در مغازه های دیگر به قیمت ۱۵۰ روپیه بخری ، به قیمت&nbsp; بیش از هزار روپیه و یک کلام گذاشته اند. <br />جالب تر اين است که سر قيمت هتل&nbsp; هم ميشود چانه زد. خيلی ها ميگويند نميشود . ولی ما کرديم و حقيقتا شد. در یک هتل لوکس در جاپور&nbsp; اتاقی را که به قیمت ۱۵۰۰ روپیه میدادند به قیمت ۳۵۰ روپیه گرفتم. البته فکر میکنم که مسئله فصل و درخواست هم شرط است. </p><p align="right">در مومبای تصميم گرفتم يک سری فيلم های هندی بخرم و با خود بياورم. مثلا دو باکس از فیلم های شيام بنگال يک باکس از فيلم های دیپا متا و يک باکس از فيلم های ميرا نائير را گرفتم. <br />البته آخرين فيلم شاهرخ خان (​اسم من خان است ) را هم به صورت کپی در خيابان گير آوردم . اين باکس ها را در يکی از کتاب فروشی های خوب و معتبر بمبئی گرفتم. ولی قبل از آن خيلی دنبال فيلم کامو سوترای ميرا نائير گشته بودم. خيلی از دست فروش های خيابانی بهشان ميگفتم فيلم های ميرا نائير ميگفتند : ما فقط فيلم های هندی داريم (​ اصلا ميرا نائير را نمی شناختند )​. از يکی&nbsp; نفر که&nbsp; پرسیدم آیا&nbsp; فيلم کاموسوترای میرا نائیر را دارد یا نه . فوری گفت :​آچا آچا&nbsp; و&nbsp; بدو بدو رفت و برگشت&nbsp; و&nbsp; چهل پنجاه تا فيلم پورنو آورد و ريخت جلويم که بفرما...</p><p align="right">این سری سفرنامه هندوستان را با تیتر بالا شروع کردم. چرا که رابطه ی من با هندوستان همیشه احساس دوگانه ی عشق و نفرت بوده. عشق به مردم و تحمل و بردباری و فرهنگ و ... و نفرت از فلاکت ، بدبختی ، مصیبت ، حقارت ...&nbsp; <br />فکر میکنم این تیتر ، حقیقی تر است و مایلم که این سفرنوشت حقیقی تر از قبلی باشد. در سفرنوشت قبلی خودسانسوری ای وجود داشت که امیدوارم در این یکی بتوانم از آن پرهیز کنم. <br /></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>خانه </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002825.html" />
    <modified>2010-03-11T20:15:47Z</modified>
    <issued>2010-03-11T20:14:28+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2825</id>
    <created>2010-03-11T20:14:28Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[خانه &nbsp;از مومبای با گرمای 35 درچه به استکهلم با سرمای 4 درچه زیر صفر آمدم . و بعد از مدتها در حمام کوچک خانه ام دوش گرفتم. توقف سه ساعته ای در استانبول داشتم. که همزمان شده بود با...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><strong>خانه </strong>&nbsp;</p><p align="right">از مومبای با گرمای 35 درچه به استکهلم با سرمای 4 درچه زیر صفر آمدم . و بعد از مدتها در حمام کوچک خانه ام دوش گرفتم. <br />توقف سه ساعته ای در استانبول داشتم. که همزمان شده بود با پرواز هواپیمای ماهان ( نمیدانستم چنین شرکت هوایی هم داریم ) به تهران. و ایرانی در ترانزیت زیاد بود. <br />در استکهلم بعد از گرفتن بار داشتم از گمرگ رد میشدم که یک زن پلیس آمد جلو و با ادب زیاد خوش آمد گفت و پرسید مسافر کدام کشور بوده ام. گفتم که هندوستان بوده ام و با پرواز استانبول آمدم. ( البته احتمالا خودش از سر و وضعم حدس زده بود ) گفت : زحمتی نمیشود اگر وسایلت را چک کنیم ؟ کسی بیرون منتظرت است و میخواهی خبر بدهی ؟ گفتم کسی نیست و زحمتی هم نیست. کوله پشتی و ساک ارزان قیمتی را که اضافه در گوا&nbsp; خریده بودم روی ریل دستگاه ایکس ری گذاشت و همینطور هم از سفر میپرسید که کجا ها رفته ام . ساک اضافه را که نگاه کرد گفت : توش چیز خاصی داری ؟ با خنده گفتم اگر منظورت حشیش و اینهاست اهلش نیستم . خندید و گفت باید چک کنم دیگه. گفتم میفهمم . راستش همینطور هم در خیابان های کولابا راه میرفتم هی بهم پیشنهاد حش و اینا میشد. انگار قیافه ام به این چیزها میخوره. خندید و گفت : فکر میکنی واسه چی نگه ات داشتم ؟ تیپ ... گفتم : بزار خودم بگم ، هیپی های شصت ؟ و هر دو خندیدیم. <br />این خنده ها موجب نشد که فیها خالدون ساکها را نگردد. ساک ارزان قیمتم که قبلا هم زرتش قمسور شده بود تقش به کل درآمد و بعد از اینکه دوباره همه چیز را در آن گذاشتیم با چسب موقتی بسته بندی کرد تا بتواند مرا به خانه برساند و بابت مزاحمت باز عذر خواهی کرد و کمک کرد تا وسایل را بر گاری دستی گذاشتیم و به سمت ایستگاه تاکسی راه افتادم. <br />راننده تاکسی هم ایرانی از آب درآمد و کلی پرسید که کجا بودم و دلیل علاقه ام به سفر به هند را جویا شد. آدم جالبی بود. <br />به خانه رسیدم. و روی میز آشپزخانه دسته گلی در آب به همراه یادداشت خوش آمد&nbsp; از دوست مهربانی که کلید خانه ام را داشت پیدا کردم که به من قوت قلب میداد که به سرما عادت میکنم و نیشم تا بناگوش باز شد. <br />دو ماه گذشت... دلم برای هند هم الان هم تنگ است. ولی بودن در خانه و آرامش خانه هم لطف و صفایی دارد. <br />از فردا باید دوستان خوبم را که مدتهاست ندیده ام ببینم. دلم برای همه شان تنگ شده. <br />بروم و یک ماسالا چای برای خودم درست کنم. </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>روز جهانی زن </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002824.html" />
    <modified>2010-03-09T06:11:16Z</modified>
    <issued>2010-03-09T06:04:32+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2824</id>
    <created>2010-03-09T06:04:32Z</created>
    <summary type="text/plain">روز جهانی زن در راه سپری شد. از آرامبول با اتوبوس به مومبای آمدم و تا فردا اینجا هستم تا با پرواز سحرگاه به استکهلم برگردم. مومبای بعد از دو ماه گرمتر شده . وگرنه همان است که بود. امروز...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">روز جهانی زن در راه سپری شد. از آرامبول با اتوبوس به مومبای آمدم و تا فردا اینجا هستم تا با پرواز سحرگاه به استکهلم برگردم. <br />مومبای بعد از دو ماه گرمتر شده . وگرنه همان است که بود. امروز برای ورود به کافه لئوپاد ( کسانی که شانترام را خوانده اند میدانند کجاست ) پلیس جلویم را گرفت و با دستگاه مغناطیس بدنم را گشت و دستگاهش طبق معمول بوق زد. از من خواست که کیفم را باز کنم. ابتدای صبح بود و کیف را باز کردم و نگاهی به درون آن انداخت و گفت برو. خودم به کیف نگاه کردم . سایه ی سیاهی دیده میشد و نه بیشتر. به او گفتم تو توانستی چیزی ببینی ؟ خودش و دیگر پلیس ها خنده سر دادند و گفت : د برو دیگه...<br />روز زن گذشت . مثل همه ی روزهای دیگر . <br />دو ماه سفر گذشت. مثل همه ماههای دیگر.<br />ولی فکر میکنم در این دو ماه قدری قد کشیده ام. اندکی بزرگتر شده ام. نه به اندازه ی 47 سال سنم البته. ولی قدری...<br />به دخترم قول داده بودم که هرگز بزرگ نشوم. و بعد به خودم قول دادم که به زنی مسن و غر غرو که همه اش از دردها و ناراحتی ها و قرص ها و دوا ها و نگرانی های آینده حرف میزند تبدیل نشوم.<br />تا حالا به این قولها عمل کرده ام.<br />ترجیح میدهم یک کودک 47 ساله باشم تا یک پارچه خانم :)))</p><p align="right">امروز به دفتر پست برای پیگیری بسته ای که برای تولد دخترم در حدود یک ماه پیش پست کرده بودم و هنوز هم نرسیده رفتم. آن روز گفته بودند که 10 روزه میرسد . و برای همین هم اکسپرس کردم. الان هم گفتند که بسته در دهلی است و ده روز دیگر میرسد. به این میگن پست اکسپرس هندی....<br />امسال تولد دخترم را پیشش نبودم. و بسته ای که برایش فرستادم هم نرسید :)))</p><p align="right">خیابانهای بمبئی با بوی ادویه و گرما و عرق تن&nbsp; و دیزل و زباله و&nbsp; فریادهای فروشندگان که میگویند : چیزی از من بخر و فریاد های ریکشا و تاکسی و .... یک روز دیگر در اختیار من است.&nbsp;<br />&nbsp;و من چرا پای کامپیوتر نشسته ام ؟؟</p><p align="right">این هم برای شما...</p><p align="right"><img height="400" src="http://photos-f.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs376.snc3/24095_324609904057_556804057_3094070_3703958_n.jpg" width="600" border="0" />&nbsp;</p><p align="right">مرد پیر و دریا <br /></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>یعنی مثلا شعر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002823.html" />
    <modified>2010-03-09T05:52:07Z</modified>
    <issued>2010-03-07T17:16:36+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2823</id>
    <created>2010-03-07T17:16:36Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[&nbsp;یعنی مثلا شعرتنها رفتن نیست که توان می طلبد گاه ماندن دشوار تر است.اگر در پشت بيشه زار های درياچه ی شيرين آنجا که هيچ اتو ريکشايی راهش نمی افتد گم شدم پیدایم میکنی ؟اینجا ,روی شنها ,کنارم دراز میکشی...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">&nbsp;<strong>یعنی مثلا شعر</strong></p><p align="right">تنها رفتن نیست که توان می طلبد <br />گاه ماندن دشوار تر است.<br /><br />اگر در پشت بيشه زار های درياچه ی شيرين <br />آنجا که هيچ اتو ريکشايی <br />راهش نمی افتد <br />گم شدم <br />پیدایم میکنی ؟<br />اینجا ,روی شنها ,کنارم دراز میکشی ؟<br />تا نفس هایمان را بشمریم <br />تا از زنده بودن مطمئن شویم ؟<br />چرا این همه ستاره اینجا جمع شده اند ؟<br />پس سهم من و آسمان بی ستاره ام چه می شود ؟<br />یک لحظه گوش کن <br />می شنوی ؟<br />موجها که به ساحل پناه آورده اند تمنای بازگشت ندارند<br />ولی باید به خانه باز گردند. <br />مثل من <br />مثل تو <br />مثل همه ی مسافران </p><p align="right">خداحافظ مسافر هند <br />وعده ی ما روزی دیگر <br />روزگاری دیگر <br />در آرامش آرامبول <br />یا هر جای دیگر <br />تا آن روز <br />نفس ها را می شماریم <br />و ستاره ها را</p><p align="right">زندگی این جاست <br />عشق این&nbsp; جاست <br />وقتی که زنده ای <br />و نفس هایت به شمار ستاره هاست.</p><p align="right">دلتنگی نام دوم من است...</p><p align="right">آرامبول مارس ۲۰۱۰</p><p align="right">&nbsp;</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>دلفين ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002822.html" />
    <modified>2010-03-06T06:55:58Z</modified>
    <issued>2010-03-06T06:36:00+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2822</id>
    <created>2010-03-06T06:36:00Z</created>
    <summary type="text/plain">در آرامبول زندگی آرام است. چند روز پيش با چند ماهيگير قرار گذاشتم تا در ازای مبلغی صبح زود به ديدن دلفين ها بروم. هنوز مقدار زيادی از ساحل دور نشده بوديم که دلفين ها همه جا بودند. شروع کردم...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div>در آرامبول زندگی آرام است. چند روز پيش با چند ماهيگير قرار گذاشتم تا در ازای مبلغی صبح زود به ديدن دلفين ها بروم. هنوز مقدار زيادی از ساحل دور نشده بوديم که دلفين ها همه جا بودند. شروع کردم به عکس گرفتن و بعد ديدم که دارم کار آن ژاپنی را ميکنم که وقتی از سفر اروپا برگشت و دوستانش پرسيدند سفر چطور بوده در جواب گفت : نميدانم . هنوز عکسها را نديده ام. اين بود که دوربين را خاموش کردم و به تماشای بازی و شيطنت های دلفين ها نشستم. اين عکس از بهترين هايش بود . غر هم نزنيد. اگر ميخواهيد دلفين ببينيد راز بقا تماشا کنيد :))</div><div>&nbsp;</div><div>&nbsp;<img border="0" src="http://photos-b.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs476.snc3/26089_322296969057_556804057_3087490_1109014_n.jpg" /></div><div><br /></div><div>ديروز به ماپسا به جمعه بازار رفتم . در آنجا صدف و ماهی ميفروختند و صدف ها را که ديدم نتوانستم خودداری کنم. مقداری صدف و گوجه فرنگی و پياز و فلفل و اينا خريدم و وقتی برگشتم به کلبه ام از صاحب پلاژ خواستم که مدتی از آشپز خانه ی رستورانش استفاده کنم. و سوپ صدف زيادی درست کردم و بچه های پلاژ را هم دعوت کردم. صاحب پلاژ وقتی سوپ درست شد آمد و پرسيد ميتواند بچشد و گفتم که حتما... قدری چشيد و پرسيد که ميتواند چيزی اضافه کند ؟ و گفتم که حتما. و مقداری گشنيز خورد شده و ادويه های هندی اضافه کرد و بهترين سوپی شد که تا کنون خورده بودم.البته زنش که در خورد کردن پیاز و سیر به من کمک کرد نخورد. گفت صدف کلا دوست ندارد. بعد از شام صاحب پلاژ از من سوال کرد که چرا تنها هستم و چرا جدا شده ام. بحث جالبی داشتیم که در فرصت دیگری برایتان می نویسم...</div><div><br /></div><div>آرامبول برای بعضی ها مثل من يک آرامش موقت است و برای تعداد زيادی يک قلعه امن است. خارجيانی در اينجا هستند که به سبک هیپی های دهه شصت اينجا زندگی می کنند و از هجوم اسرائيلی ها &nbsp;( دراگ &nbsp;تا دلت بخواد )​و روس ها ( خرید و خرید و باز هم خرید ) و تغييرات آرامبول بسيار ابراز ناراحتی ميکنند. بچه های خوبی هستند. ولی حصاری که دور خود کشيده اند و خود را از دنيا جدا کرده اند برای من جذاب نيست. نميدانم چطور زندگی ميکنند و درآمدشان از کجاست . آنها که اهل موسيقی هستند البته بعد از شو های شبانه در کافه لوکی کلاهی ميگرداند ولی ديگران ... نميدانم. اما بچه های خوبی هستند. روشنفکر و آگاه به مسائل دنيا ولی &nbsp;قطع امید کرده و فراری از آن.شايد هم حق با آنها باشد... نميدانم!&nbsp;</div>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>اطلاعيه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002821.html" />
    <modified>2010-03-04T08:17:21Z</modified>
    <issued>2010-03-04T08:12:52+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2821</id>
    <created>2010-03-04T08:12:52Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[اطلاعيهلطفا اينها که هی تعريف ميکنند در اسراء ( اسراء رو درست نوشتم ديگه ؟ ها ؟ &quot;زهرا خانم جنبش زنان&quot;&nbsp;يه چک کنيد لطفل و ميل بزنيد به گروه&nbsp; و به اطلاع همه برسانید و بعد هم البته خاطر نشان...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">اطلاعيه<br />لطفا اينها که هی تعريف ميکنند در اسراء ( اسراء رو درست نوشتم ديگه ؟ ها ؟ &quot;زهرا خانم جنبش زنان&quot;&nbsp;يه چک کنيد لطفل و ميل بزنيد به گروه&nbsp; و به اطلاع همه برسانید و بعد هم البته خاطر نشان کنید&nbsp; که خیلی کار میکنید برای جنبش غیر سبز مردم ایران و وقت سر خاراندن ندارید چه رسد به خواندن این مزخرفات&nbsp; :)) وقت خودشان را به اطلاعات معرفی کنند. <br />آخه چطوره که من وقتی هستم و می نويسم همه اش فحش ميخورم و وقتی نيستم همه اش تعريف و دلتنگی ؟ <br />:))))))</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>Arambol</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002820.html" />
    <modified>2010-03-03T08:23:47Z</modified>
    <issued>2010-03-03T08:09:53+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2820</id>
    <created>2010-03-03T08:09:53Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[&nbsp;آرام بول به&nbsp; قسمت&nbsp; هيپی های گوا مشهور است. در اینجا از مسافران چارتر که دیروز آمده اند و فردا میروند و دائما در استرس خرید و خوردن هستند خبری نیست . روزها را با خواندن کتاب . يوگا ,...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">&nbsp;</p><p align="right">آرام بول به&nbsp; قسمت&nbsp; هيپی های گوا مشهور است. در اینجا از مسافران چارتر که دیروز آمده اند و فردا میروند و دائما در استرس خرید و خوردن هستند خبری نیست . روزها را با خواندن کتاب . يوگا , شنا و پیاده روی و ميوه های تازه سر ميکنم و شبها با رقص کنار ساحل. اينجا ماريجوانا جوينت و هش تا دلت بخواهد يافت ميشود ولی من که اهلش نيستم ( و شما هم انگار باور کرديد :) . ترانه های شب در مورد عشق صلح آرامش&nbsp; و درک یکدیگر است . خنکای شب و ترانه های شب و صدای طبل و گیتار و دایره زنگی ...هر کسی را به رقص می آورد. اینجا جزیره ی آرامش است... حداقل برای مدتی و من به این آرامش حقیقتا نیاز داشتم. </p><p align="right"><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=3068663&amp;id=556804057"><img src="http://photos-d.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs456.snc3/26071_314731544057_556804057_3068566_2123123_n.jpg" border="0" /></a></p><p align="right">&nbsp;A shanti place to stay <br />the cuttage with the oppen door is mine for a while </p><p align="right"><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=3068663&amp;id=556804057"><img width="604" height="403" src="http://photos-f.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs476.snc3/26071_314747074057_556804057_3068663_301471_n.jpg" border="0" /></a></p><p align="right">Breakfast by the beach</p><p align="right"><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=3068663&amp;id=556804057"><img width="604" height="403" src="http://photos-b.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-ash1/hs476.ash1/26071_314731404057_556804057_3068565_2810159_n.jpg" border="0" /></a></p><p align="right">sweet lake ,Arambol beach</p><p align="right"><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=2884227&amp;id=556804057"><img src="http://photos-b.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs476.snc3/26071_316004874057_556804057_3072190_5284977_n.jpg" border="0" /></a></p><p align="right">sing and danse&nbsp; by the beach.&nbsp;<a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=2884227&amp;id=556804057">&nbsp;</a></p><p align="right"><a href="http://www.facebook.com/photo.php?pid=3072190&amp;id=556804057"><img src="http://photos-c.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs456.snc3/26071_316001029057_556804057_3072183_6383041_n.jpg" border="0" /></a><br /><br />&nbsp;and ...the obligatory Taj Mahal picture . just becouse u have to do it :))</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>Goa, Arambol</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-03/002819.html" />
    <modified>2010-03-01T15:36:39Z</modified>
    <issued>2010-03-01T15:28:08+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2819</id>
    <created>2010-03-01T15:28:08Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[Goa, Arambol&nbsp;در منطقه آرامبول گوا هستم. گوا زیباتر از آن است که فکر میکردم و در این منطقه از توریست های پر سر و صدا خبری نیست. کلبه ی حصيری کوچکی اجاره کرده ام به قيمت ۴ دلار. دربش با...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><strong>Goa, Arambol</strong>&nbsp;</p><p align="right">در منطقه آرامبول گوا هستم. گوا زیباتر از آن است که فکر میکردم و در این منطقه از توریست های پر سر و صدا خبری نیست. کلبه ی حصيری کوچکی اجاره کرده ام به قيمت ۴ دلار. دربش با یک تلنگر میشکند و سقفش با یک باد میریزد . در درون کلبه یک تخت چوبی یک نفره و پشه بندی که از سقف آویزان شده است . یک قفسه که با طناب و چوب ساخته شده و از سقف آویزان است . آویز دیگری که با نی و طناب ساخته شده و از سقف آویزان است و یک چهارپایه تمامی اثاثیه این کلبه را تشکیل میدهد. توالت و حمام در بیرون اتاق قرار دارد. در بالکن کوچکش نشستم&nbsp; و غروب زیبای آفتاب را&nbsp; در دریا تماشا کردم و باخود فکر میکردم که میتوانم تا آخر عمر همین جا بمانم ...در همین کلبه ی حصیری کوچک . خوشبختی یعنی آرامش و در این کلبه ی کوچک آرام گرفته ام ...</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>Time is running out</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-02/002818.html" />
    <modified>2010-02-28T04:20:36Z</modified>
    <issued>2010-02-28T04:18:57+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2818</id>
    <created>2010-02-28T04:18:57Z</created>
    <summary type="text/plain">Time is running outhave been in Pune for 2 days and met my friends there, catching the train to Goa today...wanna give this place a chance , lets see how it is , my last week would be in Goa,...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p>Time is running out</p><p>have been in Pune for 2 days and met my friends there, catching the train to Goa today...wanna give this place a chance , lets see how it is , my last week would be in Goa, Yoga in the beach, swiming , walking, enjoying the shanti and saving sun for the cold cold Sweden and then back to Mumbai to catch the flight home.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>Taj Mahal, its all about the money...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-02/002817.html" />
    <modified>2010-02-25T06:55:43Z</modified>
    <issued>2010-02-24T13:42:16+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2817</id>
    <created>2010-02-24T13:42:16Z</created>
    <summary type="text/plain">Taj Mahalorits all about the money...در آگرا هستم و به ديدن تاج محل رفتم. کلا فکر کرده بودم که بيش از يک روز برای آگرا وقت نگذارم. برای همين ديروز آمدم و فردا ميروم ولی الان فکر ميکنم که ميتوانستم...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">Taj Mahal<br />or<br />its all about the money...</p><p align="right">در آگرا هستم و به ديدن تاج محل رفتم. کلا فکر کرده بودم که بيش از يک روز برای آگرا وقت نگذارم. برای همين ديروز آمدم و فردا ميروم ولی الان فکر ميکنم که ميتوانستم امروز هم بروم.<br />در آگرا همه چیز بر پول دور میزند. از قیمت ورودی تاج محل بگیر تا بقیه ...<br />قیمت ورودی تاج محل برای خارجی ها ۷۵۰ روپیه و برای هندی ها ۲۰ روپیه است.&nbsp; <br />قيمت ورود به هر جايی برای خارجی ها تقريبا ۱۰ برابر هندی هاست و من اين را نه تنها میپذيرم بلکه قبول هم دارم و فکر ميکنم درست است. معمولا ورود به هر جايی برای خارجی ها ۱۵۰ تا ۲۵۰ روپيه هزينه دارد و برای هندی ها ۱۰ تا ۲۰. اين درست است چرا که اگر قيمت ورود برای هندی ها همان بود که برای خارجی ها بود. آنوقت هيچ هندی را در مکان های تاريخی نمی ديدی و فقط خارجی و توريست در آنجا بود. ولی برای اولين بار در تمام جا های هندوستان با تفاوت قيمت نزدیک به&nbsp; ۴۰ برابر روبرو شدم. <br />ديروز که رسيدم به ديدن باغی رفتم و در آنجا يک راننده ريکشا پيشنهاد کرد که دور و اطراف را به من نشان دهد و در قبال آن مبلغی نزديک به ۳۰۰ روپيه با هم طی کرديم. ديدم که بايد همين مبلغ را خرج ريکشا کنم درحالی که او ميداند کجا ها ديدنی است و اينا...پس می صرفد. <br />امروز به همراه يک نفر که دوست خطاب کرد به هتل به دنبالم آمدند. و رفتيم تاج. دم تاج پياده ام کردند و سفارش کردند که گول هيچ گايدی را نخورم و دو ساعت بعد برميگردند. وقتی برگشتم ديدم که خود طرف نيست و فقط دوستش هست. گفت که مرا به ديدن هنر مغولی ميبرد. در آنجا مردی که بسيار شارم داشت وسايلی را نشانم داد که بسيار زيبا بودند و بسيار گران. يک اجاق عطری مرمری - آروما لامپا ـ از او خريدم به مبلغ ۸۰۰ روپيه. بعد مرا به مغازه ی ديگری برد برای ديدن ستاره ی هند. سنگی است سياه رنگ و زيبا. ولی گفتم که من جواهرات و اينا استفاده نميکنم. ميدانم که اين رانندگان از مغازه هايی که مشتری می برند دستمزد و اگر مشتری چيزی بخرد پورسانت ميگيرند و با اين امر مشکلی هم ندارم. اينها هم بايد زندگی کنند. <br />بعد از اينها اما گفتم که ديگر نميخواهم به مغازه بروم . گفتم که من اهل شاپينگ و اينا نيستم. برای همين به هتل رفتم برای استراحت و قرار شد دو ساعت بعد بيايد دنبالم که برويم چند جای ديگر. در تمام این مدت راننده همه اش از اعتماد و اینکه او همسرش آلمانی بوده و اصلا با منتالیته هندی فاصله دارد و اینکه همه تقلب میکنند جز او صحبت میکرد.<br />در مدت استراحت تصميم گرفتم به دور و بر هتل بروم و اگر اينترنت کافه پيدا کردم برای دوستانم در&nbsp; پونه پيامی بفرستم که به آنجا خواهم رفت. در مغازه ای کمی بزرگتر از همان چراغ را که خريده بودم ديدم و رفتم قيمت کنم. قيمتی که گفت سرم سوت کشيد. ۱۹۰ روپيه برای چيزی بزرگتر از آنجه من خريده بودم. <br />به هتل برگشتم و راننده را در انتظار خودم ديدم. ۱۵۰ کرون به او دادم و گفتم اين بابت صبح. و ديگر نميخواهم ببينمت چون ابدا به تو اطمينان ندارم. <br />مسئله چندان سر پول نبود. تفاوت قیمت برای من تقریبا صد کرون است. مسئله سر این است که خود را بسیار هالو دیدم...</p><p align="right">تاج محل حقیقتا با شکوه است . هر قدر هم که تفاوت شدید قیمت مرا عصبانی کرد ولی اینها هم میدانند که آدم ها برای دیدن تاج محل به آگرا می آیند و حتی اگر ۲۰۰۰ روپیه هم باشد غر میزنند و می دهند. </p><p align="right">در تمام مدت در تاج راه ميرفتم و با خودم ميگفتم اين شاه جهان در حق زنش چه کار کرده بود که مجبور شد برای تلافی آن اين همه پول و وقت و انرژی صرف کند ؟ <br />شنيده ام که بعد از ساختن اين بنا دست بسياری از سازندگان بنا قطع شد تا ديگر بنايی اين چنين نسازند. نميدانم اين مسئله حقيقت دارد يا نه. ولی فکر ميکنم با توجه به قساوت های آن زمان چندان دور از واقعيت نيست...<br /><br />چند تا از دوستان با لطف زيادی که هميشه به من دارند ابراز نگرانی کردند از اينکه بلاهای زيادی بر سرم آمده... تو را خدا اينقدر نگران نباشيد...&nbsp; من نيستم... <br />زندگی يعنی همين. آزمون و خطا و باز آزمون و خطا و يادگيری.... نميدانم اين يادگرفته ها را کجا و چگونه استفاده ميکنم يا اصلا فرصتی برای استفاده هست يا نه. ولی مسئله هميشه هم استفاده نيست. همين يادگيری يعنی زندگی.<br />همین راه. همین رفتن. همین افتادن و پا شدن و راه افتادن و دوباره رفتن. همین یعنی زندگی...برای من این طور بوده...<br />مشکل بزرگ من هميشه اين بوده که به تجربه های خودم اتکا ميکنم. اگر کسی به من بگويد اينجا سنگ است جلويم را نميگيرد. بايد خودم بروم و سرم را بکوبم تا معنی سنگ را بفهمم...<br />بی سپر زندگی کردن يعنی اين.&nbsp; ولی شما را به خدا نگران من نباشيد. شما هم به اندازه خودتان نگرانی های خود را داريد و نگرانی برای من زيادی است.و قصد من از نوشتن ابدا برانگيختن نگرانی در کسی نيست.</p><p align="right">زندگی من عمدتا همين بوده .اين انتخاب من است. ..</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>دهلی  و معبد لوتوس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-02/002816.html" />
    <modified>2010-02-20T15:25:33Z</modified>
    <issued>2010-02-20T15:22:00+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2816</id>
    <created>2010-02-20T15:22:00Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[دهلی&nbsp; و معبد لوتوسدهلی شهری بزرگ و بسیار شلوغ است. ولی برخلاف اکثر شهرهای بزرگ هندوستان چهره ی بسیار مدرنی دارد. یعنی خوب بلاخره&nbsp; پايتخت است ديگر. ديروز به يکی از بزرگترين معبد های اين شهر رفتم. معبدی بسيار باشکوه...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">دهلی&nbsp; و معبد لوتوس</p><p align="right">دهلی شهری بزرگ و بسیار شلوغ است. ولی برخلاف اکثر شهرهای بزرگ هندوستان چهره ی بسیار مدرنی دارد. یعنی خوب بلاخره&nbsp; پايتخت است ديگر. <br />ديروز به يکی از بزرگترين معبد های اين شهر رفتم. معبدی بسيار باشکوه به نام <a href="http://www.akshardham.com/" target="_blank">اکشاردهام</a> . همچی از دور که ديدم گفتم چه عکسهايی بگيرم ولی اخمق ها دم در خلع سلاح ام کردند و من ماندم و يک شال . دوربين و همه چيز را تحويل گرفتند و گفت بفرما تو. بد هم نشد البته. به جای عکس گرفتن تماشا کردم. <br />امروز به معبد بهايی ها در دهلی رفتم. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lotus_Temple" target="_blank">معبد لوتوس </a>. بنايی عظيم که به شکل گل لوتوس يا همان نيلوفر آبی ساخته شده. برايم جالب بود مراسم مذهبی شان را ببينم و شنيدم که سر ساعت ۱۲ مراسم دارند و ماندم . اين مراسم توسط ۵ نفر اجرا شد که ۴ نفرشان زن بودند. يکی از زنان که با صدای بسیار خوشی شروع به خواندن قطعاتی از قرآن به زبان عربی کرد حس کردم لحجه فارسی دارد. بعد از مراسم منتظر شدم تا کارش تمام شود و از او پرسيدم که ايرانی است يا نه. و ايرانی بود.&nbsp; در مورد معبد توضیح داد که توسط یک ایرانی به نام فریبرز صهبا ساخته شده است . و گفت که موقتا اينجاست و به ايران باز ميگردد. گفتم که با اين همه مسئله که برايتان پيش می آورند چرا حالا که بيرون هستيد نمی مانيد. گفت اتفاقا به ما زود اقامت ميدهند. ولی نميخواهم جای ديگری باشم. من ايران را دوست دارم</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>Speical Lassy</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-02/002815.html" />
    <modified>2010-02-25T06:58:15Z</modified>
    <issued>2010-02-18T14:42:38+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2815</id>
    <created>2010-02-18T14:42:38Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[What is speical&nbsp;about speical lassi ?لسی يک نوشيدنی هندی است . همان دوغ خودمان ولی آن را شور يا شيرين ميخورند. و نوع شيرينش با ميوه های مختلف هم قاطی ميشود و لسی مانگو يا لسی موز و ... در...]]></summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right"><strong>What is speical&nbsp;about speical lassi ?</strong></p><p align="right">لسی يک نوشيدنی هندی است . همان دوغ خودمان ولی آن را شور يا شيرين ميخورند. و نوع شيرينش با ميوه های مختلف هم قاطی ميشود و لسی مانگو يا لسی موز و ... در همه جا هست. </p><p align="right">در پوشکار در هتل با صاحب هتل خيلی رفيق شدم. وقتی که کارت ويزايم را دزديدند خيلی با من هم دردی کرد و حتی گفت که اگر نميتوانی لازم نيست پول هتل را هم بدهی که گفته بودم که فعلا&nbsp; پول هست و اينا. <br />از آن روز به بعد شب ها بچه ها را ميفرستاد دنبالم و می نشستيم با هم جين و تونيک ميخورديم و گپ ميزديم. گالو سالها در لندن زندگی کرده بود و انگليسی بسيار خوبی داشت و صحبت با او سرگرم کننده بود. آدم خوبی هم بود .<br />آن شب&nbsp; بعد از خوردن غذا در همان هتلی که زندگی ميکردم داشتم ميرفتم اتاقم که گالو صدايم کرد و گفت بيا اينجا با دوستانم بنشين. يکی از دوستانش&nbsp; خودش ميگفت مرد مقدس است و از کاست برهمن بود. کلی با هم راجع به کاست ها و اين چيزها صحبت کرديم و جين و تونيک خورديم . که ديدم حالم خوب نيست. گفتم من ميروم و کمی ديگر برميگردم. <br />چند ساعت بعد با ضربه ای که به در اتاقم خورد از خواب بيدار شدم. يکی از کارگرهای هتل بود که گفت رئيس سراغت را ميگيرد و میپرسد چطور شدی ؟ گفتم بهش بگو الان می آيم. <br />لباس تنم بود ولی شالی به دورم انداختم و رفتم بالا در رستوران. گالو&nbsp; گفت : چی شدی تو ؟ کجا رفتی ؟ <br />سرم گيج ميرفت . و در سرم صدای عجيبی پيجيده بود. احساس ميکردم دو نفر شده ام و يکی به تماشا ايستاده و حرکت ها و گفتار ديگری را تحت نظر دارد ولی هيچ کنترلی بر حرف يا عملم نداشتم. نميتوانستم فکر کنم. هر چه ميکردم نميتوانستم فکرم را متمرکز کنم. دقيقا ميدانستم چه ميگويم ولی هيچ کنترلی بر گفته هايم نداشتم. گالو با تعجب نگاهم ميکرد و گفت : تو چه ات شده ؟ گفتم :&nbsp;<br />I think i am drugged.&nbsp;<br />گفت : چی ؟مگر چيزی بيرون خوردی ؟ بهت گفتم اگر چيزی در فستيوال بهت دادند نخور. <br />گفتم : فقط چای . <br />گفت : برو بخواب . شايد فقط حالت خوب نيست. بعد بچه ها را ميفرستم ببينند حالت چطور است و اگر باز هم خوب نبودی ببرمت بيمارستان. <br />گفتم : حتی يک جمله هم نميتوانم درست کنم. نميتوانم فکر کنم. فکرش را بکن اگر همينطوری تا آخر عمرم بمانم. فکرش را بکن شايد دارم می ميرم. <br />خنديد و گفت : اين همه جمله درست کردی . برو بخواب. خوب ميشی..</p><p align="right">در اتاقم در خواب و بيداری به اين فکر ميکردم که احتمالا دارم می ميرم. يا مواد مخدر قوی ای مصرف کردم. ميدانستم که اين حالی بود که تا حالا نداشته ام و احتمالا کاريست که تا حالا نکرده ام . پس بايد در حال مرگ باشم. شايد مرگ همين است...<br />نميدانم کی خوابم برد. ساعت را روی ۸ صبح گذاشته بودم مثل هر شب که به کلاس يوگا برسم. <br />صبح بلند شدم ولی سنگين و منگ بودم . لباس عوض کردم و رفتم کلاس يوگا . از آنجا برگشتم هتل و رفتم در رستوران روی سقف روی يک صندلی راحتی نشستم. گالو آمد و گفت که ديشب بچه ها را سراغم فرستاده بود ولی هرچه در زدند بی جواب ماندند و فکر کرد خوابيده ام. پرسيد چطورم و گفتم که سنگين هستم. گفت حتما در فستيوال چيز خورت کردند . گفتم اما کی ؟ چطور ؟ و مهمتر از همه چرا ؟ <br />گفت : الان چيزی خورده ای ؟ گفتم بيرون کلاس يوگا يک لسی خوردم. <br />خنديد و گفت : اسپشيال لسی که نخوردی ؟ <br />گفتم : نه. اونو ديروز خوردم . همچی اسپشيال هم نبود. <br />يک مرتبه داد زد : تو ديروز اسپشيال لسی خوردی ؟ کجا ؟<br />گفتم : چی شده مگه ؟ همينجا . بعد از شام. <br />گفت : کی بهت داد ؟​و فرياد زد : راجوووووووووووووو ...<br />راجو دويد و گالو با تشر به هندی سرش داد ميزد و چيزهايی ميگفت و دائما اسم اسپشال لسی را می شنيدم. <br />گفتم : تقصير او نيست. من از او خواستم. ولی مگه چيه ؟ <br />گفت اسپشيال لسی خوردی و ميگی که دارگ بهت دادند ؟ خوب چرا نمیپرسی اين لسی چرا اسپشياله ؟ توش بنگه دختر. <br />گفتم : دهه ؟ چرا نمی نویسید پس ؟ مگه بنگ قانونیه ؟<br />گفت : خوب نوشتیم اسپشیال دیگه. <br />گفتم :&nbsp; بابا اگر اسپشيال پيتزا سفارش بدی . يه خورده مخلفاتش رو بيشتر می کنند ديگه بنگ که توش نميريزن. <br />همينطور داد ميزد سر راجو. و باز گفتم که او تقصيری نداشته. گفت : بايد بهت ميگفت چی توشه . بايد به من ميگفت که چی سفارش دادی . <br />گفتم : بابا بچه که نيستم. حالا نميدونستم درست ولی تقصير خودم بود. بايد میپرسيدم. چرا ميندازی تقصير اين طفلک؟<br />گفت : نه. بايد اين حواسش باشه . تو خيلی ... خيلی ....<br />گفتم : چی ؟ من خيلی چي ام ؟<br />گفت : You are so innocent .​<br />گفتم : منظورت اينه که من احمقم ؟ ها ؟<br />گفت :No,&nbsp;i say what i mean and i mean what i say.&nbsp;<br />گفتم : خوب همون میشه انگار.به خاطر اينکه ندونستم چی تو لسی تون ميريزی ؟ اين حرف انصافه که به من بزنی ؟..<br />گفت : نه .منظورم کاملا همان است که گفتم. منظورم اصلا اين نيست که بگم تو احمق هستی. تو نمیدونی من با چه کسایی اینجا سروکار پیدا میکنم. ولی اینجا بچه ها همه تو رو دوست دارند. با همه شون مهربونی و حتی بهم گفتن که غذا رو اشتباهی برایت سرو کردن و چیزی غیر از اینکه سفارش دادی بهت دادند ولی چیزی نگفتی و باز تشکر کرده ای. تو نمیدونی اینجا مشتری ها چه قیامتی میکنند. و همین مثلا جین و تونیکی که ما شب ها میخوریم. من به دیگران پیشنهاد کرده ام و ته اش را بالا آورده اند&nbsp; و تو هیچ وقت نمیزاری بیشتر از یک لیوان برایت بریزم.و نميدانی سر تصفيه حساب کردن چه پدری از من و بچه ها در ميارن. <br />تو فکر میکنی اینها فرق نیست ؟ و یا کسی اینها را متوجه نمی شود ؟<br />گفتم : به هر حال دلیل نمیشود که این طفلک را به خاطر سفارشی که من داده ام اینطور دعوا کنی. این تقصیری نداره. <br />کمی آرام شد و گفت : حالا چیزی میخوری برایت بیارم ؟ <br />گفتم : هوم... یه اسپشیال لسی لطفا ؟ <br />راجو با خنده گفت : نه . دیگه هرگز . من برای تو هرگز اسپشیال لسی سرو نمیکنم. </p><p align="right">بنگ در پوشکار در لسی و به شکل شکلات بار های مخصوص سرو می شد. همچنین میشد در مغازه های معمولی آن را خرید. در تمام پوشکار در هیچ رستورانی گوشت سرو نمیشود. هیچ نوع گوشتی. خوردن گوشت در تمام پوشکار ممنوع است.&nbsp; ولی مشروب و بنگ آزاد و به وفور است . بنگ را هر بچه ای میتواند در مغازه ی معمولی بخرد. <br />پوشکار شهر مقدس است. </p><p align="right">آن شب بدون اینکه بدانم بنگ مصرف کرده ام قدری هم مشروب خوردم و قاطی کردن این دو آن اثر عجیب را روی من گذاشته بود. <br />بعد از آن که فهمیدم موضوع چیست به گالو گفتم که باید یک بار دیگر این اسپشیال لسی را آگاهانه و بدون قاطی کردن بخورم. با عصبانیت گفته بود : چرا و حق نداری. بعد از اینکه به او خاطر نشان کردم که پدرم نیست ( گالو یکی دو سال از من کوچکتر هم هست ) گفتم که میخواهم بدانم واقعا چه اثری دارد. <br />راجو بعد از اینکه به گالو خبر داد و اجازه گرفت&nbsp; برایم یک اسپشیال لسی آورد. تاثیرش به آن شدت نبود. اما عجیب تر این بود که وقتی با مشروب قاطی شده بود از تمام حرفهایم باخبر بودم ولی به تنهایی یه جورایی بلوک آت گرفتم. <br />دلم نمیخواست اگر دراگ مصرف کردم&nbsp; این کار بی خبرانه باشد و به قول معروف چیز خور شده باشم. دلم میخواست که آگاهانه باشد. گالو این را نفهمید و همه اش به من دری وری میگفت. ولی بعد از هر جمله میگفت : به هر حال&nbsp; تو خیلی دختر خوبی هستی .<br /><br />ديروز وقتی داشتيم تصويه حساب ميکرديم يه صورت حساب گذاشت جلوی رويم و گفتم اوکی. گفت : نميخوای خودت حساب کنی ؟ گفتم : لازم نيست . فکر نميکنم قصد داشته باشی سرم را کلاه بزاری . ازت همچی چيزی نديده ام. و میدانم که حدودا یه همچی مبلغی&nbsp; هم میشود.&nbsp; با حساب خودم شاید کمی متفاوت باشد ولی دور از واقعیت ابدا نیست. و تو و بچه ها همه چی را نوشته اید در حالی که من حدسی میگم. خنديد و گفت : ميدانستم در موردت اشتباه نکرده ام. <br /><br />این هم ماجرای اسپشیال لسی و بنگ مصرف کردن من. و جالب تر این که هیچ نیازی به مصرف مجدد این ماده حس نمیکنم. شاید گالو درست میگفت. </p><p align="right">به دهلی شلوغ و پرسر و صدا آمده ام. </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>عروسی هندی </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2010-02/002814.html" />
    <modified>2010-02-17T11:43:45Z</modified>
    <issued>2010-02-17T11:42:17+00:00</issued>
    <id>tag:www.zananeha.com,2010://1.2814</id>
    <created>2010-02-17T11:42:17Z</created>
    <summary type="text/plain">عروسی هندی دیشب در پوشکار بيش از ۴۰ مراسم ازدواج انجام شد و من هم توسط صاحب هتلی که در آن زندگی ميکنم به يکی از آنها دعوت شده بودم. اين مراسم در دو قسمت است. خانواده ی عروس و...</summary>
    <author>
      <name>Mahshid</name>
      <url>http://www.zananeha.com</url>
      <email>mahshid_r@hotmail.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<p align="right">عروسی هندی <br />دیشب در پوشکار بيش از ۴۰ مراسم ازدواج انجام شد و من هم توسط صاحب هتلی که در آن زندگی ميکنم به يکی از آنها دعوت شده بودم. اين مراسم در دو قسمت است. خانواده ی عروس و داماد جدا جدا جشن ميگيرند و من به هر دو دعوت شدم ولی فقط در مراسم ديشب که از طرف خانواده عروس بود شرکت کردم. در مراسم فردا شب که ميگويند مفصل تر است چون خانواده ی داماد پولدار هستند نخواهم بود. <br />عروسی هندی برنامه ی پر سروصدا و شلوعی است. از صاحب هتل که مرد خوبیست و با هم رفيق شديم پرسيدم بايد لباس درست و حسابی بپوشم و خنديد و گفت اگر ميخواهی ميتوانی ساری از خواهرم قرض کنی و ديدم که با شلوار و بلوز خودم بروم بهتر است که به این کابوس که وسط مجلس ساری از تنم بيافتد راه ندهم. <br />جالب بود. خيلی جالب. و تا حدی غم انگيز... بعدا مينويسم چرا...<br />امشب با اتوبوس به دهلی ميروم. راهی نزديک به ۱۰ ساعت ولی در اتوبوس جای خواب خريده ام که تخت بخوابم تا خود مقصد...<br /></p>]]>
      
    </content>
  </entry>

</feed>