<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>زنانه‌ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.zananeha.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.zananeha.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1</id>
   <updated>2012-05-11T05:11:35Z</updated>
   <subtitle>فروغ: &quot;از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ات را...&quot;</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، توضیح</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003269.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3269</id>
   
   <published>2012-05-11T05:08:55Z</published>
   <updated>2012-05-11T05:11:35Z</updated>
   
   <summary>برای دوستانی که منتظر این سری نوشته ها هستند ، باید بگویم که از این مرحله ی نوشته به بعد ، مطالب زیادی راجع به دخترم می بایست نوشته شود ، و در حال مذاکره با دخترم بر سر نوشتن...</summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">برای دوستانی که منتظر این سری نوشته ها هستند ، باید بگویم که از این مرحله ی نوشته به بعد ، مطالب زیادی راجع به دخترم می بایست نوشته شود ، و در حال مذاکره با دخترم بر سر نوشتن این مطالب هستم. </div><div align="right">نوشتن این مسائل فقط جزو حقوق من شمره نمی شود ، من این حق را دارم که در مورد زندگی خودم شفاف باشم ، ولی این حق را به خودم نمیدهم که در مورد زندگی دخترم هم به همین شفافیت عمل کنم.&nbsp;</div><div align="right">در حال مذاکره با دخترم هستم و در صورت تایید او ، نوشتن را ادامه می دهم ! <br /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ما را به کم فرا نخوانید !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003268.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3268</id>
   
   <published>2012-05-10T16:59:50Z</published>
   <updated>2012-05-10T17:06:24Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[چند سال پیش در وبلاگم از&nbsp; ماجرایی&nbsp; که در سوئد اتفاق افتاده بود نوشتم و آن را مُعرِفی بر دموکراسی خواندم.مسائلی که این روزها پیرامون ترانه ی نقی شاهین عزیزم&nbsp; پیش می آید ، وادارم کرد تا آن ماجرا را...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">چند سال پیش در وبلاگم از&nbsp; ماجرایی&nbsp; که در سوئد اتفاق افتاده بود نوشتم و آن را مُعرِفی بر دموکراسی خواندم.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">مسائلی که این روزها پیرامون ترانه ی نقی شاهین عزیزم&nbsp; پیش می آید ، وادارم کرد تا آن ماجرا را دوباره بنویسم .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">مدتی پیش ، در کانال چهار سوئد ، سریال طنزی به نمایش در آمد که در آن ، خانواده ی سلطنتی سوئد به شدت مورد تمسخر قرار میگرفتند. از زن بازی شاه سوئد تا دماغ سر بالا بودن ملکه ، و از ما بهتران بودن پرنسس ها و پرنس و دوست پسر ها و دوست دختر هایشان . از زندگی سکسی و روانی و ...خلاصه همه چیز این خانواده از نظر تیز طنز نویسان این برنامه در امان نماند .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">برنامه ی بسیار پر هواداری هم شد و کلی نقد مثبت هنری گرفت.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">مدتی که از پخش این برنامه در کانال چهار سوئد گذشت ، شاه سوئد در بیانیه ای مطبوعاتی مراتب دلگیری و ناراحتی خود را از این برنامه اعلام کرد و گفت که این برنامه به شدت او و خانواده اش را مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و او از این بابت اصلا خوشحال نیست و به شدت ناراحت است.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">مسئول کانال چهار سوئد مسلما باید جوابی به این بیانیه میداد ، و به همین دلیل در پاسخ شاه سوئد نوشت : از بابت این که این برنامه خشنودی شاه را فراهم نیاورده است متاسفم ، ولی تلویزیون سوئد چندین کانال دارد و اگر برنامه ای مورد توجه شما قرار نگرفت می توانید کانال تلویزیون خود را عوض کنید .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">این مسئله به نظر من یکی از&nbsp; بهترین رفرنسها&nbsp; در مورد رواداری اجتماعی و اخلاقی و حد و حدود آزادی بیان و محدودیت هنری در جامعه ای است که به دموکراسی و آزادی معتقد&nbsp; است.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">این روزها ، در رابطه با ترانه ی شاهین نجفی ، برخوردهایی از نوع شاه سوئد ، از دوستان زیاد می بینیم. من چون ناخودآگاه خواندن برخورد های اجتماعی افراد را توهین به شعور ایشان میدانم ، با این فرض که تمام این برخوردها آگاهانه است و با قصد و نیت مشخصی صورت میگیرد ، قصد دارم&nbsp; کمی روی این شیوه ی برخورد و نگاهی که در فراسوی آن به پدیده ی دموکراسی و آزادی های اجتماعی و فردی و هنری&nbsp; وجود دارد متمرکز شویم.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">توجه داشته باشیم که من به هیچ عنوان قصد ندارم فتوای ارتداد شاهین را که از سوی آخوند ابلهی صادر می شود یا صفحه های فیس بوکی را که ملت را به کشتن شاهین ترغیب می کنند نقد کنم. من فکر میکنم تکلیف ما با این مساپل روشن است . چیزی که متاسفانه&nbsp; تکلیفمان با آن روشن نیست ، تذکر های آمرانه و مهرآمیزی است که تو را به معروفی ،&nbsp; امر&nbsp; و از منکری،&nbsp; نهی می کند .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">دوست عزیزم علی عبدی&nbsp;&nbsp; در&nbsp; استاتوس خود&nbsp; ضمن گفتن این که آهنگ را برای مادر گرامی اش پخش کرده و مادر از شنیدن آن بسیار ناراحت شده است ، نوشته :</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">باورهای دینیِ مادرم تا به امروز به کسی آزاری نرسانده و دین داریِ معیشت اندیشانه اش، هویت ساز، آرامش دهنده، و معنا بخش به زندگیِ عادیِ روزانه است. در عین حال که از آزادی بیان دفاع می کنیم، &laquo;می توانیم&raquo; تلاش کنیم که نقدها و اعتراض های درست خود به سوء استفاده حاکمان از دین را به گونه ای بیان کنیم که اسبابِ ناراحتیِ غیرضروریِ مسلمانانِ رواداری که سبک زندگی خود را بر دیگران تحمیل نمی کنند نشویم.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">من البته در صفحه ی خود این عزیز هم کامنتی نوشتم که با &quot;ایگنورانس &quot; و &nbsp;&quot;ریز می بینمت&quot; همیشگی او روبرو شد ، و قصد این نوشته هم این نیست که احیانا من را درشت تر از آنچه هستم ببیند&nbsp; ، یا در شیوه ی برخورد خود با من &nbsp;تغییری دهد . قصد این نوشته دقیقا همان شفاف سازی رگه های &nbsp;دیکتاتور زده ی ما در بی اعتمادی &nbsp;به اصل آزادی&nbsp;&nbsp; بی حد و شرط و حقوق بشر&nbsp; است. همان رگه ها&nbsp; که به ما دیکته می کند که باید برای هر چیزی حد و شرط داشته باشیم تا دنیا روی پایش بند شود و حد و شرطش را هم همان ها که من آنها را در لیست خوبها قرار داده ام&nbsp; میدانم تعیین می کنند.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">اگر به نوشته ی علی عبدی عزیزم می پردازم ، به این دلیل است که این نوشته به نظر من بهترین نمونه در نهادینه شدن امر به معروف و نهی از منکر&nbsp; با نگاهی خیرخواهانه است. شیوه ای از تعیین رفتار و کردار اجتماعی برای همه گان که وقتی در قدرت قرار ندارد به شکل مهر آمیز و خیرخواهانه و وقتی در قدرت قرار میگیرد به شکل گشت ارشاد و ... نمود می کند.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">در مثال بالا&nbsp; شاه سوئد و برنامه ی تلویزیونی با یک قدرتمدار طرف هستیم که مسلما از خواست او تعجب میکنیم و میگوییم چه پر توقع ! یعنی حالا قدرت داری باید برای ما رفرنس هم تعیین کنی ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">در نوشته ی علی عبدی با یک فرد روبرو هستیم . یک انسان معتقد که از یک آهنگ رنجیده است و فرزندش که سقف رواداری را برای عموم به نسبت رنجش مادر پایین می کشد.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">سوال این است که آیا وقتی به قدرتمندان حق تعیین تعرفه های اجتماعی را نمیدهیم ،باید&nbsp; این حق را به گروه ها و دسته ها و افراد تنها بر این اساس که به کسی آزاری نرسانده اند بدهیم ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">راستی سلیقه های فردی ما تا چه حد میتوانند&nbsp; حد و مرز های اجتماعی را برای&nbsp; دیگران تعیین کنند ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">دوستان زیادی این نوشته ی علی عزیزم را لایک زده اند - تا این لحظه حدود ١٣٠ نفر - از این دوستان و دیگر دوستانی که فکر میکنند که سلیقه ی مادر و پدر ، عمه جان و دایی بزرگ میتواند و باید معرف های&nbsp; شیوه های زندگی و رفتار های اجتماعی و هنری ما باشد می پرسم که آیا شما در تمام مساپل زندگی تان از پدر و مادر و بزرگترهایتان اجازه می گیرید و نظر و نگاه ایشان را مورد توجه قرار میدهید ؟ مسلم است که ایشان خیر خواه شما هستند&nbsp; و آزارشان به شما نرسیده است&nbsp; ، ولی مثلا آیا در انتخاب پارتنر خود - و جنسیت او - این مسئله را مورد توجه قرار میدهید که اسباب ناراحتی غیر ضروری او را فراهم نکنید و مثلا به جای پارتنر دلخواهتان ، با دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده&nbsp; ازدواج کنید ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">من جواب بسیاری از شما به این سوالم را منفی میدانم. به این دلیل است که&nbsp; از شما می پرسم که چرا سلیقه ی بستگان ، دوستان ، یا هم مذهب های شما ، برای شما اینقدر اهمیت ندارد که خودتان به تنهایی چند سال با آن زندگی کنید ، ولی مایل هستید این سلیقه را با عطوفت تام به ملتی برای همیشه&nbsp; تحمیل کنید ؟ چرا حقوقی را که در انتخاب شیوه ی زندگی به میل و سلیقه ی خود ، برای خودتان که تنها یک نفر هستید قاپل هستید ، برای دیگران به رسمیت نمی شناسید ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">چرا در یکی از این دو مورد &nbsp;رفرنس هایتان شخصی است ، ولی در دیگری از همه گان میخواهید که رفرنس های عزیزانتان یا هم عقیده هایتان&nbsp; را مورد توجه قرار دهند ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">آیا همین عوض کردن کانال ، پخش نکردن ترانه ای که می بینید مناسب حال عزیزانتان نیست&nbsp; ، بزرگترین لطف نسبت به ایشان&nbsp; نیست ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">من در اینجا سلیقه ی عزیزانمان را زیر سوال نمی برم . آنها مثل هر انسان دیگری حق این را دارند که سلیقه ی خود را داشته باشند . بحث&nbsp; من دقیقا معرفی&nbsp; این سلیقه را به عنوان معرف حد و مرز های آرادی از سوی دوستانی است که خود را آزادی خواه و دموکرات می دانند.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">اگر در همین نوشته ی علی عزیزم ،&nbsp; جای کلمه ی مادر با&nbsp; مثلا آقای احمدی نژاد یا آقای سید علی خامنه ای&nbsp; عوض شود ، و دقیقا با همین لحن مهربان و خیرخواهانه _ یعنی متن همان باقی بماند و تنها کلمه ی مادر با اسم این آقایان عوض شود _&nbsp; باقی بماند ، مسلما نه ١٣٠ تا لایک می خورد ، و نه همه با تکان دادن سر به شاهین و ترانه اش چشم غره می رفتند . پس مهربانی و ملاطفت و احساسات انسانی را هم نمیتوانیم و نباید معرف حد و مرزها قرار دهیم.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">بسیاری از فرهنگ ها و محدودیت های&nbsp; اجتماعی به اسم خیر العوام به جامعه تحمیل می شود.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">طنز یک هنر است ، هجو هم هنر است !</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">&nbsp;هنر قرار نیست مرز و حد داشته باشد ، هنر قرار است نقد شود اما قرار نیست در چهارچوب های سلیقه ای ما یا والدین ما یا نیاکان ما قرار بگیرد . هنر با توجه به نگاه و دید هنرمند سر میکشد و مرزهای خصوصی و اجتماعی را مورد چالش قرار میدهد ، برای کوتاه بودن سقف های خود ، سر هنر و هنرمند را کوتاه کنیم .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">حد و مرزهای هنر توسط قوانین بین المللی تعیین و مشخص شده اند . سلیقه ی خودمان را به عنوان حد و مرز به هنر و هنرمند تحمیل نکنیم.&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">من در این نوشته ، نوشته ی یک دوست عزیز را مورد نقد قرار دادم ، چون بیانی صریح داشت و&nbsp; نوشته اش هم دم دست بود. میدانم که این شیوه ی تفکر بسیار زیاد است، همان لایک هایی که آن نوشته مختصر خورده ، حاکی بر این است که این نوع تفکر عمومی تر از آن است که فکرش را میکنیم.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">این نوشته را در فیس بوک منتشر کردم و دوست عزیزم علی عبدی در پای این نوشته خطاب به من یک کامنت نوشت که بنا به اخلاقی که به آن اعتقاد دارم انتشارش درپای این نوشته را ضروری میدانم .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px"><br />هم <span style="color: #333333; font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 12px; orphans: 2; text-align: left; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: #edeff4" class="commentBody">شاهین نجفی می تواند دوباره این ترانه را بسراید و هم دفاع از آزادیِ بیان او لازم است. در نتیجه بحثِ &laquo;تذکر های آمرانه&raquo; مطرح نیست. بلکه بحث شده است که &laquo;می توانیم&raquo; در مواردی که ضرورت ندارد باعث افزایشِ رنجشِ انسان ها نشویم. مخلص.</span><span style="color: #333333; font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 12px; orphans: 2; text-align: left; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: #edeff4" /><br /><br />و البته این جواب به نظر من ابدا کافی نیست . چرا همه ی مردم &quot; میتوانیم &quot;؟ این ضرورت ها را چه کسی تشخیص می دهد ؟ و چرا باید نگاه مادر یک دوست برای یک هنرمند فکر دوباره در باره ی ضرورت ها را به وجود بیاورد ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">بابت این چرا ها جوابی نیست . ولی این جواب دوست عزیزم علی عبدی بود . <br /></p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 12px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">در خاتمه باید خاطر نشان کنم که به شدت نگران جان شاهین نجفی هستم. فریدون فرخزاد با کمتر از این ها به قتل رسید ، و برای این رژیم آسان است که یک ویزای دیپلماتیک برای یکی از بی مخ های خود جور کند تا ...<br />دوستانی که در آلمان زندگی می کنند شاید بتوانند مقامات آلمان را در جهت تلاش در حفظ جان شاهین مطلع کنند. <br /></p></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 16</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003266.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3266</id>
   
   <published>2012-05-07T21:00:29Z</published>
   <updated>2012-05-08T19:32:30Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[خانه ی جدید نوساز بود ، و بزرگتر&nbsp; و گرانتر ! در سوئد خانواده هایی که بچه دارند ، اگر کرایه خانه ی بالا یا درآمد پایین داشته باشند ، میتوانند از کمک هزینه ی مسکن استفاده کنند که در...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">خانه ی جدید نوساز بود ، و بزرگتر&nbsp; و گرانتر ! <br />در سوئد خانواده هایی که بچه دارند ، اگر کرایه خانه ی بالا یا درآمد پایین داشته باشند ، میتوانند از کمک هزینه ی مسکن استفاده کنند که در آن زمان به ما حدود ماهی هشتصد کرون&nbsp; ـ وقتی که کار داشتم البته ـ تعلق گرفت. <br /></div><div align="right">اتاق بزرگتر به دخترم رسید و من اتاق کوجکتر را برداشتم. این تقسیم اتاق را نه از خودگذشتگی می دانم و نه فداکاری ، دخترم نسبت به من مدت زمان بیشتری را در اتاقش صرف می کرد ،&nbsp; ضمن این که کمی تا قسمتی ـ نسبتا خیلی زیاد ـ شلخته بود و ریخت و پاش می کرد و این بسیار طبیعی بود که اتاق بزرگتر را او داشته باشد . </div><div align="right">برخورد من با دخترم و ریخت و پاشش این بود که سعی میکردم هر قدر ممکن است ، فشاری رویش نیاورم و درگیر نشوم. عمدتا ازش می خواستم که در اتاقش را ببندد تا ریخت و پاشش دیده نشود. گاهی به وقت نظافت ، او هم کمی جمع و جور می کرد ، و جارو می کرد . اما عمدتا سعی میکردم هر چه کمتر تنش داشته باشیم. </div><div align="right">یکی از مسائل بگو مگویمان سر شستن ظرف ها و یکی دیگر سر بیرون بردن سگ بود . مدتی بعد ، یک ماشین ضرف شوری کوچک خریدم و دیدم که این مسئله چه ساده حل شد و به خودم دشنام دادم که چرا این کار را زودتر نکردم تا سر این مسائل بگو مگو های مادر و دخترانه نداشته باشیم. </div><div align="right">توصیه ی من به مادران ـ یا پدرانی ـ که در شرایط من قرار دارند این است که سعی کنیم که مسائلی را که به طور دائمی موجب تنش&nbsp; می شود را به حداقل برسانیم. زندگی به عنوان تک والد کلا آسان نیست ، و&nbsp; موارد زیادی در بجث و گفت وگو و دعواهای کوچک پیش می آید . اگر یک ماشین ضرف شوری بتواند بگو مگو ها را به حداقل برساند ، هزینه ی بسیار کمی در مقایسه با آرامشی است که کسب می شود .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">روزهای اول اقامتمان در خانه ی جدید با گشتن دنبال مدرسه و انتقال دخترم به مدرسه جدید توام شد. مدرسه ای که او دوست نداشت. <br />او هیچ چیزی از محل جدید ، محله ی جدید ، و مدرسه ی جدید را دوست نداشت و دائما تهدید می کرد که وقتی 16 ساله شد به یوتبوری و نزد دوستانش بر میگردد. دعوا و التماس نمیکردم. هر وقت این تهدید را می کرد ، با خنده به او می گفتم : خاطرت جمع ، 16 سالت شد چمدانت بسته دم در منتظرت است . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">پیدا کردن کار برای من سخت تر از پیدا کردن مدرسه ی دخترم بود . یک پایم در اداره ی کار بود و یک پایم خانه . قبل از این در کارهای ساده که درخواست خاصی به تحصلات نداشتند کار پیدا میکردم و کار در این زمینه زیاد هم بود. کار به عنوان نظافتچی ، یا در بیمارستان ، و نگهداری از سالمندان ، یا در آشپزخانه ی مدرسه یا بیمارستان ...کارهایی که برای مهاجرانی که تحصیلات اروپایی ندارند قابل دسترسی است . کارهایی که همسر سابقم ، که البته دیپلم دبیرستان را نیز تمام نکرده بود و بدنبال تحصیل هم نبود&nbsp; کسر شان خود می دانست .&nbsp; یک بار در بگو مگویمان که میگفت او حاضر نیست چنین کارهایی را بکند ، به او گفتم اگر او فکر میکند حق انتخاب دارد برای این است که من دارم همین کارها را می کنم و زیر پوشش سوسیال نیستیم تا فشار روی او بیاورند که البته در جوابم گفت : خلایق هر چه لایق !<br /><br /> هر جند سابقه ی کار در سوئد را داشتم اما پیدا کردن کار در رشته ای که تحصیل کرده بودم بدون داشتن سابقه در این زمینه چندان ساده نبود. سوسیال اما با توجه به شرایطم چندان فشار نمی آورد.میگفتند که شاهد هستند که فعالانه دنبال کار هستم و اگر طول بکشد چندان مشکلی ندارند.&nbsp; مایل بودم در رشته ی خودم&nbsp; ـ علوم آزمایشگاهی ـ کار بگیرم چون میدانستم که اگر با وجود تحصیلات دانشگاهی ام باز دنبال کارهای همیشگی بروم ، یافتن کار برایم&nbsp; در رشته ی خودم سخت تر خواهد بود. بعد از یکی دو هفته به اداره ی کار رفتم و گفتم : یعنی هیچ راهی نیست که شما به من کمک کنید تا کاری پیدا کنم ؟ گفتند که اگر دو سه ماهی بیکار ماندی ، میتوانیم برایت یک محل پراکتیک بگیریم با این شرط که 80 درصد حقوق را ما میدهیم و بیست درصد را صاحب کار . گفتم خوب این امکان&nbsp; را چرا الان به من نمیدهید ؟ که بتوانم زودتر از زیر پوشش سوسیال بیرون بیایم؟ و گفتند که خوب تو دراز مدت بیکار نبوده ای ، و این شرایط بیکاران دراز مدت است. احساس می کردم با کسانی که کمی تا قسمتی خنگ هستند روبرو شده ام . به آسیستانم در وزارت کار گفتم که ببینید ، من میدانم که این بودجه ها از جاهای مختلف تامین می شود. ولی من الان از سوسیال میگیرم و کاری هم بابتش نمیکنم. اگر این امکان را به من بدهید ، من بابت پولی که دریافت میکنم کار هم میکنم ـ و سابقه ی کار هم برایم محسوب می شود . اما زیر بار نمیرفتند . <br />هفته ی بعد&nbsp; از آسیستان سوسیالم خواستم که اگر میتواند&nbsp; به اداره کار فشار بیاورند تا با دادن پراکتیک به من موافقت کنند. گفت سعی میکند با آنها صحبت کند و قانعشان کند ولی بد نیست که من هم دنبال جای پراکتیک باشم . <br />سر راه به خانه به اداره کار رفتم و آدرس چندین لابراتوار را پرینت گرفتم و برایشان نامه نوشتم . </div><div align="right">فردایش به مرکز درمانی مرشتا مراجعه کردم و از ایشان پرسیدم که آیا نیازمند متخصص لابراتوار هستند یا نه . خانمی که رئیس مرکز درمانی بود از من سابقه کار خواست و گفتم که ندارم ، ولی اگر اداره کار به من پراتیک بدهد که آنها فقط 20 درصد از حقوقم را بپردازند میتواند قبولم کند یا نه . با کمی فکر گفت قبول است. سر راه به خانه به سوسیال رفتم و خبر را دادم . او گفت با اداره کار تماس خواهد گرفت و از هفته ی بعد من یک کار داشتم .</div><div align="right">&nbsp; </div><div align="right">این که کار را در همان محله ای که زندگی می کردیم گرفته بودم ، از چند نظر خوب بود . خرج رفت و آمد نداشتم ، کار نزدیک خانه بود و بعد از کار میرفتم خانه و به کارهای خانه می رسیدم. تصمیم داشتم درسم را ادامه بدهم ولی وقتی برایم نمی ماند . و به همین دلیل هم گذاشتمش برای بعد. <br />دخترم از مجل جدید خوشش نمی آمد. از هیچ چیزی خوشش نمی آمد و بهانه گیر و عصبی و پرخاشگر شده بود. پدرش زنگ میزد ولی معمولا شبها بسیار دیروقت که هم او و هم من خواب بودیم ، و بد و بیراه می گفت . و من به سرعت قطع می کردم . و تلفن را می کشیدم .&nbsp; و خوشحال بودم که دیگر نزدیک نیست و نمیتواند بیاید و سرم آوار شود. تلفن را می شد کشید و کنترلش بیشتر بود. البته به او میگفتم این وقت شب زنگ نزند ولی مسلم بود که گوش نمیکرد و برایش اهمیت نداشت.&nbsp; </div><div align="right">از این تلفن ها به او چیزی نمیگفتم ، ولی شاید خودش می فهمید چون زنگ تلفن به هر حال وقتی مرا بیدار می کرد ، او را هم باید بیدار می کرد . </div><div align="right">سعی میکردم به پر و پایش نپیچم ، ولی مسائل مادی هم مزید به علت می شد. در سن نوجوانی بود و لباس های مارک دار را کشف کرده بود . و درآمد من به خرج زندگی و کرایه خانه هم به سختی میرسید.</div><div align="right">سر کار پرسیدم و گفتند که یک مرکز سالمندان در چند خیابان بالاتر هست که پرسنل میخواهند . به آنجا رفتم و تقاضای کار شب کردم . و به این ترتیب دو تا کار داشتم. </div><div align="right">کار شبم مسلما هر شب نبود . هفته ای دو شب بعد از کار&nbsp; که به خانه می آمدم ، و غذایی درست می کردم ، و بعد از این که دخترم میخوابید ـ یا گاه نمیخوابید و شاید خودش را به خواب می زد ـ به سر کار می رفتم ـ 9 شب تا 5 صبح ـ . کارم هم همان کارهای معمولی خانه های سالمندان بود . این که ببینم همه چیزشان مرتب باشد ، بعضی ها پوشک داشتند و باید عوض می شد . غذایشان و قرص هایشان را میدادیم . و در صورتی که اتفاقی برای کسی می افتاد باید می ماندیم.&nbsp; پرسنل شب معمولا دو نفر بودند. که نوبتی هر کدام&nbsp; می خوابیدیم&nbsp; . من معمولا با دو نفر کار می کردم که هر دو می دانستند این کار اضافه ی من است و می گذاشتند من بیشتر بخوابم. ولی در دیزی باز بود ، و من گربه ی باحیایی بودم . تا صبح ساعت 5 که به سرعت به خانه می آمدم و دخترم را بیدار می کردم و به مدرسه میفرستادم و خودم به سر کار روزانه ام می رفتم. <br />یکی از کارهایی که هرگز فراموش نمیکردم کشیدن تلفن قبل از رفتن به سر کار در شبهایی که کار میکردم بود تا صدای تلفن دخترم را بیدار نکند. البته او میدانست که شب کاری می کنم. ولی به او نگفته بودم که این کار دیگری است و اضافه است و فکر میکرد به نوعی در ادامه ی همان کار خودم است که ساعت کارهای عجیب و غریب دارد. نگفتنش هم به این دلیل نبود که بخواهم به او دروغ بگویم ، فقط حس میکردم بزرگ شده و در سن رشد است و&nbsp; نمیخواستم دلش برایم بسوزد. <br />الان که فکر میکنم نمیدانم چطور این شب و روز دوندگی را می کشیدم . انگار می خواستم به همه ی دنیا اثبات کنم که میتوانم زندگی خودم و دخترم را تامین کنم . و البته چاره ی دیگری هم نداشتم. <br /><br /></div><div align="right">با درآمدی که از کار اضافی میگرفتم ، میتوانستم قرضی را که برای همسرم سابقم گرفتم زودتر پرداخت کنم ، و کمی کمتر به دخترم&nbsp; در مقابل خواسته هایش بگویم که : &quot; مامانی پول نداریم &quot;&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">اما دخترم&nbsp; ، با خشمی که در درونش نسبت به من ، نسبت به پدرش ، و نسبت به وضعیت داشت ، در سن عصیان بلوغ هم بود ، و اینها هنوز ابتدای نگرانی هایم بود ! <br /></div><div align="right">&nbsp;<br />ادامه دارد ...<br /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بی دی اس ام. سادومازوخیسم ، فتیشیسم !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003267.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3267</id>
   
   <published>2012-05-06T08:25:15Z</published>
   <updated>2012-05-06T08:43:58Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[چند روز پیش در استکهلم به جلسه ای در معرفی و بحث در مورد &nbsp;بی دی اس ام ، سادو مازوخیسم و فتیشیسم رفتم.این شیوه ی رابطه انسانی و جنسی همیشه برای من زیر سوال و موجب اشمئاز بوده .BDSM-Bondage-Discipline-Sadism-Masochism&nbsp;http://en.wikipedia.org/wiki/BDSM&nbsp;عمده...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">چند روز پیش در استکهلم به جلسه ای در معرفی و بحث در مورد &nbsp;بی دی اس ام ، سادو مازوخیسم و فتیشیسم رفتم.این شیوه ی رابطه انسانی و جنسی همیشه برای من زیر سوال و موجب اشمئاز بوده .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px"><strong style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px">BDSM-Bondage-Discipline-Sadism-Masochism&nbsp;<br /><br />http://en.wikipedia.org/wiki/BDSM&nbsp;</strong></p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">عمده ی شرکت کنندگان این جلسه اعضای گروه &nbsp;بی دی اس ام ، سادو مازوخیست و فتیشیسم در استکهلم بودند .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">فکر میکنم تنها من و یکی دو نفر دیگر جدای از این گروه بودیم.&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">در این برنامه در باره ی انجمن و کارکردهایش توضیح داده شد .&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">یک نمایش کوتاه پنج دقیقه ای نمایش داده شد ، که البته به نظر من هوشیارانه بود و دو زن بازیگران آن بودند و یکی دومینانت و دیگری سابمیشن بود . و با وجود این نتوانستم صحنه را تحمل کنم و بیرون زدم .&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">زنی حلقه ی فولادی دور گردنش را نشانم داد و گفت که کلیدش در دست شوهرش است و &nbsp;این سمبلی است بر این که او متعلق به آن مرد است و مرد مالک اوست.&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">مرد دیگری در مورد این که بین او و پارتنرش همیشه قرارداد کتبی نوشته می شود که در صورت بر هم خوردن رابطه یکی دیگری را متهم به خشونت نکند صحبت می کرد .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">با زن و مردی مسن ـ بالای شصت سال ـ &nbsp;صحبت کردم که سالهاست به عنوان زن و شوهر با هم زندگی می کنند و رابطه ای عاشقانه دارند و سادو مازوخیست هستند. میگفتند که تا همین ده سال پیش ما از نظر جامعه بیمار محسوب می شدیم ، این درحالی است که روابط ما با توافق کامل هر دوی ماست . مرزهایمان را می شناسیم و رعایت می کنیم و رابطه ای با عشق و احترام با یکدیگر داریم.&nbsp;&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">همه ی این حرفها کله ام را به دوران انداخت ، و حقیقتا برای من یکی زیادی بود و &nbsp;تعریف های آنها از عشق و نیازهایشان با تمام تفکر من در باره ی رابطه ی برابر و عاشقانه و ... متضاد می نمود.&nbsp;&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">اما به یک مسئله باور داشته و دارم ، که این روابط در میان انسانهای بزرگسال و با انتخاب خود ایشان شکل میگیرد و خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که این انسانها هم میتوانند آنگونه که مایلند رابطه داشته باشند و انسانهای دیگر همانند را بجویند و بیابند .</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">این روابط هر چند برای من آزار دهنده به نظر می آیند ، اما نیاز این انسانهاست و نیازی است که به شکل داوطلبانه و با توافق طرفین برطرف می شود.<br />این انسانها ابدا ادعای طبیعی بودن ندارند ، آنها معترفند به این که متفاوت هستند و نیازهای متفاوتی دارند و درجهت تحقق نیازهایشان در یک رابطه ی کاملا خودآگاه و داوطلبانه و انتخابی اقدام میکنند.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">در میان این جمع ، انسانهایی بسیار روشنفکر را ملاقات کردم که بسیار خوب قادر به تحلیل خود و شرایط بودند . وکیل ، جامعه شناس ، روانشناس ، پلیس ، پزشک.</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">و واقعیت این است که فکر میکنم برای رسیدن به این که نیازهایمان چیست و حرکت در جهت تحقق آنها ، به آی کیوی بالایی نیاز است .&nbsp; <br /></p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">&nbsp;<br /></p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">حقوق بشر و رعایت آن یعنی همین که انسانها را در انتخابی که به کسی آزار نمی رساند ، آزاد بگذاری.که انسانها این حق و آزادی را داشته باشند که مرزهای خود را خود شان تعیین کنند. و رعایت کنند. </p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">&nbsp; <br /></p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">با پذیرفتن این مسئله فکر میکنم قدم دیگری در تحول خودم در مسیر به سوی اندیشه ی آزاد ـ اپن مایند ـ برداشتم.&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">و میدانم که این راه دراز است . بسیار دراز ...</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">پس نوشت : با آشنایی بیشتر از این گروه و نیازها و روابطشان ، راستش به این نتیجه رسیدم که بسیاری از روابط ما که خودمان را انسانهایی معمولی و طبیعی میدانیم با کشش ها و تنش های سادو مازوخیستی همراه است ، با این تفاوت که در آن رابطه ناآگاهانه است و با توافق دو طرف و انتخاب دو طرف همراه نیست .&nbsp;</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">تصور کنیم ، مردی که زن خود را کتک می زند و آزار میدهد و هر شب به او تجاوز می کند ، آیا خود را یک مرد غیر طبیعی میداند ؟ یا این که کار خودش را کاملا طبیعی می بیند ؟</p><p style="font-family: 'lucida grande',tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px; margin: 0px; padding: 0px; color: #000000; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px">به این مسئله فکر کنیم.. شاید در پیرامون خود انسانهایی سادومازوخیست سراغ داریم ولی آنها این تعریف را از خود ارائه نمیدهند .&nbsp; <br /></p></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عکسهای جدید </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003265.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3265</id>
   
   <published>2012-05-05T16:16:19Z</published>
   <updated>2012-05-05T16:19:17Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[سایه روشن ، عکسهایی از مراسم جشن بهار در اوپسالا &nbsp;رقص دراویش در استکلهم&nbsp;&nbsp;...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><a href="http://www.maraphoto.info/album.php?catid=22&amp;back=4">سایه روشن ، عکسهایی از مراسم جشن بهار در اوپسالا</a> </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right"><a target="_blank" href="http://www.maraphoto.info/album.php?catid=21&amp;back=2">رقص دراویش در استکلهم</a>&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، توضیح 2</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003263.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3263</id>
   
   <published>2012-05-04T05:25:24Z</published>
   <updated>2012-05-04T05:10:04Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[چند نکته در مورد خاطرات و یک نکته در مورد مسئله ی پولی که به همسر سابقم دادم ضروری است. من معتقدم که انسانها شعور و درک دارند. و می بینند و می شنوند و می فهمند .&nbsp;من در خانواده...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">چند نکته در مورد خاطرات و یک نکته در مورد مسئله ی پولی که به همسر سابقم دادم ضروری است. </div><div align="right">من معتقدم که انسانها شعور و درک دارند. و می بینند و می شنوند و می فهمند .&nbsp;</div><div align="right">من در خانواده ای بزرگ شدم که پدر و مادر متاسفانه همیشه و هر روز باهم دعوا داشتند .&nbsp; و هر وقت یکی از این دو در خانه نبود ـ عمدتا پدر نبود و این شانس نصیب مادر می شد ، ولی پدر هم از شانس های خودش استفاده میکرد ـ از ما بچه ها که سه تا بودیم ، به عنوان قاضی و هیئت منصفه استفاده می شد و دائما در مورد دیگری بدگویی می شد و ما را هم به شهادت می گرفتند . این موجب شد که همان روزها به خودم بگویم که اگر زمانی بچه دار شدم ، این بلا را به سر بچه ام نیاورم. </div><div align="right">دختر من دختر بسیار هشیاری است ، و حتی بسیار بیشتر از آنچه من فکر میکردم دیده و متوجه شده . اما دختر ِ من یک پدر و تنها یک پدر داشت. و حقیقتا مسئله ی ساده ای نیست . <br />من خودم بدون حضور پدر در زندگی ام بزرگ شدم . مایل نبودم اگر دخترم هم چنین سرنوشتی داشت ، مسئول آن من باشم . به همین دلیل تمام سعی ام را کردم ـ و نمیتوانم بگویم که همیشه موفق بوده ام ـ که در مورد همسر سابقم در رابطه با دخترم انصاف را رعایت کنم و از او بدگویی نکنم.&nbsp;</div><div align="right">دخترم خودش می دانست که پدرش بد رفتار می کند ، من دیگر نباید او را یک سایکوپات نمایش می دادم. </div><div align="right">دخترم خودش می دانست که او مشروب می خورد و بسیار زیاد هم میخورد. من دیگر نباید او را در مقابل دخترم یک الکلی نمایش میدادم. </div><div align="right">من تلاش می کردم مثل زنان سنتی رفتار نکنم که تا شوهر از خانه میرود بدگویی را شروع می کنند تا از میان بچه ها یارگیری کنند . . نمیگویم که همیشه موفق بودم . و نمیگویم که این شیوه درست ترین کار است. میگویم که این شیوه ای بود که من انتخاب کردم . </div><div align="right">&nbsp;این توضیحی بود در مورد اینکه چرا همه چیز را به دخترم نگفتم. به یک معنی تلاش کردم تا او را در قضاوت آزادتر بگذارم که خودش وقتی که بزرگتر شد در مورد تصمیم های من قضاوت کند </div><div align="right">اگر من میخواستم به دخترم تمام حقیقت را بگویم ، دخترم حق قضاوت شخصی را از دست می داد. و از آنجایی که خیلی تحت فشار بودم هم شاید عادلانه و منصفانه برخورد نمیکردم و شاید اگر چهار تا&nbsp; چک خوردم ، میگفتم یک ساعت کتک خوردم. ...</div><div align="right">از نظر پرنسیپ های انسانی فرقی نمیکند و یک چک هم زیادی است . از نظر دختر بچه ای که سعی میکند پدرش را هم دوست بدارد اما این اطلاعات زیادی است. اضافی است و چیزی را در او می کشد. <br />شاید این چیز در درون او بعدها کشته شد ، ولی من در این امر تقصیر کمی داشتم. <br /><br /><div align="right">ولی در مورد حضانت &nbsp;و این که برای آخرین بار با او در مک دونالد قرار گذاشتم و گفتم که شماره تلفن را به او خواهم داد . چند مفهوم که انگار حقوقی است &nbsp;تفاوت هایی ایجاد می کند .. من حضانت دخترم را داشتم ، ولی حق دزدیدن دخترم را نداشتم و حق نداشتم که ارتباط او با پدرش را قطع کنم. اگر این کار را نمیکردم ، بچه را می دزدیدم و طبق قانون حضانت او را هم از دست می دادم .&nbsp;</div><div align="right">من حتی حق داشتم دخترم را به شهری دیگر ببرم ، ولی باید امکان دیدن آنها را تامین می کردم. این قوانین این کشور است ، من باید قوانین یک کشور را رعایت کنم . مگر این که دادگاهی تشکیل دهیم و پزشکان متخصص عدم تعادل روانی او را و این که او ممکن است به دخترش آسیب برساند را اثبات کنند تا دادگاه حکم بر عدم ملاقات آنها بدهد.&nbsp;</div><div align="right">در این کشور پدری که زنش را کشته است ، حق دیدار ـ دیدار و نه نگهداری ـ بچه هایش را دارد .</div><div align="right">در مورد دزدیدن دخترم هم ، دخترم یک بچه ی دو ساله نبود . دوازده سال داشت و من توانستم به خوبی او را از خطری که وجود دارد آگاه کنم.&nbsp;</div><div align="right">قرارمان این شده بود که هرگز با او هیچ سفری نکند&nbsp;</div><div align="right">اگر میخواست بچه را بیهوش کند و بدزدد ، این کار را در مقابل مدرسه ی بچه هم می توانست بکند و من نمیتوانستم کاری کنم. بهتر بود که به خاطر سلامت روانی دخترم او را به این حد جری نکنم. من این تصمیم را گرفتم و شما ممکن است این تصمیم را نپسندید ولی این تصمیم من در آن موقعیت و آن زمان بود.&nbsp;</div><div align="right">من مماشات را در رابطه با همسر سابقم تا زمانی که دخترم به سن قانونی رسید ادامه دادم ، به این دلیل که مایل نبودم دخترم خاطره های وحشتناکی از پدرش داشته باشد . من در مورد کارهای او ـ بجز آنکه خودش می دیدـ حرفی با او نزدم ، تا مدتها حداقل ، که دخترم &nbsp;او را روانی و غیر قابل کنترل نبیند.&nbsp;</div><div align="right">واقعیت این است که من به این نتیجه رسیده ام که همسر سابقم بوردرلاین است . اما بوردرلاین در سوئد تمام حقوق نسبت به فرزندش را داراست .</div><div align="right">من نمیتوانستم بچه را بدزدم و 6 سال پنهان از پلیس و از همسر سابقم زندگی کنم. چون اولا این کار را منصفانه نمیدانستم و دوما &nbsp;در صورت دزدیدن بچه ، حضانت او را از دست می دادم.&nbsp;</div><br /></div><div align="right">&nbsp;این دلایل من بود.&nbsp;</div><div align="right">من نمیگویم شما قضاوت نکنید . شما این حق را دارید . خواننده ی این نوشته ها هستید و به هر حال به قضاوت می نشینید. <br />خواستم از شما این است که مسئله را از نظر من ببینید و آن وقتها به نظرم این منطقی ترین کار بوده .</div><div align="right">&nbsp;&nbsp;</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 15</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-05/003262.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3262</id>
   
   <published>2012-05-01T20:51:53Z</published>
   <updated>2012-05-01T22:18:28Z</updated>
   
   <summary> Normal 0 21 false false false SV X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Normal tabell&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;...</summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><!--[if gte mso 9]><xml>  <w:WordDocument>   <w:View>Normal</w:View>   <w:Zoom>0</w:Zoom>   <w:TrackMoves/>   <w:TrackFormatting/>   <w:HyphenationZone>21</w:HyphenationZone>   <w:PunctuationKerning/>   <w:ValidateAgainstSchemas/>   <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>   <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>   <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>   <w:DoNotPromoteQF/>   <w:LidThemeOther>SV</w:LidThemeOther>   <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian>   <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript>   <w:Compatibility>    <w:BreakWrappedTables/>    <w:SnapToGridInCell/>    <w:WrapTextWithPunct/>    <w:UseAsianBreakRules/>    <w:DontGrowAutofit/>    <w:SplitPgBreakAndParaMark/>    <w:DontVertAlignCellWithSp/>    <w:DontBreakConstrainedForcedTables/>    <w:DontVertAlignInTxbx/>    <w:Word11KerningPairs/>    <w:CachedColBalance/>   </w:Compatibility>   <m:mathPr>    <m:mathFont m:val="Cambria Math"/>    <m:brkBin m:val="before"/>    <m:brkBinSub m:val="&#45;-"/>    <m:smallFrac m:val="off"/>    <m:dispDef/>    <m:lMargin m:val="0"/>    <m:rMargin m:val="0"/>    <m:defJc m:val="centerGroup"/>    <m:wrapIndent m:val="1440"/>    <m:intLim m:val="subSup"/>    <m:naryLim m:val="undOvr"/>   </m:mathPr></w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>  <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="true"   DefSemiHidden="true" DefQFormat="false" DefPriority="99"   LatentStyleCount="267">   <w:LsdException Locked="false" Priority="0" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Normal"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="heading 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 7"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 8"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 9"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 7"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 8"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 9"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="35" QFormat="true" Name="caption"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="10" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Title"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="1" Name="Default Paragraph Font"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="11" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtitle"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="22" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Strong"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="20" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Emphasis"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="59" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Table Grid"/>   <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Placeholder Text"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="1" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="No Spacing"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Revision"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="34" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="List Paragraph"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="29" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Quote"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="30" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Quote"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 1"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 2"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 3"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 4"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 5"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 6"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="19" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="21" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="31" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="32" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Reference"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="33" SemiHidden="false"    UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Book Title"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="37" Name="Bibliography"/>   <w:LsdException Locked="false" Priority="39" QFormat="true" Name="TOC Heading"/>  </w:LatentStyles> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]> <style>  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Normal tabell"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-priority:99; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin-top:0cm; 	mso-para-margin-right:0cm; 	mso-para-margin-bottom:10.0pt; 	mso-para-margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-theme-font:minor-fareast; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} </style> <![endif]-->  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">تازه مدرسه ام تمام شده بود . و فارغ التحصیل شده بودم . بی سر و صدا ، حتی در جشن فارغ التحصیلی شرکت نکردم ، چون باید سر کار می رفتم . کاری گرفته بودم که این اتفاقات افتاد. و دیگر نکشیدم به سر کار بروم . &nbsp;به محل کارم خبر دادم که مریض هستم&nbsp; و رفتم دنبال کارهای اداری لازم که بتوانم از این شهر بدر بروم. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">همسر سابقم این خصوصیت را داشت که هر وقت گندی بالا می آورد ، تا مدتی &nbsp;پیدایش نمیشد و سراغ ما نمی آمد . یعنی یه جورایی مرخصی می داد ، شاید هم میخواست حساب کارمان را بکنیم .</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">در برخوردی که در دفتر روانشناس داشتیم ، قبل از این که بلند شود و لوازم اتاق را خورد کند و خودش را به مریضی بزند ، &nbsp;به کنایه گفت : این زن رفته قفل در را عوض کرده ، با این که من کلید را به او داده بودم. <br /> و روانشناس از من پرسیده بود که : تو قفل در را عوض کردی ؟<br /> گفتم : لطفا ازش بپرسید اگر کلید را به من داده بود و کپی از رویش درست نکرده بود ، از کجا میداند قفل در عوض شده ؟ من که به او چیزی نگفتم &nbsp;و میدانم که دخترم هم چیزی به او نگفته . اگر او در زمانی که مطمئن بوده ما خانه نیستیم نیامده و با کلیدی که داشته برای وارد شدن به خانه تلاش نکرده ، از کجا میداند که قفل در عوض شده ؟</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">روانشناس با نگاهی پرسشگر روی به او برگرداند و جوابی دریافت نکرد . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">خشونت خانگی ، یک عمل ناگهانی یک اتفاق نیست . یک پروسه است و &nbsp;هر بار بیش از بار قبل ، شدیدتر و بدتر از اعمال می شود . خشونت خانگی عملکردی سیستماتیک است برای اعمال سلطه و حفظ سلطه و نمایش قدرت کسی که خواهان قدرت در رابطه است. خشونت خانگی تنها یک سیر خواهد پیمود و این سیر سعودی است . هرگز نزول نمیکند . هرگز با یک سیلی و معذرت خواهی بعدش تمام نمی شود . یک سیلی همیشه شروع یک پروسه &nbsp;است . و این پروسه &nbsp;تنها به قصد له کردن استارت زده شده . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">این پروسه در رابطه ی ما &nbsp;مدتی بود که استارت زده شده بود ، و &nbsp;مسیری که طی کرده بود با مسیری که در تئوری های خشونت خوانده بودم هماهنگی داشت. سیری سعودی و هر بار با شدت و حدت بیشتری . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">بعدها&nbsp; که خودم در خانه های زنان به شکل داوطلب شروع به کار کردم ، بارها از زنان که کارشان به بیمارستان کشیده شده بود پرسیدم که مسیر خشونت را درک کنم ، و همیشه از یک چَک یا یک سیلی شروع شده ، و بعد با عذرخواهی . <br /> زنی را می شناختم که میگفت بارها زیر کتک بی هوش شده ، ولی وقتی به هوش آمده دیده که شوهرش برایش گل یا طلا خریده و از او معذرت می خواهد. <br /> این زن ، با باقی ماندن در رابطه &nbsp;متاسفانه چنان بلایی سرش آمد که تمام گلها وطلاها و &nbsp;معذرت خواهی های دنیا نمیتوانست آن را جبران کند .</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">تو ، که این نوشته را می خوانی ، به این مسئله فکر کن که اگر یک سیلی را تحمل کردی ، و فکر کردی خودت در خوردن این سیلی نقش داشتی ، دوباره فکر کنی . <br /> تو ، هرگز در ضربه هایی که پیکرت را در هم میکوبد مقصر نیستی ، اما به یاد داشته باش ، این تنها تو هستی که میتوانی به این ضربه ها پایان بدهی . تو ، و نه هیچ کس دیگر ! تویی که اجازه می دهی این ضربه ها ادامه پیدا کند ، یا این چرخه شکسته شود . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">هیچ کس قادر نیست بدون دریافت اجازه از شما ، احساس کهتری و حقارت را به شما القا کند ! &quot; الینور روزولت &quot;</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">و من در عمل ، و در لحظه لحظه ی زندگیم به این حرف خانم روزولت پی بردم. <br /> پروسه ی&nbsp; خشونت ، روانشناسی خشونت ، پروسه ی پیچیده ای است .&nbsp; و مسلم است که در یک رابطه ی خشونت آمیز یکی ظالم و دیگری مظلوم است . و مسلم است که تقصیر و تمامی تقصیر به گردن طالم است ، به گردن کسی است که خشونت را اعمال می کند . &nbsp;ولی این هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند تا یک رابطه شکل بگیرد. و اگر یکی از این دو خود را از رابطه بیرون بکشد ، چرخه ی اتصال رابطه را می شکند. <br /> من تنها راه نجات خودم و دخترم را بیرون رفتن از این رابطه ی خشونت آمیز دیدم. ترک شهری که دوستان و آشنایان من در آن بودند ، این مسئله را تا حدی تامین می کرد . به خود گفتم که این قدم شاید مسئله را تا حد زیادی حل کند . اگر این هم راه حل نهایی نبود ، و اگر لازم شد ، دخترم را بر میدارم و به گوشه ای از این دنیا می روم که دیگر نتواند پیدایمان کند . من تبعید از ایران &nbsp;به این سرزمین که خاکش سرد بود و بادش سرد بود و مردمش سرد بود را نپذیرفته بودم که کتک بخورم و تحقیر شوم و آزار ببینم. من که روزی قصد ساختن شرایطی بهتر برای کشورم را داشتم ، حداقل &nbsp;تلاشم می باید این باشد که به تحقیر در چهارچوب زندگی خصوصی ام تن ندهم و &nbsp;شرایط زیستی انسانی ای برای خودم و دخترم فراهم کنم . <br /> &nbsp;&nbsp;ولی قدم اول رفتن از این شهر بود . این مدت زندگی مشترک و شانس هایی که به زندگی مشترک دادم و جدا زیستن و طلاق ، به من نشان داد که او آدمی نیست که بتواند بدون آزار دادن همسر سابقش با او در یک شهر زندگی کند. همیشه نگران بدمستی ها و مزاحمت هایش در مقابل خانه بودن . بی خوابی های شبانه ، بدخوابی ها ، &nbsp;نگران اینکه دخترم را بدزد یا فنجان یا لیوان های پرنده ، نگران شب های&nbsp; تنهایی ـ دخترم بعدها برایم تعریف کرد که او هرگز به درخواست دوستانش که پیژاما پارتی داشته باشند و شب را در خانه ی یکی از آنها بماند جواب مثبت نمیداد چون میترسید در نبودنش پدرش به خانه بیاید و بلایی سر من بیاورد. و هرگز هم از آنها دعوت نمیکرد که به خانه ی ما بیایند و پیژاما پارتی شان را در خانه ی ما داشته باشند چون خجالت می کشید از این که یک وقت پدرش سر برسد و ...<br /> من &nbsp;زندگی در ترس و دلهره را نوعی حقارت می دانم &nbsp;و &nbsp;به این نتیجه رسیدم که &nbsp;به خودم و دخترم زندگی بهتری را بدهکار بودم . حق ما در زندگی بیشتر از اینها بود و این حق را کسی در سینی نقره به ما پیشکش نمیکرد. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">با اداره ی سوسیال تماس گرفتم و به ایشان گفتم که چنین وضعیتی دارم و احساس خطر می کنم. آسیستان اداره ی سوسیال با شماره ای که روانشناس به من داده بود تماس گرفت و او اتفاقی را که افتاده بود تایید کردند ، روانشناس گفت که تلاش من در رفتن از یوتبوری را تنها راه چاره و تنها &nbsp;کار صحیح در این شرایط می داند ، &nbsp;گفت که با آنچه از همسر سابقم دیده ، به نظر او هم زندگی ما در یوتبوری برای من و دخترم خطر جانی به همراه دارد . و مامور اداره ی سوسیال بعد از این که این صحبت ها بین او و روانشناس رد و بدل شد به من گفت که هر کمکی از دستشان بر می آید به من میکنند. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">گفتم من اینجا کار دارم . و مدت زیادی هم نیست که کار می کنم ، و باید کارم را ول کنم و &nbsp;در آنجا بیکار خواهم بود. امکان پرداخت مخارج اسباب کشی شهری را هم ندارم. و پس اندازم هم با مسائلی که پیش آمده تمام شده و صفر است. از من اجازه گرفت حساب مالی ام را چک کند ، حساب مالی ام را تا دو ماه قبل از این تاریخ چک کرد و &nbsp;دید که راست می گویم و پولی هم در ماههای اخیر خارج نکرده ام که کلکی به آنها بزنم . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">گفت: خانه را باید خودت پیدا کنی . در استکهلم خانه پیدا کردن مشکل است و ما نمیتوانیم کمکی به تو &nbsp;بکنیم . اما اگر&nbsp; خانه ای پیدا کردی من از طرف سوسیال اینجا اجاره ی یک ماه و خرج یک ماه تو و دخترت را قول میدهم &nbsp;، این مدت هم وقت خواهی داشت تا کار پیدا کنی. نمیخواهم استرس ات را زیاد کنم که اگر در عرض این یک ماه کار پیدا نکردی بی پناه خواهی ماند . با سوسیال محله ای که به آن جا می روی تماس میگیرم و شرایطتت را برایشان تعریف می کنم و اگر نیاز به تمدید کمک داشتی آنها به تو کمک خواهند کرد. &nbsp;&nbsp;تو پیش ما پرونده ی روشنی داری و همیشه &nbsp;فعال بودی و من میدانم که مشکلی با کمک موقت به تو نخواهیم داشت. گفت که مخارج اسباب کشی معمولا کمک سوسیال به همراه ندارد و معمولا اداره کار این مخارج را در صورتی که کار پیدا کرده باشی به عهده می گیرد . اما &nbsp;به دلیل شرایط ویژه ای که برایت پیش آمده ، اسباب کشی ات را هم به عهده می گیریم. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">در آخر به من گفت : من به تو افتخار می کنم . تو زنی هستی که&nbsp; تلاشت در به وجود آوردن یک زندگی بهتر برای خودت و دخترت بوده ، و همیشه روی پای خودت ایستاده ای . میدانم که در این شهر دوستانت را داری ، همدوره های دانشگاهی ات ، تمام ارتباطاتت ، و همه را داری می گذاری و میروی ولی تصمیمت درست است . تو زن بسیار قوی ای هستی. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">با گریه گفتم : از قوی بودن خسته شده ام. ای کاش کسی را داشتم که سر به شانه اش بگذارم و گریه کنم .</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">بلند شد و کنار من نشست و مرا در آغوش گرفت و گفت : تا دلت میخواهد گریه کن. از شانه های من استفاده کن. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">با قول هایی که از سوسیال گرفتم ، به خانه رفتم. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">برادرم &nbsp;چند روز بعد خبر داد که در جستجویش به دنبال خانه در روزنامه های شهر ، &nbsp;خانه ای در مرشتا ( در فاصله ی 45 دقیقه ای از مرکز شهر استکهلم با قطار شهری ) پیدا کرده است و من شماره تلفن شخصی را که آگهی زده بود گرفتم و به او زنگ زدم. گفت که فلان روز میتوانید بروید خانه را ببینید ، و گفتم که برای من امکان رفت و برگشت از یوتبوری به استکهلم وجود ندارد . و خانه را ندید می گیرم. <br /> صاحب خانه گفت : این که نمی شود .<br /> گفتم : تو پولت را می خواهی دیگر ، و من خانه می خواهم. <br /> گفت : باشد . قرارداد را برایت پست میکنم. <br /> گفتم : نه ، به شماره ی محل کارم فکس کن. اینطور سریعتر پیش می رود . <br /> او قرارداد را فکس کرد و من برایش امضا کردم و فکس کرده م و کپی اش را هم به سوسیال فکس کردم. <br /> مامور سوسیال گفت که با یک شرکت حمل و نقل تماس بگیر و بگو صورت حساب را برای من بفرستند. و این کار را کردم. <br /> مانده بود خانه ای که در اینجا داشتم. صاحب خانه بامبول در آورد که باید سه ماه اجاره ی خانه را بدهی . گفتم که این خانه را اگر همین امروز خانه را آگهی کنید ، برای فردا مشتری خواهید داشت. گفت که میدانیم ولی نمیکنیم. <br /> گفتم بسیار خوب. من پولی ندارم به شما بدهم. و شما هم پولتان را مخواهید. اگر مایلید من میتوانم خانه را دست دوم اجاره بدهم .</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">وقتی این آلترناتیو را به ایشان پیشنهاد کردم ، گفتند که خودشان ترتیبش را میدهند . <br /> کمتر از سه هفته &nbsp;وقت داشتیم. راضی کردن دخترک یکی از دردناک ترین مشکلات این مرحله بود . <br /> دخترکم ، 12 ساله بود و از سن چهارسالگی که از ایران خارج شده بود تا به حال 6 خانه&nbsp; عوض کرده بود ، و این اواخر ، این خانه ی کوچک را و محله را دوست داشت. مدرسه اش را دوست داشت و دوستان هم مدرسه ای اش را دوست داشت ـ با یکی از آنها &nbsp;هنوز ارتباط دارد ـ &nbsp;برای یک دختر بچه ی 12 ساله ، کندن از محلی که دوست دارد و دوستانی که دوستشان دارد به معنی تمام شدن روزهای خوب است . در این میانه پدرش را هم که یکی از نگرانی های عمده ی او شده بود از دست می داد . می فهمیدم که زندگی او را سخت تر می کنم . میفهمیدم که نباید توقع داشته باشم مرا بفهمد و دوستم بدارد . ولی کاری بود که باید می کردم ، و به این امیدوار بودم که بعدها دلیل کار امروز من را بفهمد و بابت این فشاری که به او تحمیل کرده ام مرا ببخشد . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">&nbsp;خانه را طوری جمع و جور و اسباب را طوری بسته بندی کردیم که اگر پدرش سرزده به خانه می آمد ، چیزی از ماجرا نفهمد . تقریبا تمام کار را برای دو سه روز آخر گذاشتم . در این میان یک بار پدرش زنگ زده بود و با او حرف زده بود&nbsp; و یک بار هم بیرون رفته بود و پدرش را دیده بود . من به سرعت خانه را جمع و جور کردم. قسمتی از وسایل را به دیگران بخشیدم و یا رد &nbsp;کردم و قسمتی را به جعبه زدم و بلاخره آماده ی رفتن شدیم. &nbsp;با شرکت حمل و نقل قرار گذاشته بودم و گفتند که جمعه ساعت 10 صبح&nbsp; روز 30 دسامبرـ 1994ـ&nbsp; برای بردن وسایلم می آیند. فکر کردم که یک ساعت هم بردن وسایل طول بکشد ، و بعد هم خانه را تمیز می کنم و تحویل میدهم . برای ساعت چهار بعد از ظهر برای خودم و دخترم بلیط قطار خریدم . و به شوهر سابقم زنگ زدم و با او ساعت 2 بعد از ظهر در مک دونالدی در نزدیکی ایستگاه قطار قرار گذاشتم. به او گفتم باید صحبت کنیم. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">کارگرهای شرکت حمل و نقل که آمدند ، و اسباب را بردند ، به ایشان قرار با صاحب خانه را گفتم که کلید نزد یکی از همسایگان است و کلید را بگیرند و اسباب را در خانه بگذارند و بعد هم کلید را زیر پادری بگذارند تا ما که شب رسیدیم ، بتوانیم به خانه مان برویم. بعد از رفتن کارگر ها با کمک دخترم به سرعت خانه را تمیز کردیم و دوش گرفتیم ، و لباسهای تمیزی را که گذاشته بودم پوشیدیم و لباسهای &nbsp;کثیف و حوله های استفاده شده را در آشغال انداختیم . &nbsp;تا ساعت یک&nbsp; که از طرف شرکت برای تحویل کلید آمدند . خانه را بازرسی کردند و تمیزی خانه را قابل قبول اعلام کردند و کلید را تحویل دادیم و &nbsp;به سمت محل قرار با همسر سابقم رفتیم. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">او هنوز نیامده بود . برای دخترک غذا گرفته بودم و خودم از اضطراب نمیتوانستم چیزی بخورم و فقط یک نوشابه خریده بودم. <br /> دخترم هم غذایش را دست مالی می کرد و نمیخوردد. او هم اشتهایی برای خوردن نداشت . <br /> دیر آمد و نشست و گفت : چی میخواستی بگی ؟<br /> گفتم : من و دخترم میرویم استکهلم !<br /> گفت : به سلامت !<br /> گفتم : برای همیشه !<br /> خندید و گفت : آها . یعنی چی ؟<br /> گفتم : برای همیشه ! ما اینجا نمی مانیم. من نمیمانم تا دفعه ی بعد آن صندلی به سر من شکسته شود.من نمیمانم تا تو نه زندگی برای خودت بگذاری و نه برای ما . تو این حق را داری که زندگی خودت را خراب کنی ، یا بسازی . یا به آتش بکشی ، ولی این حق را راجع به زندگی ما نداری . تا الان هم زیادی به تو میدان دادم و زیادی دلم برایت سوخته است. و تو نفهمیدی که من از روی انسانیت کوتاه می آیم و این را بر اساس ترس من گذاشتی ـ خداییش بی ربط هم نبود ، بسیار از او می ترسیدم ولی آن لحظه نگفتم ـ حالا ما میرویم . این زندگی حق ما نیست. من نمیتوانم با دخترم دائما در ترس زندگی کنم . &nbsp;و زندگی در یوتبوری یعنی ترس دائم برای من و دخترم. ما میرویم . <br /> <br /> ماتش برد . دخترکم از ماجرای مطب روانشناس هیچ خبر نداشت . و فقط فکر میکرد مادرش دیوانه شده که اینطور آتش به زندگی زده و دارد می رود. به او هیچ نگفته بودم . و فقط همان ها را که میدانست گفته بودم که اینطوری نمیتوانیم زندگی کنیم که البته دلایل کافی برای او نبود. نمیخواستم از پدرش چهره ی یک سایکوپات&nbsp; ( بیمار روانی ) برای او بسازم و به همین دلیل به او چیزی نگفتم . ولی این که این مسئله از من چه چهره ای در ذهن 12 ساله ی او می سازد ، را نمیدانستم. &nbsp;او &nbsp;فقط میدانست که داریم می رویم. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">دخترم به پدرش نگاه کرد و قیافه ی درمانده اش را دید . پدرش گفت : آخه چرا ؟ مگه چی شده ؟ مگه من چی کار کردم ؟<br /> سکوت کردم. نگاهش کردم. واقعا از او متنفر شده بودم . برای همه ی دردهایی که به جان و روحم وارد کرده و امروز مثل یک انسان عقب افتاده نشسته و میپرسد مگر من چه کرده ام . <br /> نگاهش کردم . <br /> &nbsp;<br /> دخترم دست پدرش را نوازش کرد و گفت : من میام بهت سر می زنم. من با قطار می آیم و بهت سر می زنم. غصه نخور . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">گفت : من شکایت می کنم ! تو همچین حقی نداری . <br /> گفتم : بکن . یا باز داری خالی می بندی و میدانی که این حق را دارم ، یا &nbsp;نمیدانی و در این صورت باز خواهی دید که این حق را دارم. ولی من حاضرم مخارج رفت و برگشت دخترکم را به اینجا تامین کنم. تا تماس تو با او قطع نشود. وقتی رفتیم آنجا هم شماره تلفن خانه ی جدید را به تو میدهم. هر وقت خواستی در مواقعی که او بیدار است ، &nbsp;میتوانی زنگ بزنی و با دخترت صحبت کنی ولی نمیتوانی بیایی دم خانه و مست کنی&nbsp; و شیشه بشکنی و کارهای دیگر بکنی که میدانم و میدانی ...</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">گفت : نه ، تو این حق را نداری . من نمیگذارم. <br /> به دخترم گفتم : پاشو مامانی ، قطار را از دست میدهیم. <br /> دخترم مکث کرد. دستش را گرفتم و گفتم : بریم مامانی . <br /> چشمانش پر از اشک بود و گفت : اما بابا ...<br /> گفتم : ماه دیگه تعطیلات زمستانی است. برایت همین فردا که رسیدیم &nbsp;بلیط می خرم که بیایی پیش بابا. حالا بریم . قطار را از دست میدهیم. <br /> سگ را بیرون مک دونالد بسته بودیم و رفتم و سگ را باز کردم و آماده ی رفتن شدیم. دست دخترم را گرفتم . <br /> <br /> </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">در حالی که سعی میکردم او را کشان کشان نبرم و &nbsp;به او فشاری نیاورم ، دستش را ول نمیکردم و راه میرفتم. هر لحظه برمیگشت و به پدرش&nbsp; را که در روی همان صندلی مچاله شده بود نگاه می کرد و به من نگاه می کرد و به او نگاه می کرد و ...<br /> سوار قطار شدیم .. و صندلی هایمان را پیدا کردیم. و قطار راه افتاد. <br /> دخترم از پنجره ی قطار به بیرون و عقب نگاه میکرد و دنبال پدرش می گشت . من هم همینطور . <br /> هنوز می ترسیدم که پدرش بیاید و کاری کند ، بزند ، بشکند ، یا حتی بدتر از آن . اما &nbsp;پدرش آنجا نبود. احتمال میدادم که همان جا روی همان صندلی در مک دونالد باقی مانده است. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">قطار راه افتاد ، و به تدریج سرعتش زیادتر شد . و کم کم نگرانی ام برطرف شد. نه. این قطار را هیچ چیز نمیتوانست نگه دارد. </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">ما راه افتاده بودیم که زندگی تازه ای را شروع کنیم. زندگی ای با هم . خودمان دو تایی . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">بعد از پنج ساعت به استکهلم رسیدیم و برادرم دنبالمان آمد و قطار شهری گرفتیم و به خانه ی جدیدمان رفتیم. شب بود . و خانه برق نداشت . اما گرم بود یادم نبود که قرارداد برق را برای خانه بنویسم .برادرم گفت که امشب را به خانه ی او برویم ولی من اصرار داشتم در خانه ی خودمان بمانیم. برادرم گفت که شب تعطیل است و باید زودتر بجنبد تا به قطار برسد و رفت . ازجعبه ها &nbsp;که در وسط راهرو روی هم گذاشته بودند ـ مبل و تخت ها و وسایل این قبیل را هر کدام در اتاقها قرار داده بودند ، &nbsp;شمع و کبریت پیدا کردیم و شمعی روشن کردیم . رفتم سر خیابان و پیتزا خریدم و آوردم خانه و با دخترک غذا خوردیم . سگمان هم داشت از این اتاق به آن اتاق می دوید و خانه را بررسی می کرد . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">بعد از غذا ، گشتم و ملافه ها را پیدا کردم و جای خواب دخترم را درست کردم . و یک باره صدای آتش بازی شروع شد. <br /> به بالکن رفتیم ، اصلا یادمان نبود که امشب شب سال نو بود و سال 1995 میلادی شروع شده بود . </span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">و ما سال نو را ، با امید یک زندگی بهتر ، در خانه ی جدیدمان ، بدون برق ، بدون &nbsp;کار ، بدون پول ، با بدترین پیتزای دنیا &nbsp;شروع کردیم .<br /> &nbsp;آتش بازی تمام شد و شمع ما هم خاموش شد ، &nbsp;به دخترک گفتم : تا اینجایش که بد نبود ... ها ؟<br /> گفت : نه ، بد نبود . <br /> و هر دو خندیدیم. خنده ، چیزی که مدتی بود از یاد برده بودیم .</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">با هم شمعی دیگر پیدا کردیم و روشن کردیم . شمعی برای ما دو نفر !</span></p>  <p align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;">ادامه دارد ...</span></p>  </div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، توضیح</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003261.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3261</id>
   
   <published>2012-04-30T22:48:44Z</published>
   <updated>2012-04-30T23:04:46Z</updated>
   
   <summary>چند نکته را لازم به توضیح می بینم .ـ به نظر من ، حرف الینور روزولت بسیار درست است که میگوید کسی بدون دریافت اجازه از خودت تو را تحقیر نمیکند.من امروز معتقدم که باقی ماندن در رابطه ای که...</summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">چند نکته را لازم به توضیح می بینم .</div><div align="right">ـ به نظر من ، حرف الینور روزولت بسیار درست است که میگوید کسی بدون دریافت اجازه از خودت تو را تحقیر نمیکند.</div><div align="right">من امروز معتقدم که باقی ماندن در رابطه ای که ناسالم است ، تنها انسانهایی ناسالم و بیمار بر جای می گذارد .</div><div align="right">بحث من در اینجا نه فریاد مظلومیت من است ، و نه مایلم نقش قربانی را داشته باشم. حرف اصلی من نمایش اشتباهات خودم و باقی ماندن در رابطه ای بود که نادرست بود و موجب ازدیاد خشونت در رابطه شد.&nbsp;</div><div align="right">من امروز معتقدم که یک سیلی ، به تنهایی نمی آید ، خشونت پله پله زیادتر و زیادتر می شود . تا جایی که نه تنها امنیت روانی بلکه امنیت فیزیکی انسانها را مورد تهدید قرار میدهد</div><div align="right">من در این نوشته ها نه قصد دارم خود را قهرمان ، نه صبور ، و نه قربانی نشان دهم . فقط&nbsp; مایلم اشتباهات مرا به چشم ببینید . <br /></div><div align="right">من در این نوشته ها خودم و عملکرد خودم را مورد قضاوت شما قرار می دهم تنها به یک دلیل ، که بگویم :</div><div align="right"><strong>تو مثل من نکن ، تو مثل من نباش</strong> !</div><div align="right">&nbsp;</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 14</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003260.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3260</id>
   
   <published>2012-04-29T18:07:45Z</published>
   <updated>2012-04-29T20:35:02Z</updated>
   
   <summary>قبل از شرح دادگاه به این مسئله اشاره ای داشته باشم که در این میانه پدرم هم به سوئد آمد . رابطه ی من و پدرم هیچ وقت صمیمی نبود. بعد از ازدواجم پدرم به کلی رابطه اش را با...</summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">قبل از شرح دادگاه به این مسئله اشاره ای داشته باشم که در این میانه پدرم هم به سوئد آمد . رابطه ی من و پدرم هیچ وقت صمیمی نبود. بعد از ازدواجم پدرم به کلی رابطه اش را با من قطع کرد. وقتی دخترم به دنیا آمد برای دیدن نوه اش یک ساعتی نزد ما آمد و بعد هم دیگر او را ندیدم. وقتی به سوئد آمدم اما برایم نامه می نوشت ، و سفارش می کرد که چنین و چنان کن . و من میدیدم که نفسش بد جوری از جای گرم در می آید . برایم کتاب هم می فرستاد. یک بار هم کتاب چگونگی کشت زعفران را برایم فرستاد .</div><div align="right">ادر ماجرای طلاق ما باز هم پدرم پشت من نبود. یعنی دقیقا همان جا که همیشه ایستاده بود . هر جایی بجز پشتیبانی از دخترش . </div><div align="right">به من گفت : مگر خرجی نمیدهد یا چیست که میخواهی طلاق بگیری ؟<br />گفتم : خرج خودم را من خودم میدهم. یعنی چی که صحبت از خرجی می کنید ؟ آخر شما تحصیلات عالیه دارید . این چه طرز برخورد با این مسئله است ؟<br />گفت : وقتی آمده بود ایران با او صحبت کردم. مرد بدی نیست . <br />گفتم : جدی ؟ خوب است ؟<br />گفت : من اینطور فکر میکنم. <br />گفتم : پس&nbsp; لطفا شما&nbsp; با او زندگی کنید چون من نمیتوانم . در ضمن یادآوری کنم که شما&nbsp; پدر من هستید&nbsp; . نه پدر او. او خودش پدر دارد که پشت او ایستاده باشد.شما باید پشت من بایستید&nbsp; . چرا هرگز شما&nbsp; را پشت خودم نداشته ام ؟<br />پدرم خواست میانجی باشد ، ولی گفتم که دخالت نکند . گفتم که&nbsp; حالا که طرف می گیرد ، بهتر می دانم که اصلا دخالت نکند .&nbsp; <br />شروع کرد به برخ کشیدن گذشته . گفتم : درست می گویی . من اشتباه کردم. ولی چیزی که از شما نخواستم . خواستم ؟ تاوان اشتباهم را خودم میدهم. شما هم که خیرتان به من نرسیده . شر نرسانید. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">مادرم را هم تلفنی از طلاقم باخبر کرده بودم و مادر با سردی گفته بود : حالا می فهمی که چه به روز من آوردی . تو زندگی من را خراب کردی، در طلاق من مقصر تو بودی . حالا هم خودت طلاق گرفتی . امیدوارم دخترت هم همان را به سرت بیاورد که به سر من آوردی .&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">همانطور که متوجه هستید ، خانواده ی ما در مسابقه ی مهربان ترین خانواده ی دنیا شانسی برای برنده شدن نخواهد داشت :)))</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">قبل از شروع دادگاه با وکیلم قرار داشتم . و ماجراهای این مدت را ، ماجرای پول و دوربین و لباسهای زیر و همه چیز را برایش تعریف کردم.<br /> </div><div align="right">در شروع دادگاه من کنار وکیلم نشسته بودم و او در آن سو. قاضی در پشت میزی در وسط نشسته بود. و گفت که مهشید تقاضای طلاق کرده و شش ماه فکر مجدد هم در حال اتمام است و چون ایشان تصمیمش بر طلاق است من با تقاضای طلاق موافقت می کنم.&nbsp; و اضافه کرد : حرفی نیست ؟</div><div align="right">همسرم گفت : من موافق طلاق نیستم.</div><div align="right">قاضی گفت : میتوانید امضا نکنید ولی طلاق به هر حال انجام میشود ، <br />او گفت : یعنی بدون رضایت من ؟</div><div align="right">قاضی گفت : برای یک زندگی مشترک نیاز به رضایت دو طرف است . ولی برای جدایی رضایت یک نفر کافی است ، چون اگر یک نفر از دو نفر حاضر به ادامه ی زندگی مشترک نباشد ، لزومات یک زندگی مشترک که رضایت دو طرف است برآورده نمی شود . پس طلاق الزامی است.&nbsp; وسایل مشترک باید تقسیم شوند .</div><div align="right">همسرم گفت : من چیزی نمیخواهم.&nbsp;</div><div align="right">گفتم : ایشان هم اتوموبیل را که تنها دارایی قابل فروش ما بود&nbsp; گرفته است ، و هم نزدیک به چهل هزار کرون گرفته است . به قاشق و چنگال&nbsp; و کاسه بشقاب هم که در خانه باقی مانده است نیازی ندارد .</div><div align="right">قاضی گفت : ماشین را می شود تقسیم کرد . <br />گفتم : چند ماه پیش به نامش کردم . <br />گفت : به هر حال می شود تقسیم کرد چون شما ازدواج کرده اید و هر چه دارید مشترک است. </div><div align="right">گفتم : ماشین مال خودش ، پول هم به جهنم . اما او اولا کلید خانه را پس نمیدهد و دائما به خانه ی من می آید و لباس های زیر من را پاره کرده&nbsp; و وسایل خانه را بر میدارد و از تلفن خانه ی من برای تلفن راه دور استفاده می کند ولی مهمتر از همه ی اینها این است که&nbsp; دارد برای دخترم پاسپورت ایرانی می گیرد. بدون این که به من بگوید. <br />قاضی گفت : از این بابت مطمئنی ؟</div><div align="right">وکیلم عکس دخترم را با روسری در مقابل قاضی گذاشت و گفت : اگر این مسئله نبود ، هیچ دلیلی برای گرفتن عکس پاسپورتی با روسری از یک دختر بچه وجود ندارد.</div><div align="right">قاضی رو به همسرم کرد و گفت : شما دارید برای دختر مشترکتان بدون اطلاع مادرش پاسپورت ایرانی می گیرید ؟</div><div align="right">ـ No Comments !</div><div align="right">قاضی گفت : آها ! فیلم های آمریکایی زیاد نگاه می کنی ؟</div><div align="right">و چکش را روی میز کوبید : به خاطر احساس ناامنی مادر ... از ربوده شدن بچه ، من حضانت را تماما و فقط به مهشید ، مادر بچه تحویل میدهم و پدر بچه هیچ حقی در ادعای حضانت بچه ندارد. <br />و رو کرد به او و گفت : کلید خانه ی او&nbsp; را بگذار روی میز.<br />ـ همراهم نیست !</div><div align="right">گفتم :&nbsp; من میدانم که همراهش هست ، همه ی کلید ها در یک دسته کلید است . این عادت اوست .</div><div align="right">گفت : همراهم نیست ! میبرم خانه اش . در مورد حضانت اما . <br />قاضی گفت : در مورد آن صحبتی نمیکنیم. این تصمیم دادگاه است و اگر بخواهی میتوانی شکایت نامه ای تهیه کنی. ولی با توجه به کارهایی که کرده ای ، شانس زیادی برای پس گرفتن حضانت نداری ، اما تصمیم با خودت است.&nbsp;</div><div align="right">او از روی صندلی اش بلند شد و به سمت در رفت .</div><div align="right">قاضی گفت : جلسه هنوز تمام نشده و هنوز کسی مرخص نشده .&nbsp;</div><div align="right">همسر سابقم گفت : من در این جا نمی مانم. و در را به هم زد و رفت.&nbsp;</div><div align="right">قاضی رو به من کرد و گفت : کلید خانه ی تو چرا دست اوست ؟</div><div align="right">گفتم : ترس ! حماقت ! میترسیدم که کار های بدتری بکند .&nbsp;</div><div align="right">گفت : کلید را عوض کن دختر جان . در پرونده ات دیده ام که دانشجو هستی ، اگر پول نداری من از جیب خودم به تو برای عوض کردن کلید کمک می کنم. یک ورقه هم برای تعویض قفل می نویسم که دیگر مشکلی با صاحب خانه ات نداشته باشی .</div><div align="right">گفتم : پول را نمیگیرم جناب قاضی ، من میتوانم خودم را تامین کنم ولی&nbsp; ورقه را با کمال میل قبول می کنم.</div><div align="right">گفت : میدانی که چه خطری انتظارت را می کشد ؟ اگر نصفه شب بیاید و تو را بزند&nbsp; و بچه را ببرد چه میکنی ؟ میدانی من چند پرونده ی مشابه این با ضرب و شتم شدید دارم ؟</div><div align="right">گفتم : میدانم. شرمنده ام. </div><div align="right">گفت : نگفتم که شرمنده باشی دختر جان . گفتم که مواظب خودت و بچه ات باشی. من حضانت دخترت را به تو دادم ولی میدانی که اگر بچه را به ایران ببرد کاری نمیتوانیم بکنیم . تو و دخترت سیتیزن هستید ؟</div><div align="right">گفتم : نه ، اقدام نکرده ایم. اما او اقدام کرده بود و سیتیزن است. </div><div align="right">گفت : عجب ... ورقه ها را بالا پایین کرد و گفت : اما شما زودتر آمده اید .&nbsp;</div><div align="right">گفتم : بله . ولی به فکر نبودم .</div><div align="right">به وکیلم گفت : با اداره ی مهاجرت تماس بگیر و مسئله ی سیتیزن شیپ او و دخترش را دو فوریتی اعلام کن. حکمش را هم الان به تو میدهم.&nbsp; وکیلم سرش را تکان داد. </div><div align="right">قاضی رو به من کرد و گفت : باز هم اگر سیتیزن هم بشوید ، در صورتی که بچه را بدزدد و به ایران ببرد&nbsp; کار زیادی نمیتوانیم بکنیم. اما دخترت بزرگ است . با او صحبت کن و بگو که خودش حواسش باشد.</div><div align="right">گفتم : چشم !</div><div align="right">گفت : طلاقت فقط جنبه های بوروکراتیک اداری اش مانده وگرنه تو از همین الان طلاقت رسمی است. ورقه ی حضانت را می فرستیم خانه ات . و همین الان ورقه ی عوض کردن قفل را بمان و از منشی من بگیر و برو قفل را عوض کن . من مطمئن هستم که کلید را به تو خواهد داد ولی اطمینان نکن. صرفه جویی هم نکن. قفل را عوض کن.&nbsp; مواظب خودتان هم باشید. من این مرد را آدم سالمی نمیدانم. مردان بسیار آرامتر از این یکی ، کارهای بسیار بدتر کرده اند. این که همین الان هم مرز را رد کرده است. </div><div align="right">خداحافظی کرد و رفت . </div><div align="right">من و وکیلم ماندیم و برگه ی اجازه ی تعویض قفل را گرفتیم. وکیلم گفت بقیه ی اوراق را به تدریج برایت می فرستم . و در مورد سیتیزن بودنت هم اقدام می کنم. </div><div align="right">دادگاه جایی خارج از شاپ سنتر یوتبوری ـ نورد استان ـ بود ، و بعد از تمام شدن دادگاه و گرفتن کاغذی که حاضر شد ، برای سوار شدن به تراموا از نورداستان رد شدم. در فکر بودم که با این حضانت یک جانبه چه برخوردی می کند و چه کنم&nbsp; و آیا این مسئله او را جری تر نکند که بچه را بردارد و ببرد و ... و صدایش را شنیدم که&nbsp; وسط مرکز خرید با فریاد اسمم را صدا زد. برگشتم و از ترس خشکم زد. </div><div align="right">جلو آمد و کلید را در دستم گذاشت : بفرما ، اینهم کلیدهایت . </div><div align="right">هیچ نگفتم .</div><div align="right">بچه ام را هم که از من گرفتی !</div><div align="right">فکری در جا به نظرم رسید !</div><div align="right">ـ نه ، وقتی تو رفتی من با قاضی صحبت کردم و گفتم من هرگز تقاضای حضانت به تنهایی نکرده ام. گفتم که نیازی به آن ندارم و حکم را تغییر داد . </div><div align="right">گفت : جدی ؟ ورقه اش می آید ؟</div><div align="right">گفتم : نه ، چون چیزی نوشته نشد . فقط به او گفتم که این قسمت را حذف کند . حضانت دخترمان با هر دوی ماست و هر وقت هم خواستی می توانی او را ببینی. من هیچ وقت نخواستم رابطه ی شما را قطع کنم. ولی این کار که کردی خیلی بد است. الان هم که فصل مدرسه است و دخترک نمیتواند به ایران برود. تو میخواهی من را اذیت کنی ، از دخترمان استفاده نکن. همینطوری هم به اندازه کافی اذیت می شوم. باور کن. </div><div align="right">این را گفتم و با کلید هایم از شاپ سنتر بیرون آمدم. از بانکومات پول گرفتم و سوار تراموا شدم و به خانه رفتم. وقتی به خانه رسیدم به کلید ساز زنگ زدم و گفتم که بیایید و قفل را عوض کنید . گفتند که اجازه ی صاحب خانه لازم است. گفتم که اجازه ی قاضی دارم . گفت نیم ساعت دیگر می آییم. <br />آمدند و قفل را عوض کردند . و سه کلید به من دادند. منتظر شدم تا دخترم از مدرسه آمد و از او خواستم کلید را به من بدهد ، و کلید جدید را به او دادم. گفتم که کلید را عوض کردم . دلیلش را میدانست . لازم نبود دلیلش را بگویم.</div><div align="right">شام درست کردم و نشستیم به شام خوردن و به او گفتم که امروز دادگاه داشتیم و طلاق من رسمی شده . <br />گفت : یعنی دیگه زن ِ بابا نیستی ؟<br />گفتم : نه !<br />گفت : پس من چی ؟<br />گفتم : تو همیشه دختر ِ بابا می مونی . من از بابا جدا شدم ، تو جدا نشدی . <br />و گفتم : فقط یه خواهشی از تو دارم ، بابا الان عصبانی است و ممکن است بخواهد یه درسی به من بده ، و بخواهد تو را ببرد ایران . نمیخواهم بترسی ، ولی اگر تو را ببرد ایران من هیچ غلطی نمیتوانم بکنم. پس کمی حواس خودت باید جمع باشد . بزاریم یه مدت بگذره ، بعد بابا آروم میشه ، اونوقت اگر دلت خواست حتما میتونی بری ایران.</div><div align="right">دخترم&nbsp; هیچ نگفت ، بعد از شام به اتاقش رفت ، و بیرون نیامد .</div><div align="right">اینجا دیگر در اتاقش را نمیتوانست قفل کند ـ خانه قدیمی بود و درها کلید نداشت ـ رفتم پشت اتاقش و در زدم . صدایش را شنیدم که گفت : برو ، میخواهم تنها باشم. <br /></div><div align="right">میدانستم از دست من عصبانی است ، چه باید می کردم ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">تا چند روزی خبری از او نبود ولی باز هم پیدایش شد . شب دیروقت زنگ زد ، مست بود ، راهش دادم به خانه و برایش چای ریختم . <br />گفت : من اینطوری نمیتوانم زندگی کنم ، من خودم را می کشم. تو هنوز می توانی پشیمان بشوی و طلاق را پس بگیری . برو و طلاق را پس بگیر و بشین سر خونه و زندگی ات . و بزار این بچه پدر بالای سرش باشد.&nbsp; </div><div align="right">دیگر طاقتم سر آمده بود . گفتم : نمیدانم بابا ، اگر اینطوری راحت تری خوب هر کار که دلت می خواهد بکن. من نمیتوانم با تهدید این که تو نمیتوانی زندگی کنی و میخواهی خودت را بکشی با تو زندگی کنم و با تو بخوابم. من حالم بد می شود اصلا به تو فکر میکنم . راحتم بگذار </div><div align="right">گفت : ها ؟ یک نفر دیگر را پیدا کرده ای ؟ مگه نه ؟ همه اش همین است ؟</div><div align="right">گفتم : آخه من ِ بدبخت مگه وقت برایم می ماند که بگردم کسی را پیدا کنم. من دارم زور می زنم خودم را پیدا کنم . میخواهی خودت را بکشی ، بکش . نمیخواهی زنده بمان . من دیگر مسئول تو نیستم. </div><div align="right">گفت : اِ ؟ خودم را بکشم که از دستم راحت بشی ؟ نخیر ، چرا خودم را بکشم ؟ تو رامی کشم که موجب تمام این بدبختی ها هستی .<br />سعی کردم با شوخی از سر بازش کنم . <br /> </div><div align="right">گفتم : ببین ، یه پیشنهاد کردی ، قبول کردم . این یکی پیشنهادت را اصلا خوشم نیامد . <br />فنجان چای را قبلا از جلویش برداشته بودم . لیوان را پرتاب کرد و به دیوار خورد و شکست . از صدای شکستن لیوان دخترم بیدار شد و داد زد که چی شده ؟ و&nbsp; من به اتاقش دویدم ، او که تا به حال از مستی سر پا بند نبود به سرعت از خانه خارج شد. <br />مانده بودم که آیا واقعا مست است یا خودش را به مستی می زند که هر غلطی کرد ، بعد بگذارد به حساب مستی اش. <br />فردا به او زنگ زدم و گفتم : اگر دفعه ی دیگر به اینجا بیایی ، پلیس خبر می کنم. من همسر تو نیستم و ساعت ده شب هم برای دیدن دخترت نمیایی. خودت را جمع کن و مزاحم ما نباش. </div><br />&nbsp;<div align="right">هفته ی بعد&nbsp; ، آخرین امتحان مدرسه را داشتم . و سر آزمایشگاهش کار گره خورد و طول کشید&nbsp; . تنها تلفن عمومی مدرسه خراب بود و دیدم که بهتر است مستقیم بروم خانه تا بدنبال تلفن عمومی بگردم و به خانه زنگ بزنم. سر راه کمی شیر و نان و چیزهای لازم را هم از مغازه ی سر خیابان خریدم و&nbsp; حدود یک ساعت و نیم دیرتر از معمول به خانه رسیدم و دیدم دخترم نشسته است و دارد گریه می کند.</div><div align="right">همه چیز را پرت کردم زمین و رفتم بغلش کردم و گفتم : چی شده دخترم ؟ چرا گریه می کنی ؟</div><div align="right">گفت : تو دیر کردی ، زنگ هم نزدی ، تو همیشه زنگ میزدی ، من فکر کردم تو مُردی، فکر کردم که تو هم دیگه نمیایی خونه و من تنهای تنها هستم . اونوقت من چی کار کنم ؟ </div><div align="right">اشکم در آمد و&nbsp; بغلش کردم و گفتم : مامانی قول میدهم که تا وقتی که تو بزرگ شدی و خودت خونه داشته باشی نمیرم. قول میدهم. <br />ببخش که دیر کردم و زنگ هم نزدم ، تلفن عمومی مدرسه خراب بود .</div><div align="right">گفت : باید می اومدی بیرون و زنگ میزدی . </div><div align="right">گفتم : تو راست می گی . من اشتباه کردم. ببخش . دیگه تکرار نمیکنم. پاشو با هم اسپاگتی درست کنیم حالا&nbsp; .<br />گفت : نه اونجوری که مثل پلو درست می کنی ها ، سوئدی . با سس گوشت. <br />گفتم : چشم قربان ، سوئدی ، با سس گوشت ، همونطور که دوست داری . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">فردایش ، مدرسه نداشتم . وقتی دخترم به مدرسه رفت نشستم به فکر کردن . چه کار باید بکنم ؟ چطور یک&nbsp; دختر بچه&nbsp; اینقدر احساس تنهایی و عدم امنیت می کند که با یک ساعت و نیم دیر کردن به فکر مردن من می افتد ؟&nbsp; بسیار نگران سلامت او بودم. <br />با بخش روانشناسی کودکان تماس گرفتم و برای دخترم وقت گرفتم . و چند روز بعد همراه خودش پیش روانشناس کودک رفتیم. من بیرون نشستم و دخترم با روانشناس صحبت کرد. بعد او من را خواست و گفت باید با پدرش بیایید اینجا و صحبت کنیم . </div><div align="right">گفتم : پدرش هرگز قبول نمیکند. بارها از او خواسته بودم به نزد مشاور یا روانشناس برویم و قبول نکرده .</div><div align="right">گفت : شماره اش را به من بده ، من با او صحبت می کنم. </div><div align="right">شماره اش را به او دادم. و برای دخترم وقت مجددی داد ، و&nbsp; گفت که وقتی با پدرش قرارش را گذاشت ، با من هم تماس میگیرد. </div><div align="right">فردایش زنگ زد و گفت که پدرش قبول کرده که با هم نزد او برویم و دو روز بعد وقت داد . وقتش این بار در طول روز بود . وقتی که دخترم مدرسه بود .</div><div align="right">من سر موقع به آنجا رفتم و او طبق معمول دیر آمد . </div><div align="right">نشسته بودم و با روانشناس صحبت میکردم که او آمد و نشست . </div><div align="right">روانشناس گفت : من از شما خواستم بیایید اینجا تا در مورد دخترتان صحبت کنیم. او حالش خوب نیست .</div><div align="right">همسر سابقم گفت : معلومه که حالش خوب نیست . با این کارهایی که مادرش میکند حال کی خوب است ؟</div><div align="right">روان شناس گفت : من قصدم این نیست که ببینم کی چه کار کرده . میخواهم بدانم چه باید بکنیم تا حال او بدتر نشود . </div><div align="right">او گفت : تنها راهی که دارد این است که ما&nbsp; همینجا آشتی کنیم و دست در دست هم برویم خانه و زندگی مان را بکنیم. هنوز ورقه های طلاق ما نیامده است . هنوز این میتواند طلاق را پس بگیرد. </div><div align="right">گفتم : من طلاق را پس نمیگیرم. تو میتوانی مثل آدم برخورد کنی. ما اینجا هستیم که در مورد دخترک صحبت کنیم نه در مورد من .</div><div align="right">و او بلند شد ، و صندلی را بلند کرد و به روی دیوار کوبید ، روانشناس با جیغ مرا کنار کشید و او شروع به خورد کردن وسایل اتاق کرد . ما در یک فرصت از اتاق بیرون فرار کردیم ، و او وقتی صندلی ها را شکست ، شروع به مشت زدن به دیوار کرد و بعد هم افتاد زمین . </div><div align="right">امبولانس خبر کردند و تا آمبولانس آمد ، روانشناس با من در اتاق دیگری صحبت میکرد و گفت : این آدم برای شما خطر دارد. باور کن من خیلی بدتر از اینها را دیده ام. </div><div align="right">آمبولانس او را برد. من به خانه رفتم و به برادرم زنگ زدم و گفتم : یک خانه در استکلهم برای ما پیدا کن ، هر جایش که شد ، خارج از شهر هم باشد مهم نیست ، دست دوم یا حالا هر چی .. ما دیگر در اینجا امنیت نداریم. . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">ادامه دارد &nbsp; <br /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مسابقه ی دوچرخه سواری </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003259.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3259</id>
   
   <published>2012-04-29T18:02:55Z</published>
   <updated>2012-04-29T18:07:44Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[امروز برای یک راهپیمایی 25 کیلومتری در گروه ، صبح زود بلند شدم&nbsp; و راه افتادم تا به گروه برسم. بعد از این که حدود 8 کیلومتر راه رفتیم ، در جاده ای متوجه مسابقه ی دوچرخه سواری جاده شدم...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">امروز برای یک راهپیمایی 25 کیلومتری در گروه ، صبح زود بلند شدم&nbsp; و راه افتادم تا به گروه برسم. بعد از این که حدود 8 کیلومتر راه رفتیم ، در جاده ای متوجه مسابقه ی دوچرخه سواری جاده شدم و از همراهانم خداحافظی کردم و مشغول عکس گرفتن شدم. <br />البته بعد از اتمام مسابقه حدود 15 کیلومتر راه رفتم تا خود را به جایی که اتوبوسی رد می شد برسانم. <br />اما عکسها ارزشش را داشت.</div><div align="right">برای دیدن عکسها روی هر عکس کلیک کنید تا عکس بعدی در سایز بزرگ دیده شود&nbsp; <br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right"><a target="_blank" href="http://www.maraphoto.info/album.php?catid=20&amp;back=7">عکسها را در اینجا ببینید</a>&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 13</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003258.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3258</id>
   
   <published>2012-04-28T22:25:02Z</published>
   <updated>2012-04-28T22:15:55Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&nbsp;وقتی برگه های جدید تقاضای طلاق&nbsp; بعد از چند روز به دست او رسید ، دوباره ماجرای گذشته تکرار شد&nbsp; . بد مستی ها ، گریه ها و شیون ها و ناله ها که:بدون تو نمیتوانم زندگی کنم .&nbsp;گاه با...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right"><div align="right">&nbsp;وقتی برگه های جدید تقاضای طلاق&nbsp; بعد از چند روز به دست او رسید ، دوباره ماجرای گذشته تکرار شد&nbsp; . بد مستی ها ، گریه ها و شیون ها و ناله ها که:بدون تو نمیتوانم زندگی کنم .&nbsp;</div><div align="right">گاه با خنده و گاه با گریه به او میگفتم : داشتی زندگی ات را می کردی دیگه ، چرا اسم طلاق که می آید زندگی&nbsp; برایت غیر ممکن می شود ؟ آخر تو کدام وقت با من زندگی کردی که حالا دیگر نتوانی بدون من زندگی کنی ؟ من و تو هر کدام برای خودمان زندگی کردیم . حتی دوستان مشترکمان هم فقط همین خانواده ی مهربان هستند که با این کارهایت&nbsp; داری از دستشان می دهی&nbsp; . حالا چرا تا اسم طلاق می آید من عزیز می شوم ؟<br />میگفت : تو قرار بود یک شانس دیگر به زندگی ما بدهی !</div><div align="right">میگفتم : حضرت ، جناب ، آقا ، شانس مادام العمر که نیست . یک هفته ، یک ماه ، دو ماه ، چهار ماه ، آخر به این که نمیگویند شانس به زندگی دادن که تا اسم طلاق روی سرت باشد ، گریه و ندبه کنی ، و تا حرف از شانس باشد ، خر را از پل گذشته و رابطه را بدیهی فرض کنی . در زمانی که شانس به این زندگی دادیم تو چه کردی ؟ چه چیزی تغییر کرد ؟ شانس را برای چه می دهند اگر نه برای تغییر ؟<br />میگفت : خوب قرار بود تو تغییر کنی تا بتوانیم زندگی کنیم دیگر . <br />برای این حرفش واقعا جوابی نداشتم . فقط نگاهش می کردم. هنوز هم متوجه نشده&nbsp; ، هرگز متوجه نمی شد. خنگ بود اصلا ، خنگ !<br /><br /></div><div align="right">میگفت : بیا با هم به سفر برویم . بیا از نو شروع کنیم <br /></div><div align="right">و میگفتم : ببین عزیز جان ، بلند شو هر جا میخواهی برو. تو یک چلوکبابی داری به وسعت دنیا . دیگه مشکلی هم سر دست به سر کردن من نداری&nbsp; . لقمه ی نون و پنیرت دیگر نمیخواهد با تو همراه بیاید.&nbsp;</div><div align="right">میگفت : فلانی به تو نظر دارد ؟ <br /></div><div align="right">میگفتم : تا به حال که همه به تو نظر داشتند و همه از این که تو با من زندگی می کنی تعجب می کردند ـ این حرفهای خودش بود ـ چه چیزی این مسئله را تغییر داده ؟</div><div align="right">و میگفت : تو کینه ای هستی . حالا ما یه وقتی یه چیزایی گفتیم (&nbsp; منظورش از یک وقتی هر روز بود و منظورش از یه چیزهایی همه ی حرفهایش&nbsp; )<br /><br /></div><div align="right">میگفتم : کینه ای نیستم ، اما میدانم که ادامه ی زندگی با تو ادامه ی همین حرفهاست . ادامه ی همین تحقیر هاست ، چرا باید با تحقیر زندگی کنم ؟ به من بگو چرا کسی لازم است با تحقیر زندگی کند ؟&nbsp; من دیگر مایل به ادامه ی این راه که از ابتدا غلط بود نیستم. این راه را تمام میکنم . برای همیشه . و راه خودم را می روم. بد یا خوب . این زندگی من است .</div><div align="right">میگفت : تو فقط به خودت فکر میکنی !</div><div align="right">و اینجا دیگر از خنده منفجر می شدم : و جنابعالی به کی فکر میکنی ؟ به عمه ی من ؟ <br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خانه ی جدید ما در کنار خیابان&nbsp; و محل رفت و آمد اتوموبیل قرار داشت ( قبلی اینطور نبود )&nbsp; ، پارکینگ نداشت و ماشین دار ها&nbsp; از شهرداری&nbsp; اجازه ی پارک دائم در خیابان دریافت می کردند و ماشین هایشان را در خیابان  پارک می کرد. من ماشین نداشتم. ماشین را که با پس انداز من خریده بودیم ،  وقتی که اولین بار از خانه رفت ، در دفتر ثبت سند به قیمت یک کرون به او  فروخته بودم. و او خندان یک کرون را به سمت من دراز کرده بود و گفته بود :  بیا ، بدهکارت نباشم !</div> <div align="right">&nbsp;</div> <div align="right">اما هر شب ، بعد از ساعت ده یازده شب که دخترک خواب بود  ، صدای پارک کردن ماشینش که همیشه به سبک مخصوصی و با صدای مخصوصی ـ با  گاز زیاد ـ پارک میکرد از خیابان زیر پنجره به گوش می رسید و&nbsp; مرا از جا می پراند&nbsp; یا این که صدایی از پایین ، داد و بیدادی می شنیدم و از پنجره نگاه می کردم و او را مست در خیابان ، یا در باغ کوچک و مشترک مجتمع مسکونی مان&nbsp;&nbsp; میافتم. <br /></div> <div align="right">شرطی شده بودم ، از دیدنش حالم بد می شد و وقتی شبی نمی آمد نگران می شدم که نکند تصمیمش را عملی کرده و خودش را کشته باشد.&nbsp;</div><div align="right">معمولا بعد از مدتی داد و قال در بیرون ، از پله ها بالا می آمد و محکم به در میزد ـ کلید داشت ولی در را در وقتی که خانه بودم باز نمیکرد ـ و من برای اینکه با همسایه ها مشکلی پیش نیاید ، و دخترک بیدار نشود فوری در را باز می کردم و راهش می دادم. <br />و ماراتن حرفهای بی سر و ته شروع می شد . از بی چشم و رویی من می گفت و این که خودم را گم کرده ام و مثل زنهای سوئدی شده ام و قدر محبت های او را ندانسته ام ،&nbsp; مرتب&nbsp; دستگیری هایم را به رخم می کشید و می گفت اگر من نبودم تو اعدام شده بودی . </div><div align="right">دستگیری من هرگز به آن صورتی که او میگفت نبود ، او داستان پرداز خوبی بود در دگرگونه وانمود دادن واقعیات . و طوری از دستگیری های من میگفت که انگار من خودم آنجا نبودم که دستگیر شده بودم و خودم از چیزی خبر ندارم . اوایل با او بحث کردم ولی دیدم راستی فایده اش چیست ؟ او همان است که هست . دروغ قسمتی از زندگی اوست&nbsp; <br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">بعد ها شنیدم به پدرم گفته بود دلیل ازدواجش با من این بود که من از او حامله شده بودم و او دلش نیامد من را بی شوهر رها کند. این مسئله پدرم را که بسیار دهن بین است خورد کرد . وقتی در یکی از پرخاش هایش این مسئله را برای من تعریف کرد خنده ام گرفت و گفتم : پدر شما شمردن بلد هستید ؟ خودتان هم که دکتر هستید و میدانید که دوران حاملگی نه ماه است . گاهی شش ماه است ، ولی سیزده ماه نیست . بعد چطور می شود که من بهمن 60 به خاطر حامله بودن با کسی ازدواج کنم و بچه ام اسفند 61 به دنیا بیاید ؟ و چرا به این آدم اجازه می دهی که شما را له کند ؟ </div><div align="right">البته پدرم هم در این برخوردها مقصر بود ... پدرم که ازدواج من و او را هرگز نپذیرفت ، به سادگی ازدواج خواهر زاده اش را با او پذیرفت.&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">به این ترتیب بود که وقتی از این صحبت میکرد که از اعدام من جلوگیری کرده ، گفتم خوب اصلا&nbsp; همین باشد که تو میگویی . حالا اصلا میگی چی ؟ من باید تا آخر عمر غلام حلقه به گوش تو باشم ؟ یا اینکه تو میخواهی وظیفه ی جمهوری اسلامی را انجام بدهی و اعدام من را به عهده بگیری ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">هفته ای پنج شب این بساط را داشتیم. تابستان بود و دانشجویان در تابستان باید کار&nbsp; کنند تا زندگی را بگذرانند. شب هایی که فردایش باید سر کار می رفتم این بساط من بود. تا نیمه های صبح گریان و عصبی بودم و بعد که او را به طریقی راهی می کردم یا روی مبل خوابش می برد ، ساعتی با خود کلنجار می رفتم و صبح بود تا به سرکار&nbsp; بروم. و سر کار هم خسته و داغان به سر می کردم تا بیایم خانه و روز و روزی از نو شروع شود . <br />دوباره با خانه ی امن زنان تماس گرفتم و گفتند که با پلیس تماس بگیرم تا از آمدن او جلوگیری کند ، گفتم که میترسم بلایی به سر خودش یا بچه ام بیاورد . وکیلی را معرفی کردند تا به من کمک کند تا مسئله ی طلاق را پیش ببرم. گفتم که پول دستمزد وکیل را ندارم . و گفتند که چون دانشجو هستم و داشتن وکیل در این شرایط برایم ضروری است ، دولت این هزینه را تقبل خواهد کرد. با وکیل تماس گرفتم . زن خوبی بود ، گفت که وکالت مرا تقبل خواهد کرد. <br /><br /></div><div align="right">دخترم از سوی دیگر بسیار زجر می کشید و در میان چرخ دنده های من و پدرش له می شد . این که یک دختر بچه ی یازده ساله به طور مرتب پدرش را ولو و در گوشه ای مست و لایعقل ببیند ، بیشتر از این که کبد و کلیه ی آن پدر را آسیب بزند ، روح بچه را میخورد و خراش می دهد. &nbsp;</div><div align="right">دخترم خشمگین و عصبانی بود ، و من دم دستش بودم. حس میکردم از من متنفر است . برای این که کودکی اش را پایمال کردم ، برای این که پدرش را به آن روزی که می بیند انداخته ام و اینها را تقصیر من میدانست <br /></div><div align="right">یک بار که سر چیزی معمولی با هم حرفمان شد ، به من گفت : زنیکه ی جنده&nbsp;</div><div align="right">دستهایش را&nbsp; در دست گرفتم و&nbsp; به سوئدی و فارسی به او گفتم : مامانی ، تو حتی معنی این حرف را نمیدانی ، این کلمه قبل از این در مخزن لغات تو جایی نداشت .&nbsp; این حرف بدترین حرف دنیاست . آدم این حرف را به دشمنش هم نمیگوید. و من مادرت هستم. این حرف را به من نزن.&nbsp; میدانم این حرفها را زیاد از پدرت شنیده ای ولی او حالش خوب نیست . تو این حرفها را تکرار نکن.<br />گفت : چرا با بابا زندگی نمیکنی که اینقدر حالش بد نباشد ؟<br />گفتم : بابا من را دوست ندارد دخترم ، وقتی آدمها همدیگر را دوست ندارند نباید با هم زندگی کنند. تو الان متوجه ی حرف من نمیشوی و من را بدجنس می دانی . مطمئن هستم روزی مرا خواهی فهمید. نمیگویم که خواهی بخشید ، ولی مطمئن هستم خواهی فهمید. ولی به من این حرفها را نزن مامانی ، من همچنان دوستت دارم ولی قلبم می شکند <br /> </div><div align="right">گریه کنان به اتاقش رفت .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">و بعد از رفتنش من کف آشپزخانه مچاله شدم و گریستم.&nbsp;</div><div align="right">من دم دست همه بودم و هر کسی که بارش را بر دوش خودش سنگین و غیر قابل حمل می دید ، با پرخاش و فحش و ناسزا آن را بر سر من آوار می کرد.&nbsp;</div><div align="right">من چقدر تحمل داشتم ؟<br />با دوستم ، ( خواهر ضیا ) که به تازگی از همسرش جدا شده بود و در اثر آزار های او به یوتبوری آمده بود در مورد کارهای همسرم صحبت می کردم و میدیدم که عینا همین کارها را شوهر او هم کرده است. هیچ خلاقیتی هم در آزارهایشان نبود . انگار یک دستور عمل را کپی کرده&nbsp; و بین مردان&nbsp; &quot; روشنفکر &quot; ایرانی که همسرانشان تقاضای&nbsp; طلاق کرده اند&nbsp; پخش کرده باشند.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">تا اینکه شوهرم کاری کرد که تقریبا می شود گفت&nbsp; نوعی از&nbsp; خلاقیت در آن دیده می شد.&nbsp; گفت که به عنوان اعتراض به تقاضای طلاق من اعتصاب غذا می کند و هیچ نمیخورد تا زمانی که من برگردم سر خانه و زندگی ام و مثل یک زن و شوهر خوشبخت زندگی کنیم.&nbsp;</div><div align="right">باورم نمیشد ، یعنی چی اعتصاب غذا ؟ آخر چه طور می شود با اعتصاب غذا خوشبختی را به یک رابطه که به نفرت رسیده بر گرداند ؟</div><div align="right">هر روز هم می آمد ، همچنان مست ، و هر روز هم دخترک او را میدید که میگفت اعتصاب غذا کرده است و چیزی نمیخورد. <br />به او گفتم : مگر اعتصاب غذا&nbsp; مشروب را شامل نمی شود ؟ تو که همیشه مستی ، و مشروب هم که کربن دارد و مسلما از گشنگی نخواهی مرد ، آخر این ادا ها چیست ؟ <br />و داد و بیداد می کرد. <br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">دیدم که دخترم دارد تلف می شود . خودم هم&nbsp; از پا افتاده بودم .&nbsp; وحشتزده و منگ بودم . از کم خوابی و فشار زیاد ... <br />به همه اینها رفتار خشونت آمیزش که به تدریج شدید تر می شد هم اضافه شد . هر بار می آمد و با داد و جنجال چیزی را می شکست ، دخترک از خواب بیدار می شد و گریه می کرد . یک بار همسایگان از صدای داد و بیدادش و گریه ی دخترک پلیس خبر کردند ، و پلیس آمد و مست او را برد ، ولی وقتی مستی از سرش پرید ولش کردند و دوباره برگشت دم در خانه ی ما .&nbsp; از او بشدت می ترسیدم . شبها که سگ را برای قدم زدن و رفع حوائجش بیرون می بردم ،&nbsp; با ترس و لرز دور و برم را نگاه می کردم و معمولا هم آن موقع یا کمی بعد از آن دم در خانه بود <br /> داشتیم تلف می شدیم .<br /><br />با دکتر صحبت کردم و گفت برایت استراحت می نویسم ، و با اینگرید ، دوستم در رتویک صحبت کردم و از آزارهای او گفتم&nbsp; ، گفت که دخترم را نزد او بفرستم تا کمی استراحت کند . دیدم که پیشنهاد خوبی است ، و با دخترم هم صحبت کردم و خوشحال شد. فقط گفت : ناتاشا ( سگمان ) چی ؟ <br />گفتم که آن را جور می کنم ، و&nbsp; این که او مدتی هم که شده از این محیط بیرون باشد به نفع او&nbsp; میتوانست باشد تا کمی آرامش داشته باشد .<br />سگ را نزد یکی از هم کلاسی های مهربانم گذاشتم . <br /> </div><div align="right">برای دخترم بلیط قطار گرفتم و او را به رتویک فرستادم ، اینگرید قول داد که او را از ایستگاه قطار بر میدارد . و خودم با برادرم صحبت کردم و گفت که نزد او بروم.</div><div align="right"><br />به او که مدتها بود تلفن موبایل گرفته بود زنگ زدم و گفتم که ما به سفر می رویم . گفت : بیا و این سفر را با هم برویم. <br />از عصبانیت داشتم خفه می شدم. فریاد زدم : چرا نمی فهمی ؟ ما&nbsp; داریم از دست تو&nbsp; فرار می کنیم . </div><div align="right"><br />دخترکم در رتویک و در خانه ی اینگرید حالش خوب بود . هر روز با هم صحبت می کردیم و میگفت که اینگرید به او دوشیدن بز ها را یاد داده و نگهداری از گوسفندان و مرغ ها ـ اینگرید مزرعه ی کوچکی داشت ـ و با اشتیاق می گفت که شیر بز می خورد ...<br />خودم در خانه ی کوچک برادرم که یک اتاقه بود با او بودم . جایش را تنگ کرده بودم و این مسئله ناراحتم می کرد. ولی طفلک هیچ غری به سرم نمیزد . </div><div align="right">شوهرم با تلفن کردن به برادرم فهمید کجا هستم ولی به او نگفتم که دخترک کجاست.&nbsp;</div><div align="right">هر شب زنگ میزد ، گریه و زاری و التماس . و میگفت که اعتصاب غذایش را ادامه میدهد . </div><div align="right">پیش خودم می گفتم به جهنم . و خداییش خیلی هم بی رویه چاق شده بود . اعتصاب غذا زیاد برایش بد نبود ، اما او که اعتصاب مشروب نکرده بود . و من هم باورم نمیشد که اعتصاب غذا کرده باشد. من مدتها بود که حرفهای این مرد را باور نمیکردم.&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">یک شب زنگ زد و گفت حالش خیلی بد است و باید به ایران برود ، گفتم حتما این کار را بکن . حتما برو . مطمئن هستم که بهتر می شوی. و گفت که برای گرفتن پاسپورت ایرانی اش باید سربازی اش را بخرد و&nbsp; پول لازم دارد ، گفت که چون او کار نکرده و نمیکند به او قرض بانکی نمیدهند و از من خواست که برایش قرض بگیرم . گفتم که من هم کار موقت دارم و به دانشجو هم قرض نمیدهند. باز التماس کرد که ببیین از کسی میتوانی قرض بگیری . من خودم قرض را پرداخت میکنم .&nbsp;</div><div align="right">با برادرم صحبت کردم و گفت : بی خیال بشو ، او دوست زیاد دارد ، مشکل او دیگر مشکل تو نیست . <br />و گفتم : مشکل او مشکل من هم هست چرا که مشکل او مشکل دخترم است. شاید رفت ایران و حالش خوب شد&nbsp; و کمتر ما را آزار داد و دخترم یک زندگی نرمال و یک کودکی طبیعی را داشته باشد. برادرم گفت : این کار را نکن . این پول ـ بیش از چهل هزار کرون در آن زمان ـ سال 1994&nbsp; ـ برای تو پول کمی نیست . و این مشکل هم مشکل تو نیست .&nbsp;</div><div align="right">ولی به حرفش گوش نکردم. با یکی از دوستانم که از کمپ با هم تماس داشتیم ـ علی ـ که در اپسالا زندگی می کرد تماس گرفتم و شرایط را برایش گفتم . از آنچه برایش تعریف کردم خیلی ناراحت شد .و گفت سعی میکند جور کند .&nbsp;</div><div align="right">هفته ی بعد ، مبلغی را که گفته بود با کمک علی برایش تهیه کردم . وقتی زنگ زد به او گفتم که پول را تهیه کرده ام ولی باید قول بدهد که&nbsp; پول را میدهد ، گفت که البته که می دهم . من تقاضای پاسپورت را فرستاده ام و پاسپورتم در سفارت حاضر است و می آیم استکهلم و پول را از تو میگیرم و به آنها میدهم. <br />کمی مسئله برایم غیر قابل قبول می آمد ، یعنی در عرض یکی دو هفته پاسپورت حاضر شده ؟ آنهم برای کسی که مشکل سربازی و اینها دارد ؟ یا این که از مدتها قبل اقدام کرده بود ؟ از او پرسیدم و باز دروغ گفت : نه بابا .. الان سفارت یک هفته ای میده . تازه کار من را طول دادند ...<br />به استکهلم آمد و قراری در مرکز شهر گذاشتیم ، با برادرم به دیدنش رفتیم و پول را در یک پاکت به او تحویل دادیم . و او هم به گفته ی خودش به سفارت رفت . و هفته ی بعدش هم به ایران رفت . </div><div align="right"><br />من و دخترم بعد از رفتن او به یوتبوری برگشتیم . قبض تلفن خانه هم همزمان رسید و از دیدن صورت حساب سرم سوت کشید. زنگ زدم مخابرات و دلیل این صورت حساب سنگین را پرسیدم و متوجه شدم در مدتی که نبوده ایم ، بیشتر از پنچاه&nbsp; تلفن به ایران از تلفن ما شده است . شماره ای هم که به آن زنگ زده می شد&nbsp; اکثرا شماره تلفن خانه ی مادرش بود . البته یکی دو شماره تلفن دیگر هم تکرار شده بود که میتوانستم حدس بزنم به دوست دختر قبلی که در ایران داشت که بعدها متوجه شده بودم در زمانی که ما در سوئد بودیم و او در ایران بود معاشرت با او را از سر گرفته بود تعلق داشت . و به این ترتیب معلوم بود وقتی که ما نبودیم ، کلید خانه&nbsp; را که همچنان پس نمیداد به شدت به دردش خورده است . صورت حساب باید پرداخت می شد و چاره ای نداشتم .&nbsp; با شرکت مخابرات صحبت کردم که صورت حساب را در سه قسط بدهم .<br />&nbsp;ما فقط یک ماه نبودیم ، و اگر هر روز هم زنگ می زد میشد&nbsp; سی بار . باز هم ندید گرفتم . <br /> یک ماهی که او نبود ، برای من و دخترم روزگار آرام و خوبی بود. برای اولین بار بعد از مدتها آرامش را تجربه کردیم . روزها با هم به پارک می رفتیم&nbsp; یا کنار دریاچه ، و بدون ترس به خانه بر می گشتیم . سگمان را بیرون می بردیم و دنبال هم میدویدیم. شده بودیم از این مادر و دخترهای خوشبخت توی فیلمها </div><div align="right">بعد از یک ماه و نیم او به سوئد و یوتبوری برگشت .&nbsp;</div><div align="right">تلفنی زنگ زد و پرسید که اگر&nbsp; خانه هستید میخواهم به دیدنتان بیایم. </div><div align="right">عجب ... یعنی یک سفر اینقدر تغییر ایجاد می کند ؟&nbsp;</div><div align="right">آمد . و مست هم نبود .&nbsp; برای دخترم&nbsp; چند تی شرت و قدری خوراکی سوقاتی آورده بود . دخترم&nbsp; به من نگاه کرد و به او لبخند زدم. سوقاتی هایش را برداشت و&nbsp; تشکر کرد و به اتاقش برد. برای من یک گردنبند طلا آورده بود که رویش نوشته بود دوستت دارم. آن را در همان جعبه گذاشتم و گفتم :&nbsp; دیر شده ، من به این گردنبند احتیاجی ندارم . پیش خودت بماند.<br />به او گفتم که پول تلفن خیلی زیاد شده . تو که خودت تلفن داری ، چرا از تلفن ما استفاده میکردی ؟ اصلا چرا وقتی ما خانه نبودیم به این خانه می آمدی ؟ چرا کلید من را نمیدهی ؟</div><div align="right">گفت تلفن کردن با موبایل به ایران پولش خیلی زیاد می شود .&nbsp;</div><div align="right">گفتم : یک فرق دیگرش هم این است که آن پول را تو باید میدادی و این پول را من&nbsp; میدهم . اینطور نیست ؟</div><div align="right">چیزی نگفت . و نگفت که صورت حساب را پرداخت خواهد کرد . <br /> <br /></div><div align="right">از ایران گفت ، و این که مادرش چقدر سفارش کرده که با هم زندگی کنیم . </div><div align="right">گفتم : مادر تو که نمیتواند به من سفارش کند که با تو زندگی کنم . این چه حرفی است آخر.</div><div align="right">گفت : پدرم هم به من سفارش کرده که شما را رها نکنم. </div><div align="right">گفتم : ببین آقا . پدر تو یک مرد سه زنه است. سفارش او&nbsp; شاید&nbsp; به درد تو بخورد ولی به درد من نمیخورد. قبلا هم تو اصلا نه حرف پدرت را گوش می دادی و نه برای حرف مادرت ارزش قائل بودی ، نمیدانم چرا الان داری شروع می کنی. <br /> اما کاش پدر و مادرت به جای این سفارشات به تو سفارش می کردند که ما را اذیت نکنی . </div><div align="right">گفت : من کی شما را اذیت کردم ؟</div><div align="right">نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. نمی فهمید ، یا خودش را به خریت می زد ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">حرفی از پولی که به قرض خواسته بود و برایش تهیه کرده بودم نزد. در حالی که من دو قسط آن را پرداخت کرده بودم.<br />به او&nbsp; گفتم : این پولی را که برای تو از علی قرض  گرفتم ، من دو قسط آن را پرداخت کردم و این دو قسط را نمیخواهد بدهی ، آن  صورت حساب تلفن هایت به ایران را هم نمیخواهد بدهی . باقی این قسط ها را  اما خودت بده . برای من با پول دانشجویی واقعا سنگین است . <br /> گفت : کدام پول ؟گفتم : دهه ، پول علی را می گویم . <br /> گفت : هوم.... پول ، برای من قرض گرفتی ؟ از علی ؟&nbsp; آره ؟ کاغذ داری ؟</div><div align="right">نداشتم .... </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;او&nbsp; رفت . قلب طلایی اش را در جیبش گذاشت و با خودش برد .</div><div align="right">روی قلبش نوشته بود دوستت دارم .&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right"><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">دو  روز بعد آمد و گفت میخواهد حرف بزند ،&nbsp; دخترم در خانه نبود . الان به یاد  ندارم کجا بود ، به یاد ندارم چه ساعتی از روز بود ولی میدانم که روز بود .  شاید دخترم در مدرسه بود . <br />در آشپزخانه نشستیم و برایش چای ریختم<br />گفت&nbsp; : من عوض شده ام ، یک شانس دیگر به زندگی مان بده . این زندگی را از هم نپاش .&nbsp;</div><div align="right">گفتم  : ببین آقا ، از بابت&nbsp; شانس هایی که تا به حال به تو داده ام ، ماشینی که  به قیمت یک کرون فروخته ام ، و در آخر آن هم پولی که برای تو از دوستم قرض  کرده ام&nbsp; مهر خریت را برای ابد&nbsp; به پیشانی خودم زده ام .&nbsp; دیگه اگر این کار  را هم&nbsp; بکنم ، باید اسمم را از خر به یابو تغییر بدهم ، چون واقعا حتی این  قدر خریت حتی&nbsp; از حد من هم خارج است و به یابو علفی بیشتر شبیه می شوم .  یک بلیط رفت و برگشت به ایران کسی را عوض نمیکند. تو هم همان پریروز که از  من پرسیدی بابت قرضی که برایت گرفته ام کاغذ دارم یا نه نشان دادی چه قدر  تغییر کردی . یعنی واقعا کلاهبرداری تغییر جانانه ای است . ممنون .&nbsp; شانس  های ما تمام شده . من طلاق را عملی می کنم.ما را به خیر و تو را به سلامت .<br /></div><div align="right">فنجان چایش را به سمت من&nbsp; که سعی میکردم نزدیکش نباشم و به پنجره تکیه داده بودم پرت کرد ، </div><div align="right">محتوای فنجان در راه از دست او به بدن من خالی شد ، فنجان به بازوی من&nbsp; و بعد به شیشه ی خانه خورد و شیشه را شکست .&nbsp;</div><div align="right">حتی گریه هم نکردم . فقط نگاهش می کردم .</div><div align="right">بلند شد و چند چیز دیگر را که روی میز بود به دور و بر انداخت و شکست و رفت .&nbsp;</div><div align="right">خیلی  سعی کردم که جلوی خودم را بگیرم و در مقابلش گریه نکنم . بعد از رفتنش در  را قفل کردم و نشستم به گریه کردن. تا یک مرتبه به خودم آمدم و نگاهی به  دور و برم انداختم. اگر دخترکم می آمد از دیدن این صحنه وحشت میکرد.&nbsp;</div><div align="right">به  سرعت خورده شکسته ها را جمع کردم و در کیسه زباله انداختم&nbsp; و کیسه را هم  از تونل زباله به پایین انداختم که چیزی معلوم نشود و زنگ زدم تا برای درست  کردن شیشه بیایند . مسئول ساختمان گفت که امروز نمیشود و فردا می آیند.  شیشه های پنجره ها در سوئد به دلیل سرما دوجداره است و تنها جداره ی داخلی  شکسته بود .&nbsp;</div><div align="right">دخترک که آمد نگاهی به دور و بر کرد . شاید چهره ی ملتهب من بود ، یا شیشه ی شکسته ... که پرسید : بابا اینجا بوده ؟</div><div align="right">&nbsp;گفتم : نه مامانی . نه&nbsp;</div><div align="right">باورم  نکرد . این از چهره اش پیدا بود .&nbsp; ولی سوال دیگری هم نکرد. بابت شکسته  شدن شیشه هم چیزی نپرسید. هیچ چیز دیگری نپرسید . به اتاقش رفت و در را بست  . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">فردای آن روز تعطیل  بود ، قرار گذاشتیم تا با هم به لیسه بری ـ پارک بازی یوتبوری برویم. و  رفتیم. دو تا دستنبد روزانه گرفتیم و تا عصر همه چیز را بیشتر از ده بار  سوار شدیم . ناهار را هم همانجا خوردیم. و عصر به خانه برگشتیم . با هم که  به خانه آمدیم هر دو حس کردیم که کسی در این خانه بوده ، سگ هم بر خلاف  همیشه که به سر و کولمان می پرید تا او را بیرون ببریم ، آرام بود . انگار  که قبلا بیرون رفته باشد . دخترم با سوء ظن این سوی و آن سوی رفت و در  مقابل در اتاق من خشکش زد&nbsp; و صدایی از گلویش در آمد .</div><div align="right">به طرف اتاق دویدم . مقداری زیادی از لباس های زیر من ، پاره و تکه تکه شده ، روی تختم و بر کف اتاقم ولو بود . </div><div align="right">فوری به طرف دخترم برگشتم و گفتم : عیب نداره مامانی ، اصلا مهم نیست . کهنه بودند ، عیب نداره . </div><div align="right">چشمانش از اشک خیس بود . </div><div align="right">گفت : چیزی را نبرده ؟</div><div align="right">گفتم : چیزی نداریم که ببرد . </div><div align="right">و با گفتن این حرف هر دو به سمت کمد دیواری دویدیم و جای&nbsp; کیف دوربینم ، که لنز و فلاش و تمام وسایل در آن بود را خالی دیدیم . </div><div align="right">دخترم&nbsp;  چیزهایی زیر لب گفت و&nbsp;&nbsp; ژاکتش را تنش کرد و از خانه بیرون دوید . بدنبالش  دویدم و گفتم : برگرد مامانی ، کجا میری ، برگرد ... بی خیال ، مهم نیست .&nbsp;</div><div align="right">در حالی که از پله ها پایین می دوید داد زد : بر میگردم. </div><div align="right">&nbsp;من  فلج شده بودم ، و نگاهم روی لباس های زیرم که تکه تکه در اتاق این سو و آن  سو افتاده بود میخکوب شده بود. همان جا در خودم مچاله شدم.</div><div align="right">حدود  یک ساعت بعد ، من همچنان بدون حرکت در اتاقم روی زمین نشسته بودم و دخترم  با کیف دوربین من به خانه برگشت . کیف را در کمد گذاشت و کیسه ی زباله ای  آورد و لباس زیر های تکه پاره شده را در کیسه انداخت و جارو کرد. </div><div align="right">من همچنان روی زمین نشسته بودم .</div><div align="right">برایم چای درست کرد و آمد همانجا روی زمین گذاشت و گفت : بیا مامانی ، چایی بخور . دوربینت تو کمده . غصه نخور .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">و جلویم نشست&nbsp; و گفت : چایی ات را بخور دیگه غصه نخور .<br />  اشکم در آمد و گفتم : منو ببخش مامانی ، این من هستم که باید از تو  نگهداری کنم . منو ببخش که خودم را باختم. قول میدهم که تکرار نشود . من  هستم که مامان تو هستم. من نباید میزاشتم تو بری. تو نباید این وسط تکه تکه  بشوی. منو ببخش . </div><div align="right">بغلم کرد و مدت زیادی گریه کردیم .<br /><br />از مدت شش ماهه ی ما ، کمتر از سه هفته باقی بود . و حدود ده روز بعد دادگاه داشتیم. <br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;تا یک هفته از او خبری نبود . نه به خانه می آمد و نه او را نیمه مست در دم در پیدا می کردم.&nbsp;</div><div align="right">تعطیلات  دوباره رسید . شنبه بود.&nbsp; زنگ زد و گفت میخواهد با دخترم صحبت کند و گوشی  را به او دادم و دخترم کمی با او صحبت کرد و گفت : بابا میخواد منو ببینه ،  میتونم برم ؟ میخوایم بریم مک دونالد . </div><div align="right">گفتم : هر وقت دلت بخواد میتونی بابا رو ببینی عزیزم. اصلا لازم نداری از من اجازه بگیری. </div><div align="right">و گفت : باشه ، بیا دنبالم که بریم .</div><div align="right">یک ربع بعد ، صدای پارک ماشینش در پایین پنجره آمد . &nbsp; <br /></div><div align="right">دخترم  رفت ، و دلشوره امانم را برید. سگ را برداشتم و به پارک بردم و بیش از دو  سه ساعت در پارک قدم زدیم.&nbsp; ترس و دلشوره با زندگی ما یکی شده بود و هر بار  او در دور و بر من ، یا دخترم بود ، می ترسیدم. </div><div align="right">به خانه برگشتم و دخترم هم بعد از مدت کوتاهی آمد . از او پرسیدم بابا خوب بود ؟</div><div align="right">ـ آره ، حالش خوب بود. رفتیم مک دونالد . از این&nbsp; خرس های نله پو هم با هپی میل گرفتیم ، </div><div align="right">ـ چه خوب ، </div><div align="right">ـ آره ، قشنگن . عکس هم گرفتیم .<br />ـ عکس ؟ مگه بابا دوربین خریده ؟</div><div align="right">ـ نه از اون عکسا که ، از این عکسا که تو اتومات می گیرن . بابا گفت میخواد از من عکس داشته باشه . </div><div align="right">ـ خوب دوستت داره ، همه تو رو دوست دارن ، تو دختر خوب من هستی . <br />ـ اوهوم ، از این ها که چهارتا عکس می دن ، یکیشو خودم ازش گرفتم ، ببین !</div><div align="right">&nbsp;عکس را از جیبش در آورد و جلوی چشمانم گرفت و جیغ زدم . گفت : چی شده ؟ </div><div align="right">گفتم : با روسری ؟ چرا با روسری ؟</div><div align="right">گفت : بابا گفت اینطوری خوبه ، که مثلا&nbsp; ادا در&nbsp; بیاریم....</div><div align="right">گفتم باشه مامانی . حالا برو تو اتاق تلویزیون نگاه کن تا من یه کاری دارم.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">دستم می لرزید وقتی شماره تلفن وکیلم را&nbsp; میگرفتم . روز تعطیل بود و به خانه اش زنگ زدم. جواب داد .</div><div align="right">ـ شوهرم از دخترم عکس با روسری گرفته . دارد برایش پاس پورت درست می کند .</div><div align="right">ـ  کاری نکن . اصلا به روی خودت نیاور که چیزی از مسئله میدانی . الان که  تعطیل است و نمیتواند کاری کند. سفارت هم که استکهلم است .&nbsp; سعی کن فردا و  پس فردا او را نبیند . دوشنبه دادگاه داریم . خونسردی ات را حفظ کن .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">ادامه دارد ...&nbsp; <br /></div><div align="right">&nbsp;<br /></div></div></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 12</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003257.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3257</id>
   
   <published>2012-04-28T10:15:46Z</published>
   <updated>2012-04-28T10:53:13Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&quot;چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان سنگین سرگردان فرمان ایست داد چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیستاو هیچوقت زنده نبوده ست&quot; &nbsp;شعر از فروغ است ، چنان که دانم و دانی . صبور را...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<strong><br /></strong><div align="right"><strong>&quot;چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان <br />سنگین <br />سرگردان <br />فرمان ایست داد <br /></strong></div><div align="right"><strong>چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست<br />او هیچوقت زنده نبوده ست&quot; <br /></strong></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">شعر از فروغ است ، چنان که دانم و دانی . <br />صبور را حذف کردم ، صبور در جمله ی صفاتی که می شد به همسرم نسبت داد نمی گنجید. و فکر میکنم که فروغ اگر این خاطرات را میخواند مرا به خاطر این کار می بخشید.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">ساعت هزار بار نواخت ....</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خانه ی جدیدم ، در محله ای زیبا و قدیمی در نزدیکی مرکز شهر یوتبوری بود.&nbsp; گرفتن خانه در محلات غیر مهاجر نشین در شهرهای بزرگ سوئد کار ساده ای نیست . یا کرایه ی بسیار بالا دارند که از درآمد من بر نمی آمد و یا صف های طولانی . این خانه برای ما اکازیون بود که خارج از صف ـ صاحب خانه شرکتی خصوصی بود ـ و با کمک یکی از آشنایان او گرفته بودم. شاید از همین رو بود که او خودش را صاحب خانه میدانست و در آن خانه حق ِ آب و گل برای خودش قائل بود. </div><div align="right">کلید سوم خانه را برداشته بود و نمیداد .<br />برای خانه به مبلمان جدید نیاز داشتم ، مبل های قبلی بزرگ بودند ، دست دوم بودنشان برای من مسئله ای نبود ولی بسیار بزرگ بودند برای خانه ای که بسیار کوچک بود. در اثاث کشی گفتم که مبل ها را نمی برم ، و گفت که پس فلان روز میایم و با هم بریم مبل انتخاب کن. در مغازه ی مبل فروش ، رفت به طرف یک دسته مبل و گفت : همین خوبه !<br /><br />چیزی به یادم افتاد ، چیزی که به آن فکر نکرده بودم . که آن زمان که این اتفاق افتاده برایم مهم نبود .</div><div align="right">در ایران ، روزی به خانه آمدم و دیدم دکوراسیون خانه تغییر کرده . چند پشتی گرفته بود و به خانه آورده بود. پشتی ها ماشینی بودند. گران قیمت نبودند. ولی این که اصلا نظری از من نپرسیده بود برایم یک لحظه فکر به وجود آورد . بعد فکر کردم که خوب شاید اکازیونی برایش پیش آمده گرفته . گفت : خوب است ؟ گفتم : کافی است !</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">در اینجا به سمت یک دست مبل رفت ، و گفت همین خوبه !</div><div align="right">چرا همیشه فکر میکرد که نقش اول را در زندگی مشترکمان او بر عهده دارد ؟<br />حتی حالا که قرار نبود زندگی مشترکی داشته باشیم ، باز فکر میکرد حرف اوست که حجت است . چرا ؟ این رفتار از کجا ناشی می شد.</div><div align="right">از کنار مبل هایش رد شدم و در گوشه ای دیگر مبل کوچکتری را انتخاب کردم. قیمتش مناسب بود . به کوچکی اتاق نشیمن من و دخترم می خورد ، و من از آن خوشم می آمد. این سه دلیل کافی بود.</div><div align="right">گفت : این به درد نمیخورد <br />گفتم : قیمتش با کیف پول من مناسب است. <br />گفت : تو که میخواهی قسطی بخری .<br />گفتم : قسطش را هم خودم میدهم . <br />گفت : آن یکی را بگیر ، پولش را من میدهم .<br />گفتم : پولت را برای خودت نگه دار ، لازمت می شود ، شاید مادرت دوباره به سوئد آمد و خواست برای فامیل سوقاتی بخرد ، دیگر من نخواهم بود که مخارج را تامین کنم . <br />با عصبانیت نگاه کرد و گفت :این&nbsp; چوبش خوب نیست ، استحکام ندارد .<br /></div><div align="right">گفتم : در میان دانشی که همیشه ادعایش را داشتی ، چوب شناسی را نشنیده بودم. ضمن این که این مبل تماما پارچه کشیده شده است. چیزی هم که کنارش ننوشته. همانقدر که من از جنس چوب آن خبر دارم ، تو هم داری. پس چوبش مسئله ای نیست.<br />مسئله انتخاب من است ؟ و این که من این را انتخاب کرده ام ؟ به عرض برسانم که این مبل برای خانه ی من و دخترم است. نه برای خانه ی شما. شما آن مبل را برای خانه ی خودتان بخرید. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خانه ی جدید آسانسور نداشت و در بستن قرارداد خرید مبل ، از ایشان خواستم که مبل را به خانه بیاورند و گفتند که هزینه ی اضافی می برد و گفتم که مسلم است و قبول . <br />گفت : نمیخواهد پول اضافی بدهی ، من با بچه ها میاریمش .<br />گفتم : از لطفت ممنون ، به خصوص که اگر در موقعیت عادی&nbsp; زندگی مشترک بودیم ، هرگز این پیشنهاد را نمیکردی و میگفتی پول بده بیارند خونه . ولی این زندگی من است. باید خودم از پی آن بر بیایم. و در بازگشت به خانه ، به او گفتم که نمیخواهم همراهی ام کند. میخواهم تنها باشم.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">چند ماه بعد که دختر عمه ام با اصرار از من دعوت کرد به خانه اش بروم ، وقتی وارد خانه اش شدم زدم زیر خنده . ست مبلی که او پسندیده بود در اتاق نشیمن دختر عمه ام قرار داشت. درست نمیدانم ماجرا چه بود و درست نمیدانم آیا قبل از آن مبل دیگری داشته یا نداشته . فقط با دیدن مبل حقیقتا خنده ام گرفت.</div><div align="right">خنده ام هیستریک نبود ، راستش دلم تا حدی برای دختر عمه ام می سوخت . زن بی اراده ای بود که تا به این سن روی پاهای دیگران زندگی میکرد.<br />برای من زوچ شدن اینها چندان ناراحت کننده&nbsp; نبود. از طرفی فکر میکردم&nbsp; که شاید عدو&nbsp; سبب خیر&nbsp; شود و این وصلت ابلهانه&nbsp; که کاملا در خفا از من داشت شکل می گرفت ، موجب شود که همسرم که الان دیگر با میل تمام پسوند سابق را به آن می چسباندم&nbsp; مرا راحت بگذارد و دخترم را تا به این حد تحت فشار نگذارد&nbsp; . بی پرنسیپی ها و بی شرمی های خانواده ی پدری هم چیز جدیدی&nbsp; نبود . یه جورایی به آن عادت کرده بودم. نه این که بگویم هرگز این عمل را به آنها می بخشم . نه . ولی فکر میکنم از هر کسی باید در حد شعور و معرفتش توقع داشت و شعور و معرفت دختر عمه ی من بیش از این نبود. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">در سوئد مَثَلی است که می گوید : زنها جدا می شوند تا خود را پیدا کنند و مردها کسی را پیدا می کنند و جدا می شوند. </div><div align="right">این مَثَل هم ، مِثل دیگر مَثَل ها ، در مورد همه صادق نیست . ولی در بسیاری موارد دیده ام که درست بوده . بسیاری از مردها تا وقتی که شریک زندگی جدیدی برای خود پیدا نمیکنند ، دست از سر زن سابق بر نمیدارند.</div><div align="right">تنها مسئله ای که برای من به صورت معما بود این بود که اگر این دوتا با هم جور شده اند ، پس چرا هنوز هر شب مست لایعقل&nbsp; دم ِ درِ&nbsp; خانه ی من است ؟ چرا دخترم را&nbsp; این همه آزار می دهد که دخترم&nbsp; هم آزار من را دوچندان کند. چرا نمیگذارد لااقل او کودکی مناسبی داشته باشد ، او که تا به حال&nbsp; با این سن کم اش همه ی سختی های دنیا را متحمل شده&nbsp; بود ، چرا او را تا مرز هیستری پیش می برد ؟ چرا هیچ چیزی به هیچ چیزی نمیخورد ؟ <br /><br /></div><div align="right">تنها چیزی که به فکرم میرسید حرفی بود که از او بارها شنیده بودم که می گفت :</div><div align="right">ا<strong>ز بچه گی همین بودم ، حتی اگر هم دوست نداشتم در بازی ای شرکت کنم ، اگر آنها بودند که&nbsp; نمیخواستند بازی ام دهند ، بازی شان را به هم میزدم و نمیگذاشتم کسی بازی کند. <br /></strong><br /></div><div align="right">این بازی ای که او میخواست به هم بزند ، زندگی من و دخترم بود ! <br /></div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">بعد از صحبت با ضیا ، ـ نوشته ی قبلی ـ به او حرفی نزدم ، ولی به خودم قولی دادم :<br />این زندگی توست ، احتمالا تنها صحنه ای که میتوانی در آن نقش اول را داشته باشی . در صحنه ی زندگی خودت یکی از مبلمان صحنه ، یکی از سیاهی لشگرهای صحنه نباش. این زندگی توست ، نجات دهنده ای در راه نیست ، ناجی در آینه به تو خیره شده و منتظر حرکت توست . تا آخرش برو !</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">طبق حساب خودم ، یک هفته بیشتر از دوره ی شش ماه ی تمدید شده باقی نمانده بود ، با اداره ی ثبت ازدواج و طلاق تماس گرفتم و گفتم : من فکر نمیکنم شوهر سابقم این ورقه را امضا کند ، ولی من امضا می کنم و لطف کنید طلاق ما را رسمی کنید . <br />صدای مردی&nbsp; از پشت تلفن گفت : تاریخ تولد لطفا !<br />تاریخ تولد و شماره پرسنلی ام را گفتم !<br />ـ کمی صبر کنید .... شما تقاضای فعالی برای طلاق نزد ما ندارید !<br />ـ یعنی چی ندارم ؟ دارم . لطفا دقت کنید . <br />ـ شما یک سال پیش تقاضا کردید ، که شش ماه دوره ی فکر کردنتان تمام شد و تماس نگرفتید .</div><div align="right">ـ نه&nbsp; خوب ، ببینید ،&nbsp; شش ماه که تمام شد و تماس نگرفتم تمدید می شد دیگه ، الان هم تمدیدش است دیگه . و دارد شش ماه دوم تمام می شود و من تا یکی دو هفته ی دیگر آزادم .<br />صدا از پشت تلفن گفت : نه دختر جان ، اتوماتیک که چیزی تمدید نمی شود ، باید تقاضای تمدید می کردید.<br />گریه ام گرفت : ولی اون خانوم گفت ...<br />ـ فکر میکنم اون خانوم اطلاعات غلط نداده باشد ، فکر کنم مشکل زبان بوده باشد . می بینم که مدت زیادی نیست در سوئد هستی . خوب زبان سوئدی سخت است دیگر اما تو باید تقاضای تمدید را می فرستادی. پرونده ی شما مختومه شده .</div><div align="right">گریه کنان گفتم : حالا من چی کار کنم ؟</div><div align="right">گفت : باید دوباره تقاضا کنی .</div><div align="right">ـ دوباره ؟ دوباره شش ماه دیگر ؟ من شش ماه دیگر این زندگی را تحمل کنم ؟</div><div align="right">ـ گریه نکن ، این قوانین ماست ، کمک لازم داری ؟ میخواهی شماره تلفن پلیس یا خانه ی امن زنان را به تو بدهم ؟ میخواهی خودم برایت با ایشان تماس بگیرم ؟ گریه نکن .</div><div align="right">ـ نه ، با یکی از خانه ها تماس گرفته ام . حالا چی کار کنم ؟ یعنی شش ماه دیگر ؟ شش مااااااااااااه ؟ این عمر من است آقا ...</div><div align="right">ـ می فهمم ، کاری از دست من بر نمی آید. برایت درخواست را پست می کنم به آدرست ، امضا کن و پست کن . <br />گفتم : یک هفته طول می کشد .<br />گفت : خوب دیگه حالا ..<br />گفتم : تا کی باز هستید ؟</div><div align="right">گفت : تا یک&nbsp; ساعت دیگر . <br />گفتم : اگر امروز امضا کنم ، از همین امروز این شش ماه به حساب می آید ؟</div><div align="right">گفت : همینطور است . <br />گفتم : من خودم را به آنجا میرسانم. یک هفته هم یک هفته است. من خودم می آیم. <br />گفت : من منتظرت می مانم. حتی اگر کمی دیر برسی میگویم که راحت بدهند. ما 4 می بندیم ولی تا پنج در دفتر هستیم. فقط&nbsp; دیگر گریه نکن. </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">به سرعت لباس عوض کردم ، و خودم را به تراموا رساندم . تمام راه را گریه می کردم و به خودم فحش می دادم: آخر چرا اینقدر خری ؟ خوب حواست را جمع کن ، اتوماتیک تمدید می شه ؟ اتوماتیک کوفت هم تمدید نمیشه . چی انتظار داشتی ؟ <br /> در عرض یک ساعت به دفتر رسیدم. درشان بسته بود ولی در زدم . مرد میان سالی را از پشت دردهای شیشه ای دیدم که جلو آمد و در را باز کرد و گفت : منتظرت بودم . <br /> درخواست جدید را پر و امضا کردم . <br />گفت : کپی اش را برایش به آدرس او پست می کنم. آدرسش چیست ؟<br />گفتم : جهنم !</div><div align="right">گفت : نه ، بزار ، در ثبت ما موجود است ، آدرسش ... هوم . یک صندوق پستی است ؟<br />گفتم : نمیدانم ، برایم مهم نیست . </div><div align="right">گفت : خوب لااقل پیش تو نیست و اذیتت نمیکند. <br />گفتم : لطفا در مورد چیزی که نمیدانید صحبت نکنید. </div><div align="right">نگاهم کرد و مکث کرد و گفت : کمک میخواهی ؟</div><div align="right">.&nbsp; گفتم : نه کمکی که تو بتوانی پیشنهادش را بکنی ، ولی بابت کمک هایت تا همین حالا کردی&nbsp; هم متشکرم. بابت این که منتظرم بودید و با وجود بسته شدن دفتر راهم دادید متشکرم . واقعا متشکرم.</div><div align="right">کپی برگه هایم را گرفتم و از دفتری که بسته بود بیرون آمدم. </div><div align="right">شش ماه دیگر ... از همین امروز !<br /></div><div align="right">تمام راه را تا خانه گریه می کردم !&nbsp; </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">ادامه دارد ... <br /></div>&nbsp;]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 11</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003256.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3256</id>
   
   <published>2012-04-26T22:15:16Z</published>
   <updated>2012-04-27T04:33:20Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مهاجرت شرایط زندگی انسانها را تغییر می دهد و تاثیرات گونه گونی بر مردم&nbsp; می گذارد و هر کسی به فراخوان روحیه و توانایی اش با مهاجرت روبرو میشود .وضعیت نابسامان و بی حقوقی&nbsp; زنان ایران در مقابل قانون&nbsp; با...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">مهاجرت شرایط زندگی انسانها را تغییر می دهد و تاثیرات گونه گونی بر مردم&nbsp; می گذارد و هر کسی به فراخوان روحیه و توانایی اش با مهاجرت روبرو میشود .</div><div align="right">وضعیت نابسامان و بی حقوقی&nbsp; زنان ایران در مقابل قانون&nbsp; با خروج از ایران و ورود به کشورهای اروپایی دچار تحول می شود ، و این تحول تنها میتواند مثبت باشد . این تحول به دفعات مورد قضاوت ـ بخصوص قضاوت مردان ایرانی ـ قرار گرفته و&nbsp; بسیار منفی ارزیابی شده است ،&nbsp;</div><div align="right">بارها و به دفعات شنیده ایم که : زن ایرانی جنبه ی آزادی را ندارد ، زن ایرانی پاش که به خارج می رسد خود را گم می کند ، زن ایرانی تا به خارج می رسد تقاضای طلاق می کند و ...</div><div align="right">ولی من معتقدم که انسان بدون آزادی پرنده ای در قفس است ، انسان باید آزاد باشد که انتخاب کند . <br />من معتقدم که زن ایرانی ، پایش که به خارج می رسد ، خود را پیدا می کند . </div><div align="right">و من معتقدم که اگر در ایران ،&nbsp; امنیت اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی ای را که زنان&nbsp; در کشورهای اروپایی از آن برخوردارند میداشتیم ، اگر زنان در طلاق با بحران اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی روبرو نمی شدند ، بیشتر از نیمی از زنان کشور ما ، در رابطه هایی که امروز دارند باقی نمی ماندند .</div><div align="right">و به راستی ، چه نوع&nbsp; مردانی هستند که ترجیح میدهند همسرانشان به اجبار در کنار ایشان زندگی کند ولی به اختیار زندگی خود را انتخاب نکند ؟</div><div align="right">من هم به تعهد انسان معتقدم ، من معتقدم که در مقابل فرزندم که بدون اراده و&nbsp; نظر خودش ، به این دنیا آورده ام ،&nbsp; تعهدی دارم و تمام عمرم هم به پای این تعهد می مانم. </div><div align="right">اما تعهد بین دو انسان بزرگسال تا زمانی است که بین این دو انسان رابطه ای عاطفی وجود داشته باشد . حتی اگر یکی از این دو نفر احساس و عاطفه ای نسبت به دیگری نداشته باشد ، تعهدی در میان نیست .</div><div align="right">روابط انسانی بسیار پیچیده است ، انسان را نمیشود مثل خانه ، یا اتوموبیل ، یا میز و صندلی خرید و فروش کرد و یک کاغذ قرارداد را به حکم مالکیت انسانی نسبت به انسان دیگر قلمداد کرد . رابطه ی انسانی تنها در صورتی انسانی است که آزاد و اختیار باشد. رابطه ای که به اجبار و زور و ارعاب به کسی تحمیل شود ، نمیشود یک رابطه ی انسانی ، یک زناشویی ، یک ازدواج خواند . این رابطه محکوم به شکست است.&nbsp; &nbsp; </div>&nbsp;.<div align="right">ساختار خانواده و اجتماع از نقطه نظر جنسیت در ایران هرمی است ، در راس هرم مرد قرار دارد ، و بعد زن&nbsp; ـ یا زنان ـ و پس از زن بچه ها .&nbsp;</div><div align="right">قانون قدرت تام را در خانواده در اختیار مرد قرار می دهد ، که در بسیاری از خانواده ها این قدرتمدار تام الاختیار مرد است و مرد باقی می ماند و زندگی ادامه پیدا میکند . <br />در تعدادی از خانواده هایی که ساختار روشنفکرانه را پیشه کرده اند ، همین قرار حاکم است با این تفاوت که مرد&nbsp; این قدرت را تقسیم می کند .&nbsp;</div><div align="right">در این روابط مردی&nbsp; که&nbsp; قدری از این قدرت را با دست و دلبازی در اختیار همسرش قرار دهد ،&nbsp; یک&nbsp; مرد خوب و ایده آل محسوب می شود . اگر از تمام قدرت استفاده نکند ، اگر زور و ارعاب به کار نبرد ، اگر همسر را در تحصیل یا انتخاب شغل آزاد بگذارد و...این مرد ، مردی نمونه به حساب می آید. <br />اما یک مسئله همیشه در اینجا باید در نظر داشته باشد ، و آن هم این که&nbsp; این رابطه بر پایه ی برابری قرار ندارد . مرد در این رابطه نقش مثبت را به عهده گرفته . مرد با لطف و مرحمت از&nbsp; خان نعمتی که&nbsp; در اختیار دارد ، قدری در اختیار همسر می گذارد ، و او را تا ابد شکر گذار خود می کند . در میان آشنایان و فامیل وجهه ی یک مرد خوب و انسانی به تمام معنی و یک روشنفکر&nbsp; را کسب می کند ، و این&nbsp; وجهه و محبوبیت به او قدرت بیشتری می دهد . بالانس مطلوبی در تقسیم قدرت به وجود می آید که میتواند در شرایط ایران پایداری و استحکامی در چهارچوب خانواده به وجود آورد. <br /><br />زندگی مشترکی که نه بر اساس برابری جنسیتی و برابر حقوقی طرفین بلکه بر اساس لطف و مرحمت مرد و شکرگذاری و مدیون بودن زن برقرار می شود ، در فضای خارج از کشور که انسانها حق انتخاب دارند و نیازی به&nbsp; باقی ماندن در روابط آزار دهنده وجود ندارد ،&nbsp; محکوم به شکست است . <br /> </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">جالا بیاییم و یک چنین خانواده ای را با چنین ساختاری از مرزهای ایران بگذرانیم و در یکی از کشورهای اروپایی مستقر کنیم .&nbsp; بالانسی که اساس استحکام خانواده بود&nbsp; به شدت زیر و زبر می شود . مرد دیگر قدرت مطلقه ای در اختیار ندارد&nbsp; که با ژست بزرگمنشانه&nbsp; در اختیار زن بگذارد چرا که تمام آن حقوقی را که او با بزرگواری و از کیسه ی خلیفه به زن اعطا کرده است ، زن به طور قانونی در اختیار دارد . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;در جمله ی بالا کاملا آگاهانه از&nbsp; &quot;ژست بزرگمنشانه &quot; استفاده کردم&nbsp; چرا که معتقدم اگر مرد حقیقتا روشنفکر و دموکرات باشد و&nbsp; به برابر حقوقی با همسرش&nbsp; اعتقاد  داشته باشد ، اصلا با برابر حقوقی موجود در اروپا دچار مشکل نمی شود و تنها  مردانی که حقوق قانونی و اجتماعی را حق مسلم خود می دانند و تصور می کنند که  قسمتی از این حق را با مرحمت در اختیار همسر خود گذاشته اند ـ که در شرایط لازم هم به هر کسی هر چه داده اند ، بتوانند پس بگیرند ـ&nbsp; در این  شرایط خود را بی حقوق و ناتوان می بینند&nbsp; و جوامع اروپایی ـ بخصوص کشورهای اسکاندیناوی را ـ زن سالار می دانند . ادعا می کنند که اینجا کشور زنان است و مردان حقوقی ندارند . واقعیت این است که&nbsp; ساختار هرمی ای&nbsp;&nbsp; که این مردان به آن عادت دارند می شکند و ساختار دیگری ـ که ابدا هم زن مدار نیست ولی به شکلی که آنها نرم اصلی می دانند مردسالارانه و مرد مدارانه نیست جانشین آن می شود .&nbsp;</div><div align="right">مسلم است که زنان در این میان پاسیو نیستند. مسلم است که این شرایط به سود زنان است و زنان از این شرایط استفاده می کنند.&nbsp;</div><div align="right">و سوال من این است که کجای این مسئله غلط است ؟&nbsp; کجای این مسئله نادرست است که زنان و مردان حق مساوی در زندگی با هم داشته باشند ؟ و اگر نخواهند با هم زندگی کنند ، هر دو بتوانند آزادانه راه&nbsp; دیگری برای زندگی انتخاب کنند ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right"><strong>توجه داشته باشید ، من ترویج گر طلاق نیستم . آنچه من به آن معتقدم آزادی انسان در انتخاب است . این تمام درخواست من از زندگی است ، که هر انسانی حق انتخاب داشته باشد . </strong></div><div align="right"><strong>اگر دو انسان مایل به زندگی مشترک باشند ، باید این حق را داشته باشند </strong></div><div align="right"><strong>و این زندگی مشترک ، تا وقتی زندگی است و تا وقتی مشترک است که هر دوی آنها ، آزادانه و به اختیار دراین رابطه باقی می مانند . </strong></div><div align="right"><strong>زمانی که هر کدام از دو طرف ، مایل به ترک رابطه بود ، این حق نیز&nbsp; می بایست به تساوی در اختیار هر دو قرار گیرد ، و به رسمیت شناخته شود</strong> .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">مشکل من و&nbsp; همسرم یک مشکل پایه ای بود ، وقتی بعدها با آگاهی بیشتری به مشکلاتمان نگاه کردم دیدم که&nbsp; در ازدواجمان ، تفاوت فرهنگی ای را که داشتیم ، نادیده گرفتیم .</div><div align="right">ما هر دو چپ بودیم ، یعنی فکر میکردیم چپ بودیم. آن روزها با یک کتاب و یک جزوه می شد چپ شد و خیال کرد که همه چیز با اعتقاد و ایمان درست می شود . </div><div align="right">اما رابطه ی انسانها با اعتقاد به یک ایده ئولوژی درست ، یا درست تر نمی شود . ما در زمانی که انسانها فکر نمیکردند&nbsp; ، هم فکر بودیم و این پایه ی اشتباهی یک زندگی مشترک شد که&nbsp; اشتباهات&nbsp; بعدی را در خود پروراند&nbsp; .</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">من دلیل این همه تحقیر و توهین را که از همسرم می دیدم نمی فهمیدم . و سالها بعد از جدایی ، با خواندن کتابهای روانشناسی تحقیر دانستم که این سیستم دفاعی افرادی است که خود را کم میدانند.&nbsp;</div><div align="right">موقعیت اجتماعی و طبقاتی و خانوادگی من ، چیزی نبود که من به خودم اجازه دهم که حتی برای یک بار هم که شده ، به رخ خانواده ی همسرم بکشم. <br />اما سالها بعد دانستم که پایه های آن تحقیر در همان دست پیش را گرفتن که پس نیفتادن است. </div><div align="right">همسر من یک نارسیست بود ، این مسئله در میان بسیاری از مردان ایرانی مشترک است. نارسیسیسم ، بر اساس اعتماد به نفس نیست . اتفاقا برعکس ، نارسیسیم ریشه در عدم اعتماد به نفس دارد. خود دوستی نیست ، خود خواهی است . </div><div align="right">این که کسی هر روز جلوی آینه قربان صدقه ی خودش برود ، نه به اعتماد به نفس ربط دارد و نه به عزت نفس ، یک بیماری است . و همسر من به این بیماری دچار بود . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">خصوصیت دیگرش که هرگز نتوانستم با آن کنار بیایم ، استفاده ی بیمارگونه اش از فیلمهای پورنو بود . این مسئله نه یک بار و نه دو بار در ماه ، بلکه برنامه ی هر هفته ی او بود . </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">آنچه او مرا به آن متهم می کرد سردمزاجی بود . در زمان زندگی مشترکمان من هم بر همین باور بودم که احتمالا سرد مزاج هستم. چرا که حقیقتا تمام میل جنسی در من نسبت به او کشته شده بود.&nbsp; و فکر میکنم این مسئله دقیقا دو ریشه ی مختلف داشت ، یکی تذکر روزانه ی او به این که او بسیار خوش تیپ تر از من است ، و&nbsp; دخترها برایش سر و دست می شکنند و دست روی هر دختری که بگذارد نه نمی گوید&nbsp; ، و دیگری در برخورد خشونت بار او در رابطه ی جنسی ، و تحمیل آن .</div><div align="right">یک بار که به او گفتم که عمل جنسی اگر به میل دو طرف نباشد ، تجاوز محسوب می شود ، با چشمانی که در آن ناباوری موج می زد به من نگاه کرد و گفت : آدم که به زن خودش تجاوز نمیکنه ! یعنی چی میل دو طرف ؟ اگه به میل تو بود که همین یک بچه رو هم نداشتیم !</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">آن روزها&nbsp; که هنوز مسئله ی طلاق در ذهنم به عنوان یک راه حل و شاید نه آخرین آن در حال شکل گرفتن بود و هنوز به شکل جدی مطرح نکرده بودم&nbsp; شنیدم که با یکی از دوستانش داشت برنامه ی یک مسافرت به تایلند را می ریختند ، ولی وقتی گوشی را گذاشت ، هیچ صحبتی بابت همراهی من و دخترم نکرد. از او سوال کردم : قرار است به مسافرت برویم ؟<br />خندید و گفت : با فلانی داشتیم صحبت سفر به تایلند را می کردیم ، خودمان دو تایی یعنی ، مجردی !</div><div align="right">ـ مجردی ؟ یعنی حتی از من و دخترم نمیخواهی بپرسی که مایل به همراهی هستیم یا نه ؟</div><div align="right">گفت : ای بابا ، آخه تو خودت&nbsp; به حال دیده ای که کسی به چلوکبابی برود و ساندویچ نون و پنیرش را هم با خود ببرد ؟ </div><div align="right">&nbsp; <br /></div><div align="right">تفاوت فرهنگی ، ریشه ی اصلی مشکلات ما بود . زبان او ، زبان توهین و تحقیر بود . زبانی که ریشه در تربیت خیابانی او داشت . ناسزا ها و فحش هایی که از او می شنیدم ،&nbsp; برایم عجیب و غیر قابل باور بود .&nbsp; من&nbsp; یک &quot; بچه مثبت &quot; به تمام معنی بودم و با وجود بزرگ شدن با دو برادر هرگز بیشتر از&nbsp; چند فحش ـ خر ، گاوه ، بی شعور ، کودن ـ در دعواهایمان به هم نمی گفتیم . و با چنین اخلاقی&nbsp; با کسی روبرو شدم که فحش کوچکش فحش خواهر و مادر بود و شیوه اش برای تثبیت خودش و حس کردن فرادستی خودش ، تحقیر و فرودستی دیگران بود.&nbsp;</div><div align="right">این تفاوت های فرهنگی ، حل شدنی نبود .&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">چند نفر از انسانهایی که فوق العاده در زندگی ام و در طلاقم ـ بجز برادر کوچکم که همیشه پشت و پناه من بود ـ همراه من بودند ، خانواده ای بودند از انسانهایی بی نهایت شریف . </div><div align="right">من با بیشتر اعضای این خانواده که از یک مادر و فرزندان پسر و دخترش که هر کدام از این فرزندان یا خانواده داشتند یا بعدها تشکیل خانواده دادند صمیمی و دوست بودم. البته از زندگی ام و مشکلاتم با هیچ کسی حرف نمیزدم. </div><div align="right">در زمانی که در اوج ناامیدی و بیچارگی بودم . در زمانی که نمیدانستم واقعا تصمیمی که می گیرم درست است یا نه ، و نمیدانستم که با دخترم چه کنم ، ضیا ، یکی از پسران این خانواده ـ ماجرای آشنایی من و ضیا ماجرای جالبی است که در فرصتی دیگر برایتان تعریف می کنم ـ که او هم طلاقی را پشت سرش داشت و در شهر دیگری زندگی می کرد به یوتبوری آمده بود و نزد من آمد ، با هم بیرون رفته بودیم و قدم می زدیم . گفت :<br />ـ چته ؟ کجایی ؟<br />ـ ها ؟ همین جا ، چیزیم نیست !</div><div align="right">ـ زیاد فکر میکنی ، زیادی فکر میکنی . مسئله به این سختی ها نیست . هر کسی کمی شما دو نفر را بشناسه می فهمه که زمین تا آسمون با هم فرق دارید . اگر آن انقلاب بی خود و آن سازمانهای احمقانه ی ما نبودند ، شما دو نفر اصلا هرگز راهتان به هم نمیخورد چه رسد به این که به ازدواج هم بکشد. این همه خودت را عذاب نده . تصمیمت را عملی کن. اشتباه نمیکنی . </div><div align="right">دهنم باز ماند . من هرگز با آنها در مورد جدایی صحبت نکرده بودم </div><div align="right">ادامه داد : فکر میکردی نمی فهمم ؟ مگر دوست تو نیستم ؟ <br />و ادامه داد : ببین مهشید اصلا نمیخواهم بگویم تو بهتری و اون بدتر ها . خودت هم میدونی که هر دوی شما دوست من هستید ، و من میتوانم با تو به نمایشگاه کتاب و عکس بیایم و با او به دیسکو&nbsp; و کازینو . با هر دوتان هم به من خوش می گذرد ، اما این را هم می بینم که شما دو نفر با هم زندگی خوبی ندارید. دیدنش سخت نیست . و به اجبار زندگی کردن ، زندگی نیست . تو میدانی کار درست کدام است . کار درست را انجام بده . و تا ته اش برو !<br /></div>.&nbsp; <br /><div align="right">راست می گفت ، من میدانستم کار درست کدام است ، ولی&nbsp; آیا قادر به آن بودم که تا ته اش بروم ؟</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">ادامه دارد ...&nbsp; <br /></div><div align="right">&nbsp; <br /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهاجرت و خانواده ، 10</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003255.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3255</id>
   
   <published>2012-04-25T22:37:48Z</published>
   <updated>2012-04-25T22:10:37Z</updated>
   
   <summary>رابطه ی من و خانواده ی شوهرم در ایران که بودم رابطه ای صمیمانه و همراه با احترام بود .در ایران که بودم ، فکر میکردم که واقعا مسئله ی رابطه ی مادر شوهر و عروس ، یک مسئله ی...</summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<br /><div align="right">رابطه ی من و خانواده ی شوهرم در ایران که بودم رابطه ای صمیمانه و همراه با احترام بود .</div><div align="right">در ایران که بودم ، فکر میکردم که واقعا مسئله ی رابطه ی مادر شوهر و عروس ، یک مسئله ی اغراق شده است . اما سفر مادر شوهرم و حضورش در زمانی که رابطه ی من و همسرم ـ با وجود این که این او بود که خواسته بود به رابطه شانس دیگری بدهیم و در این شرایط باید تلاشی در بهبود رابطه می کرد ـ در شرایط دلپذیری نبود ، این را به من ثابت کرد که رابطه ی بین مادر شوهر و عروس بسیار تحت تاثیر&nbsp; مردی است که در این رابطه قرار دارد. <br />اگر مرد بتواند احترام هر دو را حفظ کند ، رابطه آن دو هم احترام آمیز خواهد بود. </div><div align="right">و این مسئله ای بود که همسرم در دیدار مجدد من و مادر شوهرم&nbsp; نیازی به رعایتش نمیدید . </div><div align="right">این که مادرشوهرم توقع بالایی از خودش نشان میداد ، امروز&nbsp; به نظرم غیر عادی نیست ولی در آن دوران ، اتفاق می افتاد که برایم غیر قابل تحمل می شد .<br /> برای او این اولین سفرش به خارج از کشور محسوب می شد ، و فکر می کرد که اینجا خانه ی پسرش است و همه نوع برخوردی مجاز است . بخصوص که همسرم هم تلاش در به وجود آوردن رقابت احمقانه ای می کرد .&nbsp; <br /></div><div align="right">بارها از این که غذای مادرش چقدر خوب است و این که از وقتی به سوئد آمده یک غذای درست و حسابی نخورده است صحبت میکرد. و شاید همین بود که موجب شد که مادر همسرم به خودش اجازه ی گیر دادن بدهد .&nbsp;</div><div align="right">چند بار از من خواست که سعی کنم غذایی را که می پخت و مورد علاقه ی پسرش بود ، یاد بگیرم. تا اینکه به او گفتم که اگر او این غذا را دوست دارد ، بهتر این است که خودش طرز تهیه اش را یاد بگیرد تا بتواند هر وقت که دوست دارد آن را بپزد. گفتم که من دلیلی نمی بینم که غذایی را یاد بگیرم که خودم دوست ندارم ، تنها به این دلیل که او دوست دارد . <br />این را به واقع می گفتم . در پختن غذا&nbsp; ، همیشه من غذایی سعی میکردم غذایی را درست کنم که برای او و دخترم جالب باشد ، و او غذایی را درست می کرد که برای خودش آسان باشد .&nbsp; این در صورتی بود که من هم کار می کردم و هم درس می خواندم و وقت کافی برای درست کردن غذا نداشتم در حالی که او داشت . این نابرابری از کجا آب می خورد ؟ از همین تربیت غلط نبود ؟ که همه ی دنیا باید دست به سینه در خدمت آقا زاده بایستند ؟ <br /></div><div align="right">گیر دادن به لباس و پوشاک من و خلاصه همه چیز ، و همدمی مادر و پسر در شرایط روحی ای که قرار داشتم ، وضعیت را بهتر نمیکرد.&nbsp;</div><div align="right">یک بار وقتی مادر شوهرم حضور نداشت به شوهرم گفتم که داری از مرز خودت پا را فراتر می گذاری . یادت باشد که این شرایط به من تحمیل شده ، یادت باشد که اینجا خانه ی ما نیست . و من تنها به خواست توست که این شرایط را پذیرفته ام ، سعی کن این حرمت باقی مانده را پایمال نکنی . با شوخی و مسخره بازی جوابم را داد و گفت : کمی اگر زن باشی ضرر نمیکنی. <br />گفتم که قرار به تغییر من نیست ، قرار به تغییر توست . من اگر شانسی به این زندگی دادم برای این بود که تو قول دادی تغییر کنی . اگر خیال می کنی که حضور مادرت یا مادرم میتواند از من یک آشپز و زن خانه دار بسازد پس از ابتدا این خانه را کج بنیاد گذاشتی.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">مشکلاتم با مادرم از نوع دیگری بود ، برخوردهایش را نمی فهمیدم . نمیدانستم چرا اینقدر از من کینه دارد&nbsp; <br />چند سال بعد ، وقتی دیاگنوس آلزایمر را گرفت ، جواب خیلی از برخوردهای او و سوالات خودم را گرفتم . بیچاره مادر...&nbsp; ای کاش آن زمان می دانستم و با او مهربانتر بودم . ای کاش شرایط روحی ام آنچنان نبود که گیر دادن هایش را از شانه می تکاندم و ... <br />و ای کاش زمان بیشتری با هم می داشتیم . فقط خودمان دو نفر ، تا بتوانم به او بگویم که دوستش داشتم ، با وجود این که هیچ وقت حس نکردم که دوستم دارد . و هیچ وقت حس نکردم که دختری هستم که آرزویش را داشت </div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">یک بار که از سر کار به خانه برگشتم ـ مادرم به استکهلم و نزد برادرم رفته بود ـ دخترم از اتاقش بیرون دوید و دیدم که چشمانش گریان است ، به سوئدی و با داد و بیداد چیزهایی گفت در مورد این که مادربزرگش چه کار کرده است . و مرا به اتاقش کشید...</div><div align="right">آن روز برای بازی به خانه ی دوستش رفته بود و وقتی برگشته بود دیده بود که مادرشوهرم مبلمان اتاقش را جا بجا کرده است ، و تمام پستر های خواننده ها را از دیوار های اتاقش کنده است&nbsp; ـ او روی دیوارهای اتاقش پستر های خوانندگان مرد و باند های موزیک پسران جوان را داشت ـ&nbsp; و چند عکس مادونا که از مجله و روزنامه بریده شده بودند به دیوار اتاقش چسبانده شده . دخترک گریه می کرد . به سادگی باورش نمی شد که کسی به خودش حق بدهد که این کار را بکند . <br /></div><div align="right">به او گفتم عیب ندارد ، وقتی رفت هر پستری را که بخواهی برایت می خرم . لازم هم نیست با پول خودت بخری ـ دخترم پستر های اتاقش را از پول تو جیبی خودش می خرید ـ ، من خودم هر چی بخواهی برایت می خرم. <br />گفت : هر چی ؟<br />گفتم : هر چی !<br />ـ <a target="_blank" href="https://www.google.com/search?hl=en&amp;tok=-wy9ADMcNnWXksJF3A-Nvg&amp;cp=10&amp;gs_id=1e&amp;xhr=t&amp;q=marcus+schenkenberg&amp;bav=on.2,or.r_gc.r_pw.r_cp.r_qf.,cf.osb&amp;biw=1138&amp;bih=555&amp;um=1&amp;ie=UTF-8&amp;tbm=isch&amp;source=og&amp;sa=N&amp;tab=wi&amp;ei=SWOYT-3PKsb_4QSL353FBg">مارکوس شنکن برگ </a>؟<br />ـ دو تا مارکوس شنکن برگ !</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">یکی از پستر ها ، پارچه ای بود که آن را در بالکن پیدا کردم ، و اتو کردم و چروک هایش را گرفتم . و با هم دوباره به دیوار کوبیدیم . </div><div align="right">در اتاق نشیمن مادر شوهرم و شوهرم مشغول دیدن تلویزیون بودند ، مادرشوهرم سعی کرد توضیح بدهد : <br />دختر که نباید این همه عکسهای پسرها در اتاقش باشد ، من عکسهای مادونا را برایش از روزنامه سوا کردم و چسباندم به دیوار . </div><div align="right">ـ چرا مادونا ؟<br />ـ آخه باباش مادونا رو دوست دارد . </div><div align="right">ـ خوب بهتر نبود اون عکسها را به اتاق باباش&nbsp; می چسباندید ؟ &nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">مسئله ی دیگر خرید کردن برای فامیل شوهرم بود . این که باید برای فامیلی که حتی اسمشان را هم نمیدانستم سوقات بخرم ، و این که چیزهایی که میخریدم &quot; کم &quot; بود ! <br />اینها فرهنگی بود که من به آن آشنایی نداشتم. و تنها با یک حرف میتوانستم از پس آن بر بیایم : خونسرد باش ، این مدت تمام می شود . آنها بر می گردند.</div><div align="right">شوهرم هم در سوء استفاده کردن سنگ تمام گذاشت . هر بار که من در ماشین بودم ، تمام خرید ها به حساب من بود . بهانه این بود که کارت او کار نمیکند . چیزی که به آن&nbsp; فکر نکردم این بود که وقتی من نیستم و سر کار هستم چه می کند .&nbsp;</div><div align="right">من به این چیزها فکر نمیکردم . این چیزها بعدها مشغله ی فکری ام شد. وقتی که فهمیدم تا چه اندازه مورد سوء استفاده قرار گرفته ام.</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">بدتر از همه ی اینها گوشه و کنایه ها و طعنه ها بود . سعی میکردم با لبخند هر ماجرایی را تمام کنم . اما گاه برخوردها آنقدر زننده می شد و آنقدر شوهرم پی ماجرا را می گرفت که از خانه بیرون می زدم .&nbsp;</div><div align="right">من مادر شوهرم را مقصر نمیدانم . اما این حس را امروز دارم ، آن روز نداشتم.&nbsp; مادر شوهرم متاسفانه فقط میدان را برای طعنه زدن به عروسش باز میدید. او حس می کرد من از پسرش نگهداری لازم را نمی کنم . <br />یک بار که داشت به من سفارش های لازم را برای شوهر داری می کرد ، بسیار عصبانی شدم و به او گفتم : تو خودت این دستور عمل ها را در زندگی خودت به کار بردی ؟</div><div align="right">گفت : البته ، پدر شوهرت همیشه عاشق دست پخت من بود . </div><div align="right">گفتم : برای همین&nbsp; خدمات بی شاعبه بود که زن دوم گرفت ؟ ولی صبر کن ببینم ، خودت نگفتی که بجز زن دوم یکی هم جدیدا&nbsp; صیغه کرده ؟ </div><div align="right">میدانم که این حرفها ضربه های&nbsp; زیر کمربند محسوب می شد . و میدانم حرف من غیر منصفانه&nbsp; بود. اما&nbsp; آن روزها حال خوبی نداشتم و این حرفها و گوشه و کنایه ها و نصیحت های مادر شوهرانه در خدمت هر چه بیشتر به مردی که اگر میتوانست احساسی در من به وجود آورد فقط دلسوزی و اشمئاز بود ، حالم را بهتر نمیکرد. </div><div align="right">&nbsp;درد بزرگ من ندیدن ماست . این که این چرخه تکرار شود ، این که &nbsp; زنان از شوهران خود زخم می خورند ولی به عروسان خود سفارش می کنند که همان باشند که خود بوده اند ، چرا ؟ چرا برای یک مادر پیروزی بر عروسش و این که عروسش غذای بهتری برای شوهرش درست کند ، پذیرفته تر است تا این که به پسرش بگوید که مرد بهتری باشد ؟</div><div align="right">میدانم که این برخورد ها از نادانی است ، ولی آیا نادانی در حد مادر شوهر های ما باقی می ماند ؟ آیا ما ، مادر شوهرهایی این چنین برای عروسهایمان نخواهیم بود ؟</div><div align="right">&nbsp;بلاخره وقتی که در انتظارش بودم رسید و این&nbsp; مدت که تا جایی که یادم است حدود دو ماه طول کشید تمام شد .</div><div align="right">بعد از رفتن آنها ،&nbsp; به همسرم گفتم : این هم از شانس مجدد ، که کسی نگوید برای هزارمین بار به این زندگی شانس ندادم . دادم ولی دیگر این زندگی چیزی برای ساختن ندارد. خانه ی ما ویران است .&nbsp; به همسرم&nbsp; گفتم که به خانه ی خودش برود ، ولی ماندگار شده بود و نمی رفت . نمیدانستم چه کنم .&nbsp; .<br />&nbsp; <br />دنبال خانه ی دیگری می گشتم . آنگرد به گتوی مهاجران تبدیل شده بود و کم کم داشت زبان خودش را پیدا می کرد ـ سوئدی آنگردی ـ اینجا را برای دخترم مناسب نمیدیدم. و در عین حال فکر میکردم که عوض کردن خانه ، و این که خانه ای را از ابتدا برای خودم و دخترم بگیرم ، شاید مسئله را برای او حل کند . که ما از این خانه اسباب کشی کنیم ، هر کدام به خانه ی خودش .&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">همسرم خبر داد که فامیل یکی از دوستانش ، خانه ای اجاره ای در نزدیکی مرکز شهر دارد که دارد خالی می کند و شاید بتوانیم آن را بگیریم. <br />همه کلمات را جمع می بست ، بگیریم ، اسباب کشی کنیم ، آنجا راحت هستیم . آنچنان صحبت می کرد که انگار یک خانواده ی واقعی هستیم&nbsp; . تقریبا هر شب با هم صحبت داشتیم که او باید برود و من دیگر حاضر به زندگی مشترک نیستم. ولی او همچنان نمیرفت. <br />راستی چطور می شود به کسی گفت که برود ؟ من همه راهش را امتحان کردم . و او نمی رفت .<br /><br /></div><div align="right">خانه را دیدیم و بسیار مناسب من و دخترم بود. یک اتاق کوچکتر و یک اتاق بزرگتر داشت . در دیدن خانه او با ما بود ، من اتاق کوچک را دیدم و گفتم : چه خوب ، برای من کافی است .<br />گفت : نه دیگه ! اتاق بزرگتر برای ماست ، این کوچیکه مال دخترک است.</div><div align="right">گفتم : من اینجا با تو زندگی نخواهم کرد . </div><div align="right">گفت : خب حالا ....</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">در&nbsp; دانشگاه&nbsp; ، بورس تحصیلی ای به من تعلق گرفت که مبلغش نسبت به درآمد آن زمان من ، کم هم نبود ـ پنج هزار کرون ـ وقتی خبر بورس را دریافت کردم ، با خوشحالی به خانه آمدم&nbsp; و به او که طبق معمول روی مبل با بطری مشروبش نشسته بود ، و دخترم که در اتاقش بود خبر را با هیجان دادم . همسرم گفت : چه خوب ، میتوانیم ماشین را بفروشیم و این را بگذاریم رویش و یک ماشین بهتر بگیریم . <br />دخترم گفت :مامان یک سگ بگیریم ؟؟؟ تو رو خدا ....</div><div align="right">گفتم : واقعا سگ میخواهی ؟ سگ خوشحالت می کند ؟ </div><div align="right">برق امیدی در چشمش درخشید : آره ... خیلی .</div><div align="right">ـ ولی سگ نگهداری لازم داره ، سگ رو باید ببری بیرون و بگردونی </div><div align="right">ـ میکنم ،&nbsp; همه کارش را میکنم. قول میدم . </div><div align="right">ـ باشه ، از فردا نگاه می کنم ببینم یک سگ خوشگل برایت پیدا میکنم یا نه . </div><div align="right">همسرم همینطور به مکالمه ی ما نگاه می کرد و گفت : شوخی میکنی ؟</div><div align="right">ـ نه ، خوشحالش می کنه . یک سگ برایش می خرم ، پول را برای چه می خواهم ؟ .</div><div align="right">&nbsp;با گشتن در روزنامه ها ، کسی را پیدا کردیم که پرورش دهنده ی سگ بود . وقتی دخترم توله سگ ها را دید ، آنچنان خوشحال بود که مدتها بود اینقدر خوشحال ندیده بودمش . همان موقع می خواست سگ را به خانه بیاورد ، ولی صاحبش گفت که باید دو هفته ی دیگر صبر کنیم تا واکسن هایش را بزند و هشت هفته از عمرش بگذرد. دو هفته ی بعد، یک توله سگ نژاد کسهاند ، به خانه ی ما آمد . اسمش را ناتاشا گذاشتیم&nbsp; .</div><div align="right">&nbsp; <br /></div><div align="right">خانه ی فعلی مان را پس دادیم ، پس دادن خانه ی دولتی در سوئد سه ماه وقت می برد . از او میخواستم به خانه ی خودش برود ، و نمیرفت . با خنده می گفت : کدام خانه ؟ خانه ای ندارم .&nbsp; بارها از او پرسیدم که خانه ی خودش را چه کرده ؟ و جوابی به من نمیداد.</div><div align="right">هر بار هم که به او میگفتم دیگر باید بروی خانه ی خودت ، تاتر وحشتناکی بازی میکرد ، با دو سناریوی مضحک .&nbsp; یا&nbsp; دعوا و مرافعه و داد و قال ، و یا گریه و زاری و مریضی و تهدید خودکشی ...&nbsp;</div><div align="right">برگشته بودیم سر جای اول !</div><div align="right">دلم خوش بود که بعد از شش ماه ، طلاق را اجرا می کنم ، ولی نمیدانستم واقعا آیا یک ورقه می تواند زندگی را به من برگرداند یا نه . </div><div align="right">در اثاث کشی ، او و دوستانش کمکم کردند. اما اتاق ها را آنجور که من میخواستم نچیدند . دخترکم به من گفت : مگه تو نگفتی اتاق بزرگه مال منه ؟ گفتم : آره مامانی ، بزار بابا و دوستاش بروند ، اتاق بزرگه مال توست . من برایم همان کوچیکه کافیست . </div><div align="right">کلید خانه ی جدید را او تحویل گرفته بود. وقتی به او گفتم که کلید ها را بده ، دو&nbsp; دست کلید به ما داد ، گفتم : سومی اش ؟ گفت سه کلید است برای سه نفرمان . و خندید !<br /></div><div align="right">&nbsp;هر قدر هم که سعی می کردم خودم را کنترل کنم باز نمیشد . با عصبانیت&nbsp; گفتم ببین ، شوخی ندارم . من هم مسخره ی تو نیستم. به چه زبانی باید به تو بگویم که این خانه مال من و دخترم است ، اینجا خانه ی تو نیست . تو گفتی یک شانس دیگر بدهم ، والا به خودت که هیچی به مادرت هم یک شانس دیگر دادم و دیدم که همه چیز بدتر از آن است که فکر میکردم. حالا هم بحثی ندارم . پس اندازم رفت ، عیب ندارد ، مادرت هم ، مادر توست و قرار نیست مرا دوست داشته باشد ، و این را به خوبی می پذیرم. اما من با تو زندگی نمیکنم . کلید ها را بده و برو خانه ی خودت. من به تو گفتم که این خانه ، خانه ی&nbsp; مشترک ما نخواهد بود. </div><div align="right">&nbsp;گفت : کدام خانه ؟ خانه را همان موقع قبل از آمدن مادرم پس دادم.&nbsp;</div><div align="right">گفتم : قرار بود یک شانس دیگر بدهیم . و دادیم. اما قرار بود تو خانه ات رانگه داری ، اسبابهایت را چه کردی ؟&nbsp;</div><div align="right">ـ فروختم !</div><div align="right">ـ یعنی چی که فروختی ؟&nbsp;</div><div align="right">ـ یعنی همین ، فروختم . من دیگر خانه ای ندارم . تو میخواهی مرا از خانه بیرون کنی ؟</div><div align="right"><br /></div><div align="right">گفتم : این دیگر مشکل من نیست ، من مادر تو نیستم. یک بار برایت رفتم دنبال خانه و این که نخواستی نگه اش داری مسئله ی خودت بود .</div><div align="right">او رفت . بدون آن که کلید خانه ی من را بدهد . <br /> آن شب من و دخترم با هم اثاثیه را جابجا کردیم . او اتاق بزرگتر را برداشت ، و من اتاق کوجکتر را . غذای ساده ای درست کردم و با هم خوردیم. زندگی دو نفری مان شروع شد.&nbsp; لااقل آن&nbsp; یک شب را&nbsp; اینطور فکر میکردیم &nbsp; <br /></div>&nbsp; <br /><div align="right">ادامه دارد ...&nbsp; <br /></div><div align="right">&nbsp; <br /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عکس !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zananeha.com/archives/2012-04/003253.html" />
   <id>tag:www.zananeha.com,2012://1.3253</id>
   
   <published>2012-04-22T18:28:47Z</published>
   <updated>2012-04-22T18:34:45Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[برای تنفس از سری خاطرات&nbsp; مهاجرت هم&nbsp; که شده ( پست های قبلی این وبلاگ ) ، میتوانید کمی به عکسهایم&nbsp; نگاه کنید&nbsp;عکسهای دیروزم از نمایش آی کیدو در باغ شاه در استکهلم&nbsp;&nbsp;و چند عکس که به این سری عکسهای...]]></summary>
   <author>
      <name>مهشيـد راستی </name>
      <uri>http://www.zananeha.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.zananeha.com/">
      <![CDATA[<div align="right">برای تنفس از سری خاطرات&nbsp; مهاجرت هم&nbsp; که شده ( پست های قبلی این وبلاگ ) ، میتوانید کمی به عکسهایم&nbsp; نگاه کنید</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">عکسهای دیروزم<a target="_blank" href="http://www.maraphoto.info/album.php?catid=19&amp;back=2"> از نمایش آی کیدو در باغ شاه در استکهلم</a>&nbsp;</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">و چند عکس که به این<a target="_blank" href="http://www.maraphoto.info/album.php?catid=17&amp;back=6"> سری عکسهای خیابانی</a> اضافه شده اند</div><div align="right">&nbsp;</div><div align="right">با کلیک کردن روی عکسها می توانید ورق بزنید !&nbsp; <br /></div>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>

