« یعنی مثلا شعر | Main | خانه »

روز جهانی زن

روز جهانی زن در راه سپری شد. از آرامبول با اتوبوس به مومبای آمدم و تا فردا اینجا هستم تا با پرواز سحرگاه به استکهلم برگردم.
مومبای بعد از دو ماه گرمتر شده . وگرنه همان است که بود. امروز برای ورود به کافه لئوپاد ( کسانی که شانترام را خوانده اند میدانند کجاست ) پلیس جلویم را گرفت و با دستگاه مغناطیس بدنم را گشت و دستگاهش طبق معمول بوق زد. از من خواست که کیفم را باز کنم. ابتدای صبح بود و کیف را باز کردم و نگاهی به درون آن انداخت و گفت برو. خودم به کیف نگاه کردم . سایه ی سیاهی دیده میشد و نه بیشتر. به او گفتم تو توانستی چیزی ببینی ؟ خودش و دیگر پلیس ها خنده سر دادند و گفت : د برو دیگه...
روز زن گذشت . مثل همه ی روزهای دیگر .
دو ماه سفر گذشت. مثل همه ماههای دیگر.
ولی فکر میکنم در این دو ماه قدری قد کشیده ام. اندکی بزرگتر شده ام. نه به اندازه ی 47 سال سنم البته. ولی قدری...
به دخترم قول داده بودم که هرگز بزرگ نشوم. و بعد به خودم قول دادم که به زنی مسن و غر غرو که همه اش از دردها و ناراحتی ها و قرص ها و دوا ها و نگرانی های آینده حرف میزند تبدیل نشوم.
تا حالا به این قولها عمل کرده ام.
ترجیح میدهم یک کودک 47 ساله باشم تا یک پارچه خانم :)))

امروز به دفتر پست برای پیگیری بسته ای که برای تولد دخترم در حدود یک ماه پیش پست کرده بودم و هنوز هم نرسیده رفتم. آن روز گفته بودند که 10 روزه میرسد . و برای همین هم اکسپرس کردم. الان هم گفتند که بسته در دهلی است و ده روز دیگر میرسد. به این میگن پست اکسپرس هندی....
امسال تولد دخترم را پیشش نبودم. و بسته ای که برایش فرستادم هم نرسید :)))

خیابانهای بمبئی با بوی ادویه و گرما و عرق تن  و دیزل و زباله و  فریادهای فروشندگان که میگویند : چیزی از من بخر و فریاد های ریکشا و تاکسی و .... یک روز دیگر در اختیار من است. 
 و من چرا پای کامپیوتر نشسته ام ؟؟

این هم برای شما...

 

مرد پیر و دریا

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.zananeha.com/cgi-bin/MT/mt-tb.cgi/2627

Comments (4)

سیامک:

تا مرحله پیشنهاد و شاید بتوان گفت اولین "نه" طبیعی است ولی پس از آن مزاحمت است . شما هم زیاد حساس نباش این مرد ها هم تقصیری ندارند > آنها در جامعه ای مملو از محرومیت بزرگ شده اند. من یک مرد هستم و خاطره ای از سفر ترکمنستان داشتم که بسیار جالب بود. در آنجا از هر زنی که خوشم می آمد بسویش می رفتم و به دیسکو دعوتش می کردم. جالب اینجا بود که تمام این زنها اولا بسیار خوشحال می شدند و تشکر می کردند و بعد مٍثلا حلقه خود را نشان می دادند یعنی ما متعلق به کس دیگری هستیم. و من نیز مودبانه از آنها خدا حافظی می کردم.من الان در کانادا زندگی می کنم ولی می بینم که فرهنگ مردم ترکمنستان یک سر و گردن بالاتر بود. یعنی اینجا به ضرب پلیس و قانون مردان را مهار می کنند ولی آنجا ادب جنسیتی داشتند.
__________________________
من نفهميدم تو چه چيزی را فرهنگ ميدانی. تو به خانمها پيشنهاد رقص ميکردی يا هم بستری ؟ مگر کسی که زن مرد ديگری است نميتواند با مرد ديگری برقصد ؟
م

مونا:

مهشید جان از این بخشش که تبدیل نشی به زنی که از قرصها و ناراحتی ها حرف بزنه موافقم ولی با کودک 47 ساله نه. یه 47 ساله کاملا نرمال و پازیتیو بهترین حالت است.

Cheers

مهشید خانم امیدوارم که بعد از درگیریهای اول سفر بقیه خوش گذشته باشد با پوزش با یکروز تاخیر روزن زن را بشما تبریک گفته و از این عکس زیبا هم سپاس

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on March 9, 2010 6:04 AM.

The previous post in this blog was یعنی مثلا شعر.

The next post in this blog is خانه .

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35