March 11, 2010

خانه  

از مومبای با گرمای 35 درچه به استکهلم با سرمای 4 درچه زیر صفر آمدم . و بعد از مدتها در حمام کوچک خانه ام دوش گرفتم.
توقف سه ساعته ای در استانبول داشتم. که همزمان شده بود با پرواز هواپیمای ماهان ( نمیدانستم چنین شرکت هوایی هم داریم ) به تهران. و ایرانی در ترانزیت زیاد بود.
در استکهلم بعد از گرفتن بار داشتم از گمرگ رد میشدم که یک زن پلیس آمد جلو و با ادب زیاد خوش آمد گفت و پرسید مسافر کدام کشور بوده ام. گفتم که هندوستان بوده ام و با پرواز استانبول آمدم. ( البته احتمالا خودش از سر و وضعم حدس زده بود ) گفت : زحمتی نمیشود اگر وسایلت را چک کنیم ؟ کسی بیرون منتظرت است و میخواهی خبر بدهی ؟ گفتم کسی نیست و زحمتی هم نیست. کوله پشتی و ساک ارزان قیمتی را که اضافه در گوا  خریده بودم روی ریل دستگاه ایکس ری گذاشت و همینطور هم از سفر میپرسید که کجا ها رفته ام . ساک اضافه را که نگاه کرد گفت : توش چیز خاصی داری ؟ با خنده گفتم اگر منظورت حشیش و اینهاست اهلش نیستم . خندید و گفت باید چک کنم دیگه. گفتم میفهمم . راستش همینطور هم در خیابان های کولابا راه میرفتم هی بهم پیشنهاد حش و اینا میشد. انگار قیافه ام به این چیزها میخوره. خندید و گفت : فکر میکنی واسه چی نگه ات داشتم ؟ تیپ ... گفتم : بزار خودم بگم ، هیپی های شصت ؟ و هر دو خندیدیم.
این خنده ها موجب نشد که فیها خالدون ساکها را نگردد. ساک ارزان قیمتم که قبلا هم زرتش قمسور شده بود تقش به کل درآمد و بعد از اینکه دوباره همه چیز را در آن گذاشتیم با چسب موقتی بسته بندی کرد تا بتواند مرا به خانه برساند و بابت مزاحمت باز عذر خواهی کرد و کمک کرد تا وسایل را بر گاری دستی گذاشتیم و به سمت ایستگاه تاکسی راه افتادم.
راننده تاکسی هم ایرانی از آب درآمد و کلی پرسید که کجا بودم و دلیل علاقه ام به سفر به هند را جویا شد. آدم جالبی بود.
به خانه رسیدم. و روی میز آشپزخانه دسته گلی در آب به همراه یادداشت خوش آمد  از دوست مهربانی که کلید خانه ام را داشت پیدا کردم که به من قوت قلب میداد که به سرما عادت میکنم و نیشم تا بناگوش باز شد.
دو ماه گذشت... دلم برای هند هم الان هم تنگ است. ولی بودن در خانه و آرامش خانه هم لطف و صفایی دارد.
از فردا باید دوستان خوبم را که مدتهاست ندیده ام ببینم. دلم برای همه شان تنگ شده.
بروم و یک ماسالا چای برای خودم درست کنم.

[ 20:14 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

March 9, 2010

روز جهانی زن در راه سپری شد. از آرامبول با اتوبوس به مومبای آمدم و تا فردا اینجا هستم تا با پرواز سحرگاه به استکهلم برگردم.
مومبای بعد از دو ماه گرمتر شده . وگرنه همان است که بود. امروز برای ورود به کافه لئوپاد ( کسانی که شانترام را خوانده اند میدانند کجاست ) پلیس جلویم را گرفت و با دستگاه مغناطیس بدنم را گشت و دستگاهش طبق معمول بوق زد. از من خواست که کیفم را باز کنم. ابتدای صبح بود و کیف را باز کردم و نگاهی به درون آن انداخت و گفت برو. خودم به کیف نگاه کردم . سایه ی سیاهی دیده میشد و نه بیشتر. به او گفتم تو توانستی چیزی ببینی ؟ خودش و دیگر پلیس ها خنده سر دادند و گفت : د برو دیگه...
روز زن گذشت . مثل همه ی روزهای دیگر .
دو ماه سفر گذشت. مثل همه ماههای دیگر.
ولی فکر میکنم در این دو ماه قدری قد کشیده ام. اندکی بزرگتر شده ام. نه به اندازه ی 47 سال سنم البته. ولی قدری...
به دخترم قول داده بودم که هرگز بزرگ نشوم. و بعد به خودم قول دادم که به زنی مسن و غر غرو که همه اش از دردها و ناراحتی ها و قرص ها و دوا ها و نگرانی های آینده حرف میزند تبدیل نشوم.
تا حالا به این قولها عمل کرده ام.
ترجیح میدهم یک کودک 47 ساله باشم تا یک پارچه خانم :)))

امروز به دفتر پست برای پیگیری بسته ای که برای تولد دخترم در حدود یک ماه پیش پست کرده بودم و هنوز هم نرسیده رفتم. آن روز گفته بودند که 10 روزه میرسد . و برای همین هم اکسپرس کردم. الان هم گفتند که بسته در دهلی است و ده روز دیگر میرسد. به این میگن پست اکسپرس هندی....
امسال تولد دخترم را پیشش نبودم. و بسته ای که برایش فرستادم هم نرسید :)))

خیابانهای بمبئی با بوی ادویه و گرما و عرق تن  و دیزل و زباله و  فریادهای فروشندگان که میگویند : چیزی از من بخر و فریاد های ریکشا و تاکسی و .... یک روز دیگر در اختیار من است. 
 و من چرا پای کامپیوتر نشسته ام ؟؟

این هم برای شما...

 

مرد پیر و دریا

[ 6:04 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

March 7, 2010

 یعنی مثلا شعر

تنها رفتن نیست که توان می طلبد
گاه ماندن دشوار تر است.

اگر در پشت بيشه زار های درياچه ی شيرين
آنجا که هيچ اتو ريکشايی
راهش نمی افتد
گم شدم
پیدایم میکنی ؟
اینجا ,روی شنها ,کنارم دراز میکشی ؟
تا نفس هایمان را بشمریم
تا از زنده بودن مطمئن شویم ؟
چرا این همه ستاره اینجا جمع شده اند ؟
پس سهم من و آسمان بی ستاره ام چه می شود ؟
یک لحظه گوش کن
می شنوی ؟
موجها که به ساحل پناه آورده اند تمنای بازگشت ندارند
ولی باید به خانه باز گردند.
مثل من
مثل تو
مثل همه ی مسافران

خداحافظ مسافر هند
وعده ی ما روزی دیگر
روزگاری دیگر
در آرامش آرامبول
یا هر جای دیگر
تا آن روز
نفس ها را می شماریم
و ستاره ها را

زندگی این جاست
عشق این  جاست
وقتی که زنده ای
و نفس هایت به شمار ستاره هاست.

دلتنگی نام دوم من است...

آرامبول مارس ۲۰۱۰

 

[ 17:16 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

March 6, 2010
در آرامبول زندگی آرام است. چند روز پيش با چند ماهيگير قرار گذاشتم تا در ازای مبلغی صبح زود به ديدن دلفين ها بروم. هنوز مقدار زيادی از ساحل دور نشده بوديم که دلفين ها همه جا بودند. شروع کردم به عکس گرفتن و بعد ديدم که دارم کار آن ژاپنی را ميکنم که وقتی از سفر اروپا برگشت و دوستانش پرسيدند سفر چطور بوده در جواب گفت : نميدانم . هنوز عکسها را نديده ام. اين بود که دوربين را خاموش کردم و به تماشای بازی و شيطنت های دلفين ها نشستم. اين عکس از بهترين هايش بود . غر هم نزنيد. اگر ميخواهيد دلفين ببينيد راز بقا تماشا کنيد :))
 
 

ديروز به ماپسا به جمعه بازار رفتم . در آنجا صدف و ماهی ميفروختند و صدف ها را که ديدم نتوانستم خودداری کنم. مقداری صدف و گوجه فرنگی و پياز و فلفل و اينا خريدم و وقتی برگشتم به کلبه ام از صاحب پلاژ خواستم که مدتی از آشپز خانه ی رستورانش استفاده کنم. و سوپ صدف زيادی درست کردم و بچه های پلاژ را هم دعوت کردم. صاحب پلاژ وقتی سوپ درست شد آمد و پرسيد ميتواند بچشد و گفتم که حتما... قدری چشيد و پرسيد که ميتواند چيزی اضافه کند ؟ و گفتم که حتما. و مقداری گشنيز خورد شده و ادويه های هندی اضافه کرد و بهترين سوپی شد که تا کنون خورده بودم.البته زنش که در خورد کردن پیاز و سیر به من کمک کرد نخورد. گفت صدف کلا دوست ندارد. بعد از شام صاحب پلاژ از من سوال کرد که چرا تنها هستم و چرا جدا شده ام. بحث جالبی داشتیم که در فرصت دیگری برایتان می نویسم...

آرامبول برای بعضی ها مثل من يک آرامش موقت است و برای تعداد زيادی يک قلعه امن است. خارجيانی در اينجا هستند که به سبک هیپی های دهه شصت اينجا زندگی می کنند و از هجوم اسرائيلی ها  ( دراگ  تا دلت بخواد )​و روس ها ( خرید و خرید و باز هم خرید ) و تغييرات آرامبول بسيار ابراز ناراحتی ميکنند. بچه های خوبی هستند. ولی حصاری که دور خود کشيده اند و خود را از دنيا جدا کرده اند برای من جذاب نيست. نميدانم چطور زندگی ميکنند و درآمدشان از کجاست . آنها که اهل موسيقی هستند البته بعد از شو های شبانه در کافه لوکی کلاهی ميگرداند ولی ديگران ... نميدانم. اما بچه های خوبی هستند. روشنفکر و آگاه به مسائل دنيا ولی  قطع امید کرده و فراری از آن.شايد هم حق با آنها باشد... نميدانم! 
[ 6:36 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

March 4, 2010

اطلاعيه
لطفا اينها که هی تعريف ميکنند در اسراء ( اسراء رو درست نوشتم ديگه ؟ ها ؟ "زهرا خانم جنبش زنان" يه چک کنيد لطفل و ميل بزنيد به گروه  و به اطلاع همه برسانید و بعد هم البته خاطر نشان کنید  که خیلی کار میکنید برای جنبش غیر سبز مردم ایران و وقت سر خاراندن ندارید چه رسد به خواندن این مزخرفات  :)) وقت خودشان را به اطلاعات معرفی کنند.
آخه چطوره که من وقتی هستم و می نويسم همه اش فحش ميخورم و وقتی نيستم همه اش تعريف و دلتنگی ؟
:))))))

[ 8:12 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

March 3, 2010

 

آرام بول به  قسمت  هيپی های گوا مشهور است. در اینجا از مسافران چارتر که دیروز آمده اند و فردا میروند و دائما در استرس خرید و خوردن هستند خبری نیست . روزها را با خواندن کتاب . يوگا , شنا و پیاده روی و ميوه های تازه سر ميکنم و شبها با رقص کنار ساحل. اينجا ماريجوانا جوينت و هش تا دلت بخواهد يافت ميشود ولی من که اهلش نيستم ( و شما هم انگار باور کرديد :) . ترانه های شب در مورد عشق صلح آرامش  و درک یکدیگر است . خنکای شب و ترانه های شب و صدای طبل و گیتار و دایره زنگی ...هر کسی را به رقص می آورد. اینجا جزیره ی آرامش است... حداقل برای مدتی و من به این آرامش حقیقتا نیاز داشتم.

 A shanti place to stay
the cuttage with the oppen door is mine for a while

Breakfast by the beach

sweet lake ,Arambol beach

sing and danse  by the beach.  



 and ...the obligatory Taj Mahal picture . just becouse u have to do it :))

[ 8:09 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

March 1, 2010

Goa, Arambol 

در منطقه آرامبول گوا هستم. گوا زیباتر از آن است که فکر میکردم و در این منطقه از توریست های پر سر و صدا خبری نیست. کلبه ی حصيری کوچکی اجاره کرده ام به قيمت ۴ دلار. دربش با یک تلنگر میشکند و سقفش با یک باد میریزد . در درون کلبه یک تخت چوبی یک نفره و پشه بندی که از سقف آویزان شده است . یک قفسه که با طناب و چوب ساخته شده و از سقف آویزان است . آویز دیگری که با نی و طناب ساخته شده و از سقف آویزان است و یک چهارپایه تمامی اثاثیه این کلبه را تشکیل میدهد. توالت و حمام در بیرون اتاق قرار دارد. در بالکن کوچکش نشستم  و غروب زیبای آفتاب را  در دریا تماشا کردم و باخود فکر میکردم که میتوانم تا آخر عمر همین جا بمانم ...در همین کلبه ی حصیری کوچک . خوشبختی یعنی آرامش و در این کلبه ی کوچک آرام گرفته ام ...

[ 15:28 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]










Powered by MT3.35
RSS 1 , RSS 2
ATOM