July 1, 2009

عقب می مونی از ما ، شکل ما نیستی اصلن
بد میاری ، خیل بد ، می بازی مطمئنا

[ 18:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

June 30, 2009

این ترانه از صبح مرا گرفته ...

از ما که بد ندیدی ، خط و نشون کشیدی
مگه نگفتی دیشب ، خواب خدا رو دیدی ؟
میگن خدا تو خواب نازه ، یه روزی بی اجازه ، میدم یه بنای خوب ، واسم خدا بسازه
یه لات ِ بی سرو پا ، با قلب  و چشم سیاه ، یه کسی که بتونه ، کارتو خوب بسازه

عمو زنچیر پر ، یه روزی از پشت در ، گورشو گم میکنه ، یواشکی بی خبر

عمو زنجیر باف ، عنکبوت بی انصاف ، هر کی که با تو بد شد ، براش یه پاپوش نباف...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شغار جدید :

وای اگر میر حسین ، مجوز بگیرد که حکم جهادم دهد .
ارتش دنیا نتواند که مجوز بستاند و جوابم دهد....

نیازمندیها :
به یک عدد  مجوز جهت نافرمانی مدنی نیازمندیم.
ستاد انتخاباتی میر حسین موسوی

میر حسین هاملت :
با مجوز ، یا بدون مجوز
مسئله این است... 

[ 21:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

June 29, 2009

شورای نگهبان "صحت " انتخابات را تایید کرد!  

این از اینش ، وقتش رسیده که کروبی و موسوی تصمیم نهایی خودشان را بگیرند.
با مردمند یا نواله ناگزیر را گردن سر خم میکنند ؟

اگر با مردمند ، قدم بعدی چه خواهد بود ؟

اگر تسلیم میشوند ، چه بر سرِ  مردم ما ، و باور هایشان  خواهد آمد ؟

 

[ 20:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

صد البته بر همه ی ما دانش آموزان عزیز واضح و مبرهن است که در این لحظات بحرانی باید خفه خون مرگ بگیریم و کمان ابرویی را بر بالای چشمان جنابان موسوی و کروبی که بعد از سی سال و اندی منجی بشر ایرانی شده اند نبینیم. ولی این کاریکاتور خیلی از گفتنی هایی را که ما خودمان را به خاطرش میخوریم میگوید:

جدیدا هم که حضرتشان با توجه به سوره ی مبارکه ی مزرعه حیوانات فرمودند ما گفتیم همه ی ایرانیان با هم برابرند ولی فراموش نکنید که آنها که در چهارچوب جمهوری اسلامی قرار دارند با هم برابر ترند و بقیه  خـــــــــــــــــــــــــــفــــــــــــــــه. 

*نقاشی نمیدانم از کیست ، از فیس بوک کش رفتم ، مال هر کی هست خودش بیاد بگه و اسمش رو میزارم اینجا ، ولی خدائیش خیلی آدم باذوقی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستان  مقیم سوئد شعری برای ندا سروده و با میل برای من فرستاده که برایتان در اینجا میگذارم:

«  عروس ایران  »
       
کفتار پیر
            قلب جوانان نشانه کرد
بی چاره کوردل بود
                             ندید.
هرقطره خون
                            چگونه هزران جوانه کرد .
شکفت
گل کرد
                            عطرش جهان گرفت
و
قلب عاشقان جهان
                        به زمزمه
                            نامشان را ترانه کرد

آزادی به عشق شایسته ست .
                                     چرا به خون باید ؟
امام سیاه  ِ قهر
                              عروس ایران را
                                                     در غرقابه ای زخون
                                                     به حجله روانه کرد
                            های های دل پاره پاره ام
                            در دریای  ِ طوفانی  ِ گریه های شبانه ام
                            نام « ندا » را بهانه کرد.
                                                        

                                                     مرتضی رضوان
                                                           سوئد  خرداد 2009

 

[ 5:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

June 28, 2009

نگذاریم که این جنبش هم ، بر سر طاقچه ی عادت ، از یاد ِ من و تو برود.

یک شعار تازه :

اسلام تان اسلام طالبانی است ، برابری حق زن ایرانی است 

برایم مهم نیست رنگ سبزی که از ابتدا در این حرکت به وجود آمد برای چه انتخاب شد. این که موسوی سید است ؟ اینکه رنگ سیدی است ؟
امروز جنبش از موسوی گذشته است ، و موسوی همراه جنبش است. خیال پرداز نیستم که ادعا کنم که موسوی سر ِ این جنبش نیست ، هست. ولی برخلاف سال 57 ، این جنبش است که سر را به همراه میبرد، نه سر که جنبش را.

و رنگ سبز ، در شناسایی این جنبش نهادینه شده است. رنگ سبز دیگر رنگ سیدی نیست. رنگ مردمی است که نه میگویند.

سبز یک نـــــــــــــــــــــــــــــه بزرگ است.

و من ابدا نمیخواهم این سبز به قرمز تبدیل بشود. تلاش دوستان خارج از کشور هم برای تبدیل رنگ ها ، و گرفتن هژمونی با سه سوت ، تلاشی مستعصل به نظر می آید.
بابا ولش کنید ، این کاره نیستید. خودتان هم میدانید. سی سال دست و پا زدن مرده گونه  در خارج از کشور به شما چیزی یاد نداده ؟
اگر خیرتان نمیرسد ، شر که میتوانید نرسانید ؟ 

راه کارهایی که برای ادامه ی جنبش پیشنهاد میشود گاهی زیبایی کودکانه ای دارد .
بادکنک های سبز در خیابان ها ی تهران ،
یکی از بچه ها در فیس بوک میگفت : از بس سیگار کشیدم و فوت کردم توی بادبادک ، ریه هایم به ...رفت. تازه بادکنک ها بلند هم نشدند .
گفتم : عوضش کلی سیگار کشیدی دیگه .
گفت : آخه من اصلا سیگاری نیستم :)))

امروز در توییتر نوشتند :
یک راه خوب برای اعتراض مدنی این است که هی زنگ بزنیم به نهاد ریاست جمهوری بگوییم: الو .. میرحسین.. 
مردم از خنده ، طبع شوخ بچه های نازنین ایران ، از شکفتن باز نمی ایستد.

احتیاط ، و سرود زندگی خواندن ، از مشخصات جوانان فعال این جنبش است.
و من گاهی مانده ام با این همه مرگ ، این همه شهید ، این همه مرده که هر روز ، هنوز چندین و چند سال بعد از جنگ در خیابانهای این دیار می گردانند ، این بچه ها چطور اینقدر زندگی را دوست دارند . در مقایسه با ما که سرود مان مرگ بود
بچه ها صبح میروند تظاهرات و باطوم میخورند. و شب قبل از رفتن به پشت بام با دوستان میروند گشت میزنند و همبرگری میخورند.
ما چنین نبودیم. برای خود شادی را جرم میدانستیم. خودمان را زجر میدادیم.
دیروز با یکی از بچه ها صحبت میکردم و گفتم : میدانی اصطلاح آکادمیک این برخوردهای ما چه بود ؟
گفت : مازوخیسم ؟
گفتم : نه . خریت.
:))

احتیاط ، از کارکشتگان بیاموزیم. از کسانی مثل امیر فرشاد ابراهیمی و سازگارا که خودشان زمانی همین کاره بودند.  مزدبگیران ظلم و بر علیه مردم. الان هنوز نمیدانم کجا ایستاده اند و آیا جایی که ایستاده اند دائمی باشد و بعد از مدتی سه پیچه نخورند ولی آموزشهایشان در مقابله با پاسداران و بسیجیان و نیروهای سرکوب قابل تعمل است و آموزنده .

نوشته ی امیر فرشاد ابراهیمی

نوشته ی سازگارا   این  ، و این جا

اگر این متن ها برایتان قابل دسترسی نیست ، برایم پیغام بگذارید  با میل آدرس ، من برایتان متون  را میل میکنم. در صورت تمایل برایم در پیغامتان بنویسید که پیامتان را منتشر نکنم و چنین میکنم

کشتگان این سال را فراموش نکنیم که عاشق ترین ِ زندگان بودند.
بچه هایی که سرود زندگی را حتی در آخرین لحظات آن خواندند.
نگذاریم عدد شوند. آنگونه که ما شدیم  
فراموششان نکنیم ....
متن زیر از اینترنت و فیس بوک جمع آوری شده است :
اطلاعات زیر به تدریج از طریق اینترنت و اهالی بالاترین و فیسبوک جمع آوری و تکمیل میشود. لطفا در این راه ما را یاری کنید.دوستان داغ کنین تا همه ببینن و لیست کامل شود- ۱)مهدی کرمی ۲) مصطفی غنیان ۳) مبینا احترامی(کوی دانشگاه تهران) ۴) فاطمه براتی(کوی دانشگاه تهران) ۵) کسری شرفی(کوی دانشگاه تهران) ۶) کامبیز شعاعی(کوی دانشگاه تهران) ۷) محسن ایمانی(کوی دانشگاه تهران) ۸)رجبی پور(دختر) ۹) رجبی پور (مادر) ۱۰) محمد(۱۲ ساله) ۱۱) طهماسبی (ساری) ۱۲) ندا اسدی ۱۳) ناصر امین نژاد ۱۴) ندا آقا سلطان ۱۵) اشکان سهرابی ۱۶) بهمن جنابی ۱۷) شلر خضری ۱۸)کیانوش آسا: دانشجوی کارشناسی ارشد شیمی از دانشگاه علم و صنعت اهل کرمانشاه محل و روز شهادت: 25 ام خرداد،مسیر میدان انقلاب به آزادی توسط لباس شخصی ها ۱۹)امیر کویری فارغ التحصیل از دبیرستان تطبیقی تهران ۲۰) فرزاد هشتی- تهران ۲۱) یعقوب بروایه- دانشجوی فوق لیسانس تئاتر-دانشگاه تهران ۲۲) کاوه علیپور- تهران

مقابله کنیم ، جنبش سبز کشور مان را فراموش نکنیم و به هیچ نگیریم. از هر طریقی که ممکن است بچه های داخل کشور را یاری کنیم.

ما همه با هم هستیم...  

[ 8:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

June 27, 2009

وای به روزی که چماق خوردن ، از ما چماقدار بسازد... 

انگار لازم است که شفاف تر بیان کنم. میگویند تو گفتی که خندیده ای ، میگویند تو هم که چنین و چنان... پس شفاف تر میگویم : 

من حمله به سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم را تایید نمیکنم. من این نوع از تظاهرات را تایید نمیکنم.
بچه های ما در ایران در زیر ضربات باتوم و گلوله هایی که سر و گردن و قلب را نشان گرفته اند با پرتاب سنگ از خود دفاع میکنند.
ولی در استکهلم چنین ماجرایی نبود. یکی از شرکت کنندگان میگفت که آنها ما را تحریک میکردند. و در جواب اینکه چگونه چنین کردند گفت : هی راه میرفتند ، سیگار میکشیدند و قهوه میخوردند و به ما چپ چپ نگاه میکردند.
خودتان از جمله ی بالا میتوانید بفهمید منظور چیست دیگر.

خالی کردن دق دل ، تظاهرات نیست. کسانی که اینگونه عمل میکنند ، حرف زیادی برای گفتن ندارند.  و راستی نتیجه اش چیست بجز همان خالی کردن ِ دق ِدل ؟
میدانم که  خیلی ها با این نگاه من مشکل دارند. در روزگاری که گلوله از زمین و زمان بر جوانان ما می بارد ، شیشه شکستن و کتک زدن پرسونل سفارت شاید کار انقلابی به نظر بیاید. به نظر من اینطور نیست.

بچه ها در ایران تمام تلاش خود را میکنند که جنبشی مسالمت آمیز را سامان دهند. با سرود و ترانه. با بادکنک های رها شده در آسمان. و در اینجا به خاطر نگاه چپ چپ سفارتی ها ،..

من نمیتوانم بفهمم کسی را که شخص دیگری را کتک میزند. مهم نیست که آن شخص کیست و چه کاره است. هر کسی باشد. من کتک زدن را نمیپذیرم و نمی فهمم.
دوستی که دیروز برایم تعریف میکرد که کارمند سفارت را زده اند ، یکی از مهربانترین مردانی است که من در طول زندگی ام شناخته ام. و این برخورد او را از کینه ی بی حدش نسبت به جمهوری اسلامی که چند تن از اعضای خانواده اش را از او گرفت و جو زدگی می دانم. او که حتی در بحث با من وقتی می بیند من عصبی شده ام همیشه کوتاه می آید و میگوید تو الان ناراحتی و زمان دیگری صحبت میکنیم. نمیتوانم تصور کنم چگونه انسان دیگری را ـ هر که باشد ـ حتی یک چک زده است.
من نمیتوانم خشونت ی اینچنین را تایید کنم. سالها پیش وقتی که در استکهلم یکی از فرستاده های ایران را زده بودند نوشتم که با این برخورد مخالفم. که این برخورد را تایید نمیکنم. و امروز هم می نویسم که اگر اینگونه برخورد کنیم که وقتی میتوانیم و دست بالاتر را داریم ، آنها را بزنیم ، حق اعتراض به خشونت را از خود سلب میکنیم. 
کاری که در سفارت انجام شد ، با دفاع از خود فاصله ی بسیاری دارد و حتی در نزدیکی آن هم قرار ندارد. این کار اعمال خشونت بود. و من با اِعمال خشونت کنار نمی آیم.   

من این حرکت را قبول ندارم. دل ِ من هم پر درد است. در شبهایی که گذشت بیش از یکی دو ساعت در شب نخوابیدم. زندگی ام مختل شده و تمام وقتم پای کامپیوتر میگذرد. گاه از ترس صحبت میکنم  با دوستانی که شجاعت را انتشار میدهند. گاه برای دوستانی که از ترس حرف میزنند جک میگویم و سعی میکنم چند لحظه ای بخندانمشان.
اینها را نگفتم که منتی بر سر این مردم فداکار داشته باشم. اینها را گفتم که من نیز درد دارم.  

دل ِ من هم کمتر از هیچ کسی درد نداشت وقتی بیش از 50 بار فیلم مرگ ندا  را دیدم. دل من هم هر روز هزار بار تصمیم به ایستادن میگرفت وقتی که خبری از تظاهرات بود و منتظر پای فیس بوک می نشستم تا جنازه های خونین را در کلیپ ها تحویل بگیرم. و زار بزنم.

اما من این حرکت را تایید نمیکنم. من دفاع از خود را حق انسان میدانم. ولی با هیچ خشونتی بیعت نمیکنم.

 این بار روشن بود ؟

و این صحنه را ببینید ،مردم توانسته اند یک بسیجی را به دام بیاندازند ، او که تا لحظاتی پیش مردم را کتک میزد ، در کنار موتوری که آتش زده اند زانو زده است و التماس میکند. و دختر جوانی ، از نوع بد حجابش ، از همانهایی که همین بسیجی او را کتک میزند ، او را در آغوش گرفته و بدن خود را سپر کرده است تا مردم بسیجی را کتک نزنند.
من عاشق این دخترم ، من عاشق مردمانی اینگونه هستم.
اگر نه وقتی که عصبانی هستی و خشمت را بر سر کسی خالی میکنی ، ساده ترین کار را انجام میدهی. اندیشه ای در پی آن نیست.
چشم در برابر چشم جهان را نابینا میکند ( گاندی ).

این هم یک صحنه ی دیگر ، از جوانانی که بعد از محاصره نیروهای پلیس ضد شورش ، از آنها در مقابل حمله ی مردم خشمگین حمایت میکنند.  این مردم دلیر و مهربان ما هستند. این تجلی شور و شعور است.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم یک لینک ، تحلیلی از اسلاوی ژیژک از اوضاع کنونی  . خواندنی است ، از دست ندهید

وبلاگ ابتکار مردم در امر انتشار سخنرانی های روز پنج شنبه فعال است. این سخنرانی ها به زبان سوئدی است. این وبلاگ کلا به زبان سوئدی انتشار پیدا میکند و جای آن در میان وبلاگهای خبر دهنده از مسائل ایران خالی بود. ممنون بچه ها ... 

[ 7:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]

June 26, 2009

خوب حتما تا حالا همه از حمله ی تظاهرات کنندگان به سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم خبر شده اید.

طوری که من شنیدم حدود 300 نفر در مقابل سفارت تظاهراتی داشتند و مثل همیشه چند پلیس هم حضور داشتند. تعداد تظاهرات کنندگان این بار قدری بیش از معمول بود. و کنترل از دست پلیس و تظاهرات کنندگان خارج شد. تعدادی به سفارت حمله کردند و وارد ساختمان سفارت شدند. یکی از دوستانم که در این ماجرا حضور داشت گفت که هیچ شیشه ی نشکسته و هیچ وسیله ی نشکسته ای در سفارت باقی نماند. یکی از اعضای سفارت هفت تیر کشید ـ اینها به سوئد احتمالا میگویند غرب ِ وحشی ِ وحشی ـ ولی شلیک نکرد ، و به شدت کتک خورد. یکی دیگر چاقو کشید ـ چاقو کش سفارتی ـ و یک نفر از تظاهرات کنندگان را که به داخل سفارت رفته بود چاقو زد. صدمه خفیف بود و وضعیت او وخیم نیست.

دوستی که باهاش صحبت میکردم ، طوری صحبت میکرد که دلش خنک شده . ولی حس نمیکنم چیزی بیشتر از این حاصل شده باشد.
چند نفر از سفارتی ها در مقابل تمام ستمی که به مردممان میرود کتک خوردند. و وسایلشان شکست.
طبق گزارش تلویزیون سوئد دو نفر دستگیر شده اند. به دلیل ضرب و شتم و آسیب رسانی.

این طور که من شنیدم ، هنوز تظاهرات در این ساعت هم جریان دارد. ولی پلیس ده برابر شده است. و دیگر چیزی نمانده است که بشکنند.

از این بابت چندان خوشحال نیستم راستش. ولی درکشان میکنم. دق دل شان را خالی کردند. و من میدانم که چه دقی در این دلها نشسته است. توجیه نمیکنم. من هیچ خشونتی را تایید نمیکنم. ولی میتوانم بفهممشان.  

رای بچه ها را دزدیدند ، بچه ها را کتک زدند. بچه ها را کشتند و گفتند که خودشان هستند که همدیگر را می کشند.
برنامه ی هویت را روی استاد ندا پیاده کردند و او را در مقابل دوربین ضرغامی نشاندند و نمیدانم از او چه کشیدند بیرون .
میگویند ندا را هم تظاهرات کنندگان کشتند.

احتمال میدهم که آنچه  که در سفارت جمهوری اسلامی امروز اتفاق افتاد ، کار سفارتی ها بود.  
روز جمعه بود و اینها هم بی کار بودند و دیدند بچه ها تظاهرات میکنند. یک عده از تظاهراتی ها هم به دلیل اینکه هوا گرم بود تصمیم گرفتند دسته جمعی به دم سفارت بروند و بطری های آبشان را که خالی شده بود پر کنند. سفارتی ها به خروش آمدند و به عنوان اعتراض به این حرکت دسته جمعی اول زدند شیشه ها و ماشین ها و دستگاه هایشان را شکستند. و بعد هم بر سر یک اختلاف درونی ، یعنی وقتی دیدند که فقط یکی از میان آنها کلت دارد ، به همدیگر حسادت کردند و ریختند سر همدیگر و تا میخوردند همدیگر را زدند.
آره ، احتمالا اینطوری اتفاق افتاد. خودشان شیشه هایشان را شکستند و خودشان همدیگر را زدند.
شانس آوردند که پلیس بود و مانع شد، و گر نه ممکن بود خودشان همدیگر را می کشتند.

فکر میکنید آینده ای در صدا و سیمای جمهوری دروغ دارم ؟
خودم فکر نمیکنم ، چون در حین نوشتن این جملات دارم از خنده ضعف میکنم. مادرم همیشه به من میگفت دروغگوی خوبی نیستم چون وقتی دروغی میگویم ، غش میرم از خنده .

ولی ماجراهای آنجا طور دیگری است. در آنجا دروغگو های حرفه ای کار میکنند و حقایق را وارونه جلوه میدهند. شبانه روزی. و من میمانم که با این دروغگو هایی که ماست را سیاه جلوه میدهند ، قشر کم سواد و ساده ی شهرستان ها و روستا ها چه دسترسی ای به حقیقت دارد ؟ 

[ 19:38 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]










Powered by MT3.35
RSS 1 , RSS 2
ATOM