May 17, 2008
یکی از بچه ها زنگ زد و پرسید :
مهشید ، فلان خانم را میشناسی ؟
ـ اوهوم.
ـ نظرت چیه راجع بهش ؟ چه جور آدمیه ؟
ـ هوم ، آخه چی بگم ، در چه رابطه ای می پرسی ؟
ـ قراره یه کاری رو با هم شروع کنیم راجع به یه مسئله ای .
ـ خوب ، خودت کم کم میشناسیش دیگه. من چیزی نگم بهتره.
ـ نه بابا اذیت نکن دیگه . میدونم میشناسیش . خوب بگو دستم بیاد . اگر تو بودی من مطمئنا بهت میگفتم .
ـ هوم .. خوب چه طور بگم که متوجه شی ؟ اوکی. ببین ، مهرداد درویش پور را می شناسی ؟
ـ اوه  خدای من ، آره ، یعنی دیگه اینقدر ؟...
ـ ها ، همون  ،  زنونه اش
ـ  :)))
[ 15:53 | مهشيـد ]

از سر دلتنگی !!!
 
فصل تابستان شروع شده است و رفت و آمد ها به ایران شروع میشود. بعد از تابستان خیلی از خانمهایی که در سوئد زندگی میکنند و به ایران رفت و آمد میکنند چند سالی جوانتر میشوند و مقادیری هم پی و چربی هایشان توسط لیپو ساکشن آب میشود. هزینه ی جراحی پلاستیک در ایران تقریبا یک سوم اروپا است.
سفر به ایران هم فال است و هم تماشا. 
یک سری دوستان هم که سیاسی و انقلابی بوده اند برای بیرون کردن جمهوری اسلامی تدبیری اندیشیده اند که به عقل جن هم نمیرسد .این دوستان که در ابتدای روزهای پناهندگی معمولا هر کدام خودشان را از رده های بالا و یا   از جمله رهبران سازمانهای سیاسی معرفی  میکردند و غیر از پاس سیاسی را قبول نداشتند و بهشان بر میخورد ،  امروز  دو پاسه شده اند و سیتیزن اروپا و آمریکا هستند ، به نوعی دارند خیلی انقلابی عمل میکنند. این دوستان میروند ایران و زمین و خانه و ویلای شمال میخرند ـ راستی چرا همه در شمال ویلا میخرند ؟ چرا هیچ کسی در جنوب ویلا نمیخرد؟ مگر جنوب ویلا ندارد ؟ ـ اگر متوجه نبوده اید ، سعی کنید زرنگی این دوستان را درک کنید. مسئله ابدا سر خرید ملک و املاک و اینها نیست . ابدا قصد مالک شدن و  پس انداز برای تامین زندگی بازنشستگی را ندارند .  این حرکت انقلابی و ضد رژیم است.
این عزیزان دارند ایران را ذره ذره ، تیکه تیکه  از رژیم جمهوری اسلامی پس میگیرند.
دست کم نگیرید !!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
 
خسته شده ام از این همه شعار که در اینجا و آنجای اینترنت میبینم.
امروز در یک کلیپ خیلی بد که روی آهنگ ما مرد نیستیم گذاشته بودند ـ مگه کلیپ خودش چه عیبی داشت که میایید و کلیپ تعیین میکنید برای بچه مردم ؟ ـ دیدم آخرش نوشته ما پیروزیم چون حق با ماست !!
آخه اینم دیگه از اون حرفاست ها.
آخه کی گفته که اگر حق با کسی بود ، اون پیروز است ؟ کجای دنیا این رسم را دارد که آنوقت در ایران ما که هیچ چی سر جای خودش نیست چنین فرض و حکمی میکنید ؟ چه منطقی پشت این حرف است ؟
سرمان را بالاتر بگیریم و نگاهی به دنیا بیاندازیم . قوانین ظالمانه ای که در این دنیا حاکم است. قوانین جنگل ، بکش تا کشته نشوی . پایمال شدن حقوق بشر در تمام لحظات زندگی . حتی پایمال شدن حق انسانی در روابط خصوصی . کجای این دنیا پیروزی بر اساس حق پایه ریزی شده است که این حرفها را میزنیم ؟ این ها را برای خوش شدن دل چه کسی میگوییم ؟ خاطر چه کسی را با این
       حرفهای توخالی تسلی میدهیم؟  و چرا به این تسلی ها نیاز داریم ؟
 
و راستی حق چیست ؟ و این ما چه کسانی هستند ؟
آیا اینها که از حق صحبت میکنند ، حقوق بشر را رعایت میکنند ؟ حقوق انسانها را رعایت میکنند ؟ یا تنها برای حق " ما " خودشان را زحمت میدهند. آیا در ذهنیت ایشان حقی برای آنها ، برای دیگران ، برای غیر از " ما " و جود دارد ؟
 
مدتهاست که دارم فکر میکنم که این " ما " که در نوشته های اکثریت افراد معمولا به چشم میخورد چه کسانی هستند.
معمولا همیشه در نوشته ها یک ما هستند و یک آنها .
معمولا همیشه حق با ماست ، و آنها نا حق هستند.
این ما و آنها فقط در مقابل دشمن بزرگ نیست.
اکثریت آنها را  غیر خودی ها تشکیل میدهند.
در اکثریت نوشته ها جمعی وجود دارد ، که ما را تشکیل میدهد ، و هر آنکه غیر از این جمع است ، جزو " ما " به حساب نمی آید.
معمولا این " ما " ها بزرگ هم نیستند. هرگز به میلیون نمیرسند. به صد هزار و هزاران هزار هم نه. شاید حتی نه به هزار.
در بهترین شکلش شاید چند صد نفر . و شاید یک سالن متوسط را بتوانند پر کنند. تازه اگر با دعوا و مرافعه از آن سالن بیرون نیایند و با اخم و تخم به هم دیگر چشم غره نروند. و تازه اگر در گرد هم آیی های بعدی به تدریج آب نروند ، یا انشعاب نکنند . یا ... 
 
خوب وقتی اینطور نگاه کنیم آنوقت این مایی که پیروز میشود چه کسانی هستند ؟  حق با چه کسانی است ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس نوشت : وودی آلن و طنز سیاه او که گاه بیمارگونه میشود درمان خوبی برای دلتنگی های من است.
فیلم کمدی سکسی شب تابستانی را نگاه میکردم. صحنه ای که  آدرین ، همسر ِ  اندرو ـ  اندرو همان شخص شخیص آلن  است ـ که مدتها از داشتن رابطه جنسی با اندرو امتناع میکرد ، داوطلبانه به سراغ او میرود و روی میز آشپزخانه مشغول میشوند بسیار خنده دار است. در میان آخ و واخ های اندرو که آی روی چنگال نشستم و ...  آدرین با حرارت مشغول عشق بازی با اوست و نیمه کار قطع میکند و مشغول پوشیدن لباسهایش میشود و اندرو میپرسد که چرا ادامه نمیدهد و آدرین میگوید که حالش بد شد. جواب اندرو در این صحنه از خنده روده بر میکند :
چرا حالت بد شد ؟ من که هنوز لباسم را در نیاورده بودم .
یا صحنه ای که میگوید :
this is me , Andrew , trust me.
و بعد نگاهی به هیکل خودش می اندازد و میگوید :
trust me anyway.
راستی زندگی بدون وودی آلن یک چیزی کم نداشت ؟
 
پس نوشت دو : سوء تفاهم نشه ها. مسئله رقابت با کلونی اصلا مطرح نیست. فکرش را هم نکنید. وودی آلن  ـ ما تو خونه وودی صداش میکنیم ـخداییش جوانی هاش که  یکی از ایده آل های من بود ، فقط قیافه قابل تحملی داشت که میشد در مقابل بقیه خصوصیات مثبتش نادیده گرفت . اما  الان که ..نه اصلا. من یه موی جرج رو به صدتا اینا نمیدم که . 
[ 1:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 16, 2008
لطفا به گیرنده های خود دست نزنید.اشکال از فرستنده است.  
 
یه چند وقتی است که کامنت گیر کار نمیکند  ـ دقیقا نمیدانم چند وقت ـ . با وبمستر تماس گرفته ام . به قول معروف : تعمیرکار در راه است. 
[ 20:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 15, 2008
برادر دبیرستان ، پدر سر کار ، مادر آشپزخانه ، دختر توی حال . و توی حال ..ـ طوفان ِ خنده ها ـ  ( ببینید چگونه جایگاه  انسانها نسبت به جنسیت آنها تایین میشود ) 
 
صدای شما پدر صاحب پسرها را در میاره !!! 
 
توی این دانشگاهها فاجعه ایجاد شده ( از صدای زنان ) !!!

شما نمیتونید یک دختر چه امواجی را ناخوداگاه ساتع میکنه که ممکنه ینیان اخلاقی پسر جامعه ما را به هم بریزه !!!
 
خانم با این تله تله تمام مردها ـ تمام مردها ـ دارند تلو تلو میخورند توی سالن.
 
شما نمیدونید این شلوارای آستین کوتاه چه پدری از پسرا در آورده . 
مغز پسر یه مغزیه که کافیه یه تکه برهنگی را ببینه و تا آخرش را میخونه . پسر اصلا خاصیتش اینه ، اصلا موجودیتش اینه .
 
اینها سخنرانی کسی است که نمیدانم کیست ، ولی خودش را آقای دکتر مینامد ، و اینطور که معلوم است مدرس دانشگاه است.
به نظر او ، مردان از تله گفتن یک زن تلو تلو میخورند. به نظر او اصلا خاصیت پسرها این است که بخش کوچکی از پوست را ببینند و حالی به حالی شوند. به نظر او دختران امواجی را ساتع میکنند که بنیان ـ بله بنیان ـ اخلاقی پسر ان جامعه را به هم میریزند. به نظر او صدای زنان در دانشگاه ها فاجعه می آفریند و به نظر او مردان یک مشت حیوان هستند که آلت تناسلی شان به شنیدن صدای زنان و دیدن شلوارهای بالای مچ پای زنان سیخ میشود و مجبورند آنرا در حلقشان فرو کنند.
 
این آقا نمیدانم کیست . جماعتی که پای منبر او نشسته اند نمیدانم کیستند . این میل با تیتر " خیلی خنده دار " به دست من رسید و من هم اول گوش کردم و گفتم : عجب آدم احمقی . بعد هر بار که گوش کردم ، بیشتر وحشت کردم.
هر بار که گوش کردم ، بیشتر وحشت کردم از اینکه یک سری مردان نشته اند و مردی آنها را حیواناتی خطاب میکند که قدرت کنترل پایین تنه ی خود را ندارند و از شنیدن صدای زنی که کسی را پیج میکند یا درخواست کتاب میکند یا ... دیدن دو انگشت پوست تن سر از پا نمیشناسند و از خود بیخود میشوند. این آقا اینگونه ایشان را خطاب میکند و ان آقایان ـ و یا خانمها ـ با خنده و شوخی تمام این جهل را تایید میکنند . 
این آقا دکتر است و آن آقایان ـ یا حتی خانمها ـ دانشجو.
اینها روشنفکران کشور ما را تشکیل میدهند ؟  
 
چیزی که هیچوقت نتوانسته ام بفهمم این است که این مردان که از کوچکترین چیزی رگهای گردانشان باد میکند ، چگونه اجازه میدهند اینطور مورد توهین و تحقیر قرار بگیرند ، چطور اجازه میدهند که در حد یک حیوان که هیچ کنترلی بر اعمال جنسی اش ندارد نزول داده شوند و ککشان هم نمی گزد. و تازه کلی هم کف میزنند و خوششان می اید که کسی پیدا شده که این زنانی را که هی آنها را حالی به حالی میکنند ، سر جای خود بنشانند.
به نظر من این حرفها و این اعتقادات اگر از یک سو زنان را مورد کنترل قرار میدهد ، از سوی دیگر مردان را در جایگاه حیوانات قرار میدهد و به موجودات بی اراده و مفعولی تبدیل میکند که عقلشان در شلوارهایشان میلولد.
زنان در مقابل این اعمال کنترل سر بلند کرده اند.
چرا مردان در مقابل این تحقیر ها هیچ نمیگویند ؟ 
  حجاب و کنترل زنان در اصل تحقیر و مفعول کردن مردان هم هست.
چرا مردان در مقابل این تحقیر ساکت هستند ؟ 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راجع به این فایل صوتی تلفن به صدای آمریکا ـ برنامه ی بهارلو ـ  هم نمیدانم چه فکر میکنید. من تمام فایل را گوش کرده ام و احساس میکنم که تمامش خالی بند ی است. خالی بندی محض.
ـ خوابوندم تو گوش دوستم
ـ گفتم برید گنده تون را بیارید.
ـ گفتم من میتونم براتون انگلیسی صحبت کنم که منو با آمریکایی اشتباه بگیرید
ـ کاریشون کردم که گفت برو خواهرم ، با موبایلم دو بار زدم زیر دماغش
ـ حالا یه سال تا دو سال دیگه تو این مملکتند
ـ ما واسه اینا تره هم خورد نمیکنیم (درجای دیگه : اینا همه چی ازشون بر میاد )
ـ لیسانس فناوری اطلاعات دارم ، لیسانس مترجمی زبان دارم
و تمام این ادعا ها را یک دختر 23 ساله میکند
من این حرفها را یک موج خالی بندی میدانم. آقای بهارلو را میخنداند و خیلی های دیگر را هم که او را شیرزن میخوانند و این گفتگو را مارولس یا مسترپیس مینامند . ولی مرا نه.
این خالی بندی ها را از خیلی از آشنایان خودم هم شنیده ام. دلیلش را نمیتوانم بفهمم. شاید  برمیگردد به همان مسئله ی نهادی شدن دروغ . شاید هم ربطی به این دارد که تحقیر هایی را که در جامعه با آن برخورد داریم  در جایی به عکس آن تبدیل کنیم. شاید این صداها ـ حتی کاملا دور از واقعیت ـ  برای خنثی کردن اثر آن صداهایی که در جامعه به گوش میرسد ـ مثل صدای آقای دکتر قبلی ـ مورد نیاز عده ای  باشد.
اما جامعه ای که به قهرمان نیاز دارد برای چنین صداهایی چه سر و دستی میشکند.
دلم برای خودمان سوخت.
  
[ 21:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 13, 2008
گردباد زندگی مردم را در برمه ویران کرده و هزارها نفر را کشته است ، و پلیس برمه در مقابل چشم همه ـ اینا دیگه از پاسدارهای جمهوری اسلامی هم پر رو تر هستند ـ کمک های مردمی از سراسر جهان را به جیب میزند.

زلزله ی چین هزاران نفر انسان را از بین برده و دهها هزار نفر بیخانمان شده اند.
 
به هر وسیله ای که میدانیم کمک کنیم. اهالی برمه و چین فارسی حرف نمیزنند . هموطنان ما نیستند. ولی انسانهایی هستند که به کمک نیازمندند. از کمک دریغ نکنیم.
********* 
 
در شماره حسابی که از طرف آوای زن در اختیار ما گذاشته شده بود اکنون نزدیک به 14000 کرون جمع آوری شده است. با رقمی که نیاز است خیلی فاصله دارد ، ولی همینقدر که توانسته ایم کاری کنیم دلگرمی کمی نیست.
مقداری پول نیز از این سو و آن سو در راه است. از مبلغ جمع آوری شده توسط بنیاد دارابی هنوز خبر دار نیستم ولی درخواست کرده ایم که خبر بدهند.
 
*********
این مطلب  و آمار وحشتناکی که از ازدواج دختران و زنان در ایران به دست میدهد ، بسیار تکان دهنده است. سرنوشت اکرم هر روز در کشور ما تکرار میشود.
********
 نقش طنز در بیان مسائل  اجتماعی معمولا از طرف سیاسیون ما نادیده گرفته میشود. تا آنجا که خیلی از سیاسی های ما انگار ماسکی عبوس به صورت خود میخ کرده اند و فکر میکنند اگر به جای لولوخورخوره برای تراساندن بچه ها استفاده شوند ، سیاسی تر شمرده میشوند. درحالی که طنز بالاترین نقش را در جذب مردم بازی میکند. ما طنازانی مثل هادی خرسندی را داریم که در کار خود واقعا خارق العاده هستند. ولی امثال هادی در میان ایرانیان بسیار کم است و این درحالی است که روحیه طنز پردازی ایرانی  بسیار قوی است. خوب فکرش را بکنیم که اگر طنازی را جدیتر میگرفتیم ، و بسیاری از حرفهایمان را با زبان طنز میگفتیم ، مخاطبان بیشتری نداشتیم ؟ آنهم در شرایطی که  آمیختن مسائل سیاسی ـ اجتماعی در استند آپ کمدی های غیر ایرانی ، و طنز هوشمندانه در جوامع اروپایی و آمریکایی  بسیار پرطرفدار و محبوب است.
در سوئد خانم زینت پیرزاده را  داریم که سعی میکند شیاشی حرف نزد ، و بیشتر به مسئله مهاجر بودن میپردازد. نمیدانم چرا. خوب شاید میخواهد برود ایران جراحی پلاستیکی چیزی ... ( ارزانتر است آخر)
البته بی رودروایسی من نمیتوانم طنز خانم پیرزاده را طنزی هوشمند قلمداد کنم. متاسفانه چیز زیادی برای گفتن ندارد و معمولا از کلیشه های تکراری ، خسته کننده ، یک نواخت و بی مغزانه ی " زن ِ خارجی" و یا در انتها و بهترین وضعش"زن ِ خارجی  آزاد شده " پیروی میکند.  و به همین دلیل هم البته مطرح میشود. که بسیار باعث تاسف است.  
 
در یوتوب و توسط یکی از دوستان با این زن کمدین ایرانی ، تیسا هامی ، آشنا شدم.
کارش به نظر من خیلی جالب و در حد خود منحصر به فرد است. بخصوص در از بین بردن پیش داوری هایی که بعد از 11 سپتامبر در آمریکا بر علیه اهالی خاور میانه به وجود آمده است.
[ 22:23 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

با یکی از دوستان داشتم گپ میزدم .
گفتم : شنبه چهارده کیلومتر راه رفتم .
گفت : واااااااااااااااااااااااای ...داوطلبانه ؟
گفتم : پس  نخیر ، به زور سرنیزه ؟ معلومه که داوطلبانه . چی فکر کردی ؟
ـ خوب آخه اینکه کسی داوطلب باشه این همه راه بره خیلی عجیبه .
:))
 
برنامه های ورزشی تابستان در استکهلم شروع شده است. دوهای دسته جمعی ، راه پیمایی های دسته جمعی ، بعضی ها فقط برای زنان و بعضی ها مشترکا برای زنان و مردان.
برنامه ای که روز شنبه بود ، Lets walk  برنامه ی پیاده روی 12 کیلومتری بود که در عرض دو ساعت رفتم ، یعنی شش کیلومتر در ساعت که سرعت خوبی است.
بعد هم رفتم جلوی دانشکده فنی و کارناوال دانشجویان را دیدم و بعد تا شهر پیاده رفتم.
بیشتر شد ولی میگوییم 14 کیلومتر که به کسی برنخورد. و برای یک روز خیلی خوب بود.
 
در ایران ، آن زمان که من دانش آموز بودم ، ساعت ورزش در مدرسه ساعت بطالت بود. اگر هوا خوب بود یه مشت توپ میریختند جلومون که بروید و بازی کنید. و اگر هوا بد بود ، معلم میگفت یکی بیاد جک بگه. تازه مدرسه ما خصوصی بود و همیشه از مدارس خوب به شمار میرفت. یعنی پدر یکی از افتخاراتش این بود که من بچه هایم را مدرسه خوب میگذارم. مدرسه مختلط که میرفتم کمی فرق داشت. پسرها فوتبال بازی میکردند و من هم با آنها بازی میکردم. از درخت ها هم بالا میرفتیم و تحرک داشتیم. ولی مدرسه دخترانه ، فقط تیم والیبال نسبتا خوبی داشت و مسابقات مدرسه ای و منطقه ای که من اهل والیبال نبودم.
پدر اصرار عجیبی داشت که تمام بچه هایش شنا یاد بگیرند. از کودکی برای همه مربی میگرفت و یادگیری شنا اجباری بود. به سوئد که آمدم متوجه شدم که شناگر بودن زن ایرانی چندان رایج نیست. شهرداری های مختلفی که خانواده های ایرانی را پذیرفته بودند برای زنان ایرانی کلاس شنای بزرگسالان ترتیب میدادند و وقتی معلم سوئدی از من میخواست در این کلاس ثبت نام کنم و میگفتم که شنا بلد هستم با تعجب به من نگاه  میکرد.
دوچرخه سواری را در شش سالگی با اولین دوچرخه ام یاد گرفتم. در سوئد متوجه شدم که این هم در میان زنان ایرانی رایج نیست.  
بزرگتر که شدیم ، جمعه ها کوه بود  که خوب بیشتر  یک مانیفست سیاسی بود  و  بعد ها ، بعد از انقلاب ، به خاطر اینکه تحرک داشته باشم رفتم باشگاه استقلال و در رشته پینگ پونگ ثبت نام کردم. دخترک را هم ژیمناستیک گذاشتم . 
ورزش زنان نه برای خود ایشان و نه از نظر مقامات اجتماعی ، مدرسه و ... جدی گرفته نمیشد. با سطح الیت کار ندارم. منظورم ورزش و تحرک زنان است.
این بی تحرکی بعد از ازدواج و با تولد اولین یا دومین بچه به صورت چاقی های زائد و بیمورد بر بدن زنان مینشست و از آنان " تیپ ِ مامان " میساخت. به مرور ایام هم دردهای ناشی از استفاده نکردن عضلات و سنگینی بر کمر و پاها و شانه ها مینشستند.
امروز که در حد عمومی شاید بدتر هم باشد. بعضی ها جرات دارند و این دیوارها را میشکنند و با لباسهای عجیب و غریب فوتبال و شنا میکنند ولی اکثرا در این دیوارهای تنگ باقی میمانند ، چاق میشوند و عضلاتشان زودتر از وقت فرسوده میشود. 
راستی چرا ؟
چرا چنین سرنوشتی را بی گفت و گو پذیرفته ایم ؟
 و من فقط از تاثیر رژیم در به وجود آوردن این دیوارها حرف نمیزنم. آنچه در ابتدا تا همین چند جمله ی آخر گفتم ، در قبل از جمهوری اسلامی بود.
[ 5:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 10, 2008

لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم :



شماره حساب در سوئد :
account owner : Avaye zan .
plus giro : 5 68 56-8
Nordea banken , Sverige.
Ref: Akram Mahdavi

شماره حساب سوئد برای پرداخت از خارج از سوئد :
Bank Account : 99 604200 5685 68,
IBAN: SE19 9500 0099 6042 0056 8568
BIC-kod ( Swift-adress :NDEASESS
 
Ref: Akram Mahdavi

برای دوستانی که از آمریکا مایل به پرداخت کمک بودند و با دشواری مواجه شده بودند ، بنیاد هما دارابی حاضر به کمک شده است .
شماره حساب در آمریکا  :
بنیاد هما دارابی
Dr. Homa Darabi Foundation
U.S. Bank
Account Number 153490434617
PO Box 11049
Truckee, CA 96162-1049
Ref: Akram Mahdavi

شماره حساب در ایران :
 شماره حساب 0302917750001 سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، و همچنین شماره 16 رقمي ملي كارت سيبا 6037991054199785 به نام وکیل پرونده، مینا جعفری
Ref: Akram Mahdavi

شماره تلفن تماس با  من  در صورت نیاز : (موقتی است)  0762181687
آدرس تماس با من در مورد نیاز : mahshid.r@gmail.com

آدرس وبلاگ نجات اکرم مهدوی :
http://saveakram.blogspot.com/

[ 16:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]










Powered by MT3.35
RSS 1 , RSS 2
ATOM