February 8, 2010

پوشکار  


شهری فوق العاده توريستی است .در فاصله ی سه ساعتی - با اتوبوس - جاپور در استان راجيستان قرار دارد . اگر از کسی بپرسی برای چه آمده به اينجا. جواب چندانی نميگيری... من خودم هم نميدانم چرا اينجا هستم فقط از بابت زيبايی شهر شنيده بودم که آنهم با خشکاندن درياچه اينجا چيزی از آن نمانده. ولی توريست اينجا وول ميزند. بيش از هر چه اسرائيلی . فکر ميکنم اسرائيلی ها در اينجا از خود اسرائيل بيشترند :))

صاحب هتلی که در آن اقامت کرده ام به من گفت که مواظب باشم و هر چیزی که دعوت شدم نخورم چرا که بسیاری از توریست ها در اینجا چیزی نوشیده اند و وقتی به هوش آمده اند فقط قدری از لباسهایشان همراهشان بود.
 
اينجا اما چند روزی می مانم.
روز آخر اقامتم در جاپور در سنترال پارک مشغول گشتن بودم که به خانواده ای برخوردم که با تعارف های بيش از نيم ساعت مرا به خانه شان به صرف شام دعوت کردند . و سرآخر قبول کردم. قبول کردنم بيشتر به اين دليل بود که خانواده بودند . هرچند که زن يک کلمه هم انگليسی بلد نبود و وقتی به مرد گفتم که نميخواهم موجبات زحمت همسرت را فراهم کنم به هندی به او چيزی گفت و بعد هم گفت نو پرابلم  که زن هم همين کلمات آخر را تکرار کرد و سرآخر قبول کردم. تجربه ی خوبی نبود. بعدا که اينترنت از آن خودم بود در مورد آن خواهم نوشت.

مدتی پيش به يکی از دوستان نوشتم که با اين همه سفر های دور و دراز احساس ميکنم مارکو پولو شده ام. گفت اين همه هم سفر طولانی مدت با قطار نرو و گاهی هم هواپيما سوار شود وگرنه به جای مارکوپلو شفته پلو می شوی :)) 

نميدانم تا زمان ۲۲ بهمن بتوانم آن لاين شوم يا نه . ولی بچه ها  شما را به جان بودا و کريشنا و برهما و يکديگر .... زنده بمانيد...

[ 15:01 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

February 6, 2010

از کلکته به جاپور آمدم. مدتی از دنیای اینترنت به دور بودم . کمی به خواست و کمی هم تحمیلی. چون در جاپور اینترنت هم پیدا نکردم که شب ها باز باشد.
الان که آمدم روی خط و باز خبر بازداشت عزیزان بخصوص کاوه کرمانشاهی را خواندم. به شدت نگران بچه ها و حلقه ای که دائما دارد تنگتر میشود هستم. ای کاش بچه ها کاری در ضمینه ی محافظت از خودشان بکنند. از آزادی بازداشتی های سابق هم هیچ خبری نیست.
در این سفر چهره ی جدیدی از هند و هندی ها را می بینم. مسئله ای که فکر میکردم در هندوستان وجود ندارد و آنهم آزار جنسی بود , در این سفر به دفعات پیش آمده. دفعه ی اول و دوم فکر کردم مسئله منحصر به فردی بوده ولی وقتی مسئله مرتب تکرار میشود , جریان فرق می کند. در بمبئی . واراناسی . کلکته  و اکنون هم در جاپور وجود مردانی که پیشنهاد جنسی میکنند و سعی میکنند از میان زنان خارجی مجرد و تنها کسی را بلند کنند دارد به شدت آزار دهنده میشود. این مسئله را در سفر قبلی واقعا ندیده بودم. آیا هندوستان در عرض این یک سال و نیمه این همه تغییر کرده ؟
دیگر هم مسئله ی مزاحمت های دیگر , فروشندگان . رانندگان ریکشا , خلاصه اینقدر این مزاحمت ها زیاد شده که در تلویزیون اینجا هم تبلیغاتی شروع کرده اند در مورد رعایت مرزهای مسافران و آزار ندادنشان و اینکه نباید سرشان کلاه بگذارند.
خلاصه..هندوستان دارد به سرعت عوض میشود. سریعتر از آنچه فکرش را میکردم. و اگر اینطور پیش برود از  آن امنیتی که فکر میکردم برای  زن مسافر و مجرد در هند وجود دارد , اثری نخواهد بود. البته این مسئله در شهرهای بزرگ است . و من دفعه قبل بیشتر در شهرهای کوچکتر بودم ...

[ 13:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

January 30, 2010

Kolkata

Mumbai

[ 6:28 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

January 28, 2010

کلکته و مريضی

قطاری که قرار بود ۶ ساعت تاخير داشته باشد در حقيقت ۱۱ ساعت تاخير داشت و سفری که قرار بود ۱۴ ساعته باشد بيش از ۳۰ ساعت طول کشيد. انتظار در سرمای ايستگاه وارانسی و  استرس و شايد هم غذای نامناسب من را مريض کرد که سالروز جمهوريت هندوستان - ۲۶ ژانويه - را در تخت و از تلويزيون ديدم.

امروز حالم بهتر شد و به ديدن بنای ويکتوريا در کلکته و موزه ی ملی رفتم. بعد از چندين روز هيچ نخوردن بسيار ضعيفم و  با اينکه حالم بد نيست نميتوانم زياد راه بروم. و بوی غذا هم حالم را بد ميکند. با آب ميوه سر ميکنم و از گشاد شدن لباسهايم ميفهمم که چند کيلويی وزن کم کرده ام. اين البته بد نيست. يک بار که مسئله ی کم شدن وزنم در اثر مريضی را با دوستی صحبت ميکردم و گفتم لااقل مریضی ها یک نتیجه مثبت دارد گفت ولی تو که اضافه وزن نداری . گفتم : نه. ولی من زن هستم . و يک زن هميشه چند کيلو  وزن کم کردن را مثبت میداند. 

از شوخی گذشته  البته این مسئله را بسط نمیدهم. ولی تا به حال زن معمولی ـ بجز کسانی که بیماری های مخصوصی مثل آنورکسی دارند - را ندیده ام که بابت کم شدن وزنش لب وربچیند.

کلکته بسیار بزرگ و بسیار شلوغ است. هوایش بسیار بد است و دود همه جا را گرفته. نفس کشیدن موجب سوختگی چشم و ریه ها میشود. و برای اولین بار در هندوستان با پدیده ای برخوردم که فکر میکردم از بین رفته است. ریکشاهایی که توسط فرد کشیده میشوند . من در این سفر از یکی  از پرنسیپ های خودم گذشتم. و آنهم استفاده از ریکشای دوچرخه ران بود. ولی این یکی را نمیتوانم کنار بیایم. همان ریکشای دوچرخه ران هم مرا از دوچرخه سواری که من همیشه به عنوان تفریح میدیدم رنجانده کرد. 

هندوستان کشور بزرگی است و شکاف طبقاتی از خود این کشور بزرگتر است.  در هندوستان مزد گورگن و جان آدمی هر دو کالایی کم بهایند .

[ 12:45 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

January 24, 2010

از وارانسی به کلکته  

در ايستگاه قطار وارانسی هستم و منتظر قطاری که به علت مه شدید بيش از ۶ ساعت تاخير دارد تا سفری ۱۴ ساعته به سمت کلکته را شروع کنم. اين روزها در وارانسی به سرعت گذشت. با وجود سرمای هوا و مه شديد اکثر جاهای وارانسی را ديدم. راهنمای هتل مرا به قصر يکی از مهاراجه ها برد . قصر که اتفاقا خالی هم نيست و پسر مهاراجه در آن زندگی ميکند به خرابه ای بيشتر شبيه است. ولی در اين ميان ديدنی های قصر در قسمت هايی که ميشد ديد بسيار کم بود. خاندان مهاراجه افتخارات خود را به نمايش گذاشته بودند. ماشين های قديمی و تخت های روانی از جنس عاج  که توسط مردان حمل ميشد و تخت هايی که بر دوش فيل گذاشته ميشد - باز از جنس عاج - و نيز تخت های روان مخصوص شکار.
با راهنمايم صحبت کردم که اين چه نوع هندويی است ؟ هندو گوشت نميخورد تا به حيوان آسيب نرساند و او شکار ميکند و عاج فيل استفاده ميکند ؟ اين هندو بودن چگونه است ؟
ياد  قسمتی از شعر بلندی  از کيومرث منشی زاده افتادم : هندوستان بهشت مهاراجه  ، هندوستان جهنم هندو ...

الان در سالن اینترنت ایستگاه قطار نشسته ام و مشغول خواندن خبرها بر روی بالاترین بودم که چند نفر از پسران جوان هندی دورم جمع شدند و پرسیدند که عربی میخوانم و من توضیح دادم که این فارسی است و عربی نیست و بعد هم مشغول باز کردن میل و باز کردن فیس بوکم شدم که دیدم سه نفری زل زده اند به صفحه من. بهشان گفتم بچه ها میدانید پرایویسی یعنی چی ؟ کمی نگاهم کردند و گفتند یعنی منظورت اینه که میخواهی برای خودت باشی ؟ گفتم : البته اگر مشکلی برای شما ایجاد نکند .
این برخوردها در اینجا خیلی خنده دار است. چند روز پیش در یک راهپیمایی یک مرد هندی همراهم شد و بعد از بازجویی معمولی بابت اسم و سن و اینکه از کجا آمده ام پرسید که چرا تنها سفر میکنم و شوهرم کجاست. گفتم ندارم و یک دفعه ایستاد و گفت : نداری ؟ پس سکس چی ؟ گفتم : آخر این  سوالی است که از یک خانم بپرسند ؟ واقعا توقع داری من به این جواب بدهم ؟ و حرف بعدی اش من را از خنده منفجر کرد . گفت : البته اگر خصوصی تلقی نمیشود ....

واقعا یاد یکی از فیلمهای مونتی پایتون افتادم ...


راستی شما چیزی در باره ای این چیزی که در زیر نوشته ام میدانید ؟

chemtrails

از اونجايی که فرصت زيادی برای آن لاين بودن ندارم. خوشحال ميشم اگر کسی چيزی راجع به صحت و سقم اين مسئله برايم بنويسد.
برم ببينم اين قطار من بالاخره اومد يا نه ....

[ 11:43 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

January 22, 2010

وارانسی خيلی سرد است و زياد هم نميتوانم بنويسم . اين اينترنتی که پيدا کرده ام از آن عتيقه هاست و صاحابش هم از خودش عتيقه تر. گرفته روی کی بورد را برای اينکه کثيف نشه پلاستيک کشيده و يکی در ميان تانژنت ها غلط زده ميشه.
گری را در بمبئی جا گذاشتم. قرار بود بعد از من به کاشمير برود تا از يک کپراتيو پشيمينه بافی فيلم مستندی تهيه کند. از من هم خواست با او همراه باشم و در فيلمبرداری کمکش باشم. ولی گفتم که غیر ممکن است.آخر  کاشمير سرد است و برف آمده. من همينجا هم دارم می لرزم. امروز به دنبال بليط کلکته رفتم و برای پس فردا بليط گرفتم.

بعدا در مورد گری و کارهايش خواهم نوشت. تا آن موقع ميتوانيد در مورد مسئله ای که گری به آن اشاره کرده بود فکر کنيد. در مورد بمباران ماه . در ماه اکتبر سال ۲۰۰۹. اثر آن را در روی حلال ماه می توان ديد. حلال ماه اکنون نه عمودی بلکه افقی است.

نميتوانم نگويم که دلم برايش تنگ شده. کلا دلم برای بياده رو ی ها و گفتگو هايمان تنگ شده. اينجا گفت و گو زياد است ولی در حد  سوالات در مورد سن و اسم و اينکه از کجا آمده ام و چند وقت در هندوستان می مانم و کجا ها را ديده ام و خواهم ديد. آنقدر که دلم برای ديالوگ اينتليچنت تنگ ميشود.  

ديروز صبح به وارانسی رسيدم. در گات ها مردها و زنان هندو را می سوزانند. آنها که پول دارند چوب بيشتری دارند و گاه چند تکه چوب سندل هم برای معطر کردن سوخت در ميان چوبهايشان هست. ثروتمندان سریع میسوزند و روحشان به سرعت به نیروانا می رود. فقرا حتی بارچه لازم برای بوشاندن تمام تن و صورت  و روغن کافی که بر تنشان ماليده شود هم ندارند. امروز چندين مرد را ديدم که تنها لنگی بر دور بدنشان بود . و بر بستر کم چوبی . با چند چوب بر تنشان به کندی ميسوختند و چشمها و گوشها به تدريج مهو ميشد. عکسبرداری از گات های آدم سوزی ممنوع است. و سوختن هم طبقاتی است...

مردی با تنها يک لنگ صورتش به سمت بايين بود و داشت ميسوخت. از مسئول گات سوال کردم دليلش چيست و گفت که او متعلق به کاست بنگال است و آنها ريتوال را برعکس انجام ميدهند و تنها کاست هندو هستند که مرده ها را با صورت به سمت بايين می سوزانند.

[ 15:21 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

January 19, 2010

بليط قطار را به سمت وارانسی گرفتم. امشب ساعت ۱۲ حرکت ميکنم و نزديک به سی ساعت در راه خواهم بود. از ديروز تا به حال در محل اقامتم دنبال آن آقايان ايرانی گشتم ولی پيدايشان نکردم. خدا به ايشان رحم کرد وگرنه همچی با چشم ميزاشتم تو مشتشان که حالشان جا بيايد :)))

ديروز  در اقامتگاهم با يک مستند /فيلمساز اکتيويست آمريکايی آشنا شدم که چندين ساعت صحبت کرديم. حرفهايش در مورد سياست های آمريکا بسيار ترسناک بود. امروز به دنبالش کمی گوگلا کردم و در روی نت پيدايش کردم.

اتاق را بايد تا ساعت ۱۲ تحويل ميدادم و از اين رو کوله پشتی ام را در اتاق او گذاشتم تا بتوانم تا زمان حرکت قطار کمی آزادتر باشم. در صحبت با گری گفتم که دارم ميروم تا بليط کنسرت غزل و نمايش رقص کاتاک را بگيرم و او هم تقاضا کرد که اگر بليط بود برای او هم بگيرم . دو تا بليط گرفتم و اميدوارم بچه خوبی باشد و دوربين يغورش را نياورد به محل کنسرت و آبرو ریزی نکند. به او گفتم که فیلمبرداری احتمالا ممنوع خواهد بود ولی به این راحتی ها حرف سرش نمی رود .

پاهايم به شدت تاول زده اند و بعد از اين ساعتی که روی نت میگذارم  بايد بروم به دنبال پمادی برای پاهايم باشم تا بهتر شود  بتواند اين دو ماه راه پيمايی های مرا تحمل کند .

در منطقه ی کولابا ی بمبئی آن روزهای اول به دنبال رستورانی برای خوردن شام  ميگشتم که ديدم در مقابل رستوران لئوپالد صف باور نکردنی ای تشکيل شده . اين در حالی بود که رستوران های ديگر ابدا صف ندارند. من در لئوپالد صبحانه خورده بودم و غذايش تعريفی ندارد. تقريبا سه برابر ديگران هم حساب ميکند و تنها به يک دليل است که اين جماعت توريست در صف می ايستند تا به اين رستوران که حتی يک ماسلا چای هندی هم نميشود در آن خورد و يک سودای معمولی را به قيمت سه برابر بقيه جاها حساب ميکند بروند.
همه ی اين جماعت کتاب شانتارام گرگوری رابرتس را خوانده اند و از آن روست که نان اين رستوران / کافه نه چندان خوب اينچنين در روغن است.
يکی از زنان هندی که در اين حوالی فروشنده ی خرده پايی بود گفت که لين بابا گاهی هنوز به اينجا می آيد و در لئوپالد با دوستانش می نشيند و آن موقع لئوپالد جای سوزن انداختن نيست.
اگر اين کتاب را نخوانده ايد، خواندنش را به شما توصيه ميکنم. من کتاب را چند ماه پيش خواندم. خيلی زيبا نوشته شده است.
ديگر بروم به دنبال پماد و کمی خورده کاری های قبل از کنسرت و قبل از سفر.
ديدار بعدی در ورانسی ( بنارس )

[ 9:32 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]










Powered by MT3.35
RSS 1 , RSS 2
ATOM