کلکته و مريضی قطاری که قرار بود ۶ ساعت تاخير داشته باشد در حقيقت ۱۱ ساعت تاخير داشت و سفری که قرار بود ۱۴ ساعته باشد بيش از ۳۰ ساعت طول کشيد. انتظار در سرمای ايستگاه وارانسی و استرس و شايد هم غذای نامناسب من را مريض کرد که سالروز جمهوريت هندوستان - ۲۶ ژانويه - را در تخت و از تلويزيون ديدم. امروز حالم بهتر شد و به ديدن بنای ويکتوريا در کلکته و موزه ی ملی رفتم. بعد از چندين روز هيچ نخوردن بسيار ضعيفم و با اينکه حالم بد نيست نميتوانم زياد راه بروم. و بوی غذا هم حالم را بد ميکند. با آب ميوه سر ميکنم و از گشاد شدن لباسهايم ميفهمم که چند کيلويی وزن کم کرده ام. اين البته بد نيست. يک بار که مسئله ی کم شدن وزنم در اثر مريضی را با دوستی صحبت ميکردم و گفتم لااقل مریضی ها یک نتیجه مثبت دارد گفت ولی تو که اضافه وزن نداری . گفتم : نه. ولی من زن هستم . و يک زن هميشه چند کيلو وزن کم کردن را مثبت میداند. از شوخی گذشته البته این مسئله را بسط نمیدهم. ولی تا به حال زن معمولی ـ بجز کسانی که بیماری های مخصوصی مثل آنورکسی دارند - را ندیده ام که بابت کم شدن وزنش لب وربچیند. کلکته بسیار بزرگ و بسیار شلوغ است. هوایش بسیار بد است و دود همه جا را گرفته. نفس کشیدن موجب سوختگی چشم و ریه ها میشود. و برای اولین بار در هندوستان با پدیده ای برخوردم که فکر میکردم از بین رفته است. ریکشاهایی که توسط فرد کشیده میشوند . من در این سفر از یکی از پرنسیپ های خودم گذشتم. و آنهم استفاده از ریکشای دوچرخه ران بود. ولی این یکی را نمیتوانم کنار بیایم. همان ریکشای دوچرخه ران هم مرا از دوچرخه سواری که من همیشه به عنوان تفریح میدیدم رنجانده کرد. هندوستان کشور بزرگی است و شکاف طبقاتی از خود این کشور بزرگتر است. در هندوستان مزد گورگن و جان آدمی هر دو کالایی کم بهایند .
|